English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
common parts قطعات یدکی عمومی
common parts قطعات عمومی
Other Matches
the i. parts of a whole بخش هایی مکمل یک چیزدرست
parts قطعات یدکی
parts هیئتها
parts احزاب
for my parts از سهم خودم
of its parts کل ازهریکی ازاجزای خودبزرگتر است
in parts جزء جزء
in these parts <adv.> در این کشور
for my parts من که
in parts به اقساط
six parts ششدانگ
in these parts <adv.> در اینجا
repair parts قطعات یدکی
parts explosion رسم تمام قطعات تشکیل دهنده یک مجموعه که رابطه قطعات با یکدیگر را نشان میدهد
spare parts قطعات یدکی
parts of a shoe اجزایکفش
parts of speech اقسام کلمه
parts list فهرست قطعات
parts list لیست قطعات
the secret parts شرمگاه
private parts شرمگاه
privy parts شرمگاه
privy parts عورت
proportional parts بخشهای کسری اقلام تصاعدی یک جدول
parts of the weapon اجزایسلاح
parts of the ear قسمتهایمختلفگوش
parts of spectacles قسمتهایمختلفعینک
principal parts قسمتهای اصلی زمانهای فعل که سایرزمانها را از ان میسازند
prineipal parts اصول فعل
piece parts قطعاتی که در تولید محصول بکاربرده میشود
integration by parts انتگرال گیری جز به جز [ریاضی]
integration by parts انتگرال گیری جز به جز [فیزیک]
parts list لیست اجزاء
parts peculiar قطعات مخصوص
parts peculiar قطعات اختصاصی
parts per million قسمت در میلیون قسمت
parts programmer برنامه نویس اجزاء
totake parts in something در چیزی شرکت یادخالت کردن
parts of a flag اجزایپرچم
Parts-per notation بخش در یکای سنجش [مهندسی]
parts per million [ppm] بخش در میلیون [فیزیک] [شیمی]
authorized parts list سهمیه مجاز قطعات
authorized parts list لیست قطعات مجاز
Are there any houses for sale in these parts? این طرفها خانه فروشی پیدا می شود ؟
missing parts test ازمون افتادگی وار
poverty parts friends <idiom> بی زر میسر نشود کام دوستان
the cow parts the hoofs گاو سمهای شکافته دارد
spare parts list فهرست لوازم یدکی
Cut the cake into three separate parts. کیک را به سه قسمت جدا ببرید
common عادی
We have nothing in common . با یکدیگه وجه مشترکی نداریم
in common <idiom> مسئولیت داشتن
common مشترک
common معمولی متعارفی
common :عمومی
common پیش پاافتاده
common پست عوامانه
common : مردم عوام
common مشترک اشتراکی
common عمومی
common مشارکت کردن
common مشاع بودن
out of the common غیر معمول
common مشترکااستفاده کردن
common d. مقسوم علیه مشترک
common عام
in common مشاع
common متعلق بودن به چندین نفر یا برنامه به به همه کس
common آنچه اغلب اتفاق میافتد
common فضای حافظه یا ذخیره سازی که توسط بیشتر از یک برنامه استفاده میشود
common تواتع کمکی که توسط هر برنامهای قابل استفاده است
common پروتکلی که به صورت رسمی توسط ISO تنظیم شده برای انتقال اطلاعات مدیریتی شبکه در شبکه
common داده یا دستور برنامه به صورت استاندارد که توسط سایر پردازنده ها یا کامپیوتر هاو مفسر ها قابل فهم است
common use مورد استفاده عمومی استفاده مشترک
common استانداری برای تصاویر ویدیویی که پیکسلهای تصویر را بزرگ و پهن نشان میدهد
common مین میکند
common کانالی که به عنوان خط ارتباطی به چندین وسیله یا مدار به کار می رود
common زبان برنامه سازی که بیشتر در امور تجاری به کار می رود
common رایج
common سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
common whipping بست معمولی
tenancy in common استیجارمشاع اجاره مشاع
common whipping بست عادی
held in common مشترک
tenancy in common حالتی که جمعی با عناوین مختلف در اداره ملکی شرکت داشته باشند بدون ان که به وحدت مالکیت ان خللی وارد اید مدت اجاره
the common people عوام
estate in common اشتراک در مالکیت زمین
surcharge of common یا جنگل
surcharge of common استفاده بیش از حد مجاز ازچراگاه
common wealth ممالک مشترک المنافع
estate in common درCL حالتی را گویند که دو یاچند نفر در زمینی با عناوین مختلف و یا با عنوان واحدولی در ازمنه مختلف اشتراک منافع داشته باشند ملک مشاع
estate in common مالکیت مشاع
tenancy in common استیجار مشترک
common wealth رفاه عمومی جمهوری
common wealth کشور
held in common مشاع
common wealth ملل مشترک المنافع
the common people عامه
common ashlar سنگ چکش خورده
common onion پیاز
common bond [دیوار چینی با آجر آمریکایی یا انگلیسی]
common-house نشیمنگاه صومعه
common joist تیر کف اتاق
least common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ریاضی]
common thyme آویشن [آویشن معمولی] [گیاه شناسی]
common round ابزار فیتیله
common roof تیرچه افقی خرپا
common rafter تیر خرپا
It is common knowledge that ... این را همه کس بخوبی میدانند که ...
common periwinkle نوعیحلزون
common rooms تالار دانشجویان
common rooms باشگاه دانشجویان
common rooms اتاق استادان
common room تالار دانشجویان
common room باشگاه دانشجویان
common room اتاق استادان
to make common cause متحد شدن
to make common cause دست یکی شدن
common ground نقطهنظراتمشترک
common land مکانعمومی
By common consent. به تصدیق همه ( عموم )
least common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ک.م.م] [ریاضی]
common denominator مخرج مشترک [ریاضی]
common factor مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
common divisor مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
common touch <idiom> با همه رفتار مناسب داشتن
the common people عوام الناس
common wealth مشترک المنافع
common grid شبکه عمومی
common carrier موسسه حمل و نقل عمومی
common carrier مکاری
common carrier متصدی حمل ونقل
common carrier موسسه حمل و نقل عمومی شرکت حمل و نقل عمومی متصدی حمل و نقل
common carrier متصدی حمل ونقل حامل مشترک
common carrier گاراژ دار
common block قرقره عادی
common block قرقره چوبی
common area ناحیه مشترک
common arbitrator سرداور
by common consent متفقا
common sense حضور ذهن
common carrier شرکتی دولتی که تلفن تلگراف و سایر امکانات مخابراتی را جهت عموم تهیه میکند حامل مشترک
common collector با جریان روب مشترک
common goods کالای مورد نیاز عموم
common good خیر عمومی یا صلاح همگانی
common gender جنس مشترک
common fronties مرز مشترک
common foul خطای عادی
common fishery حق ماهی گیری درابهای عمومی
common fate سرنوشت مشترک
common factor عامل مشترک
common emitter با ساتع کننده مشترک
common divisor مقسوم علیه مشترک بخشیاب مشترک
common control کنترل عمومی نقشه برداری شبکه عمومی نقشه برداری شبکه جهانی نقشه برداری
common sense عرف
common law حقوق غیرمدون
common law حقوق عرفی
common fraction مخرج مشترک
common denominators مخرج مشترک
common denominator مخرج مشترک
Common Market فرانسه لوکزامبورگ و هلند
Common Market بلژیک
Common Market بازار مشترک جامعه اقتصادی اروپا سازمان متشکل ازکشورهای المان غربی ایتالیا
Common Market جامعه اقتصادی اروپا
common law عرف common
common-law حقوق عرفی
common sense قضاوت صحیح حس عام
common sense عقل سلیم
common colds زکام
common colds گریپ نزله
common colds سرماخوردگی
common cold زکام
common cold گریپ نزله
common cold سرماخوردگی
common-law عرف common
common-law حقوق غیرمدون
Common Market بازار مشترک
common of piscary حق ماهی گیری درابهای دیگری
common storage حافظه مشترک
common sensibility حس کلی بدنی
common link حلقه معمولی
common library کتابخانه اشتراکی
common labour کارگر عمومی
common items اقلام تدارکاتی عمومی اقلام مشترک
common nuisance اضرار عمومی
common time چهارگام
common items قطعات عمومی
common stocks سهام عادی
common stock سهام عادی
common logarithm لگاریتم اعشاری
common of pasturage حق چرادرزمین دیگری
common parlance عرف
common progarm برنامه مشترک
common purse وجوه عمومی
common of fishery حق ماهی گیری درابهای دیگر
common statement حکم اشتراک
common stock سهام معمولی شرکت
common multiple مضرب مشترک
common low سیستم حقوقی انگلستان که ازحقوق مدنی و حقوق کلیسایی متمایز است زیرا این قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشی نشده عرف و عادت حقوق عرفی
common time چهارضربی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com