English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 123 (7 milliseconds)
English Persian
fast bowler توپ انداز پرتاب سریع
Other Matches
bowler بازیگربولینگ
bowler توپ انداز
bowler مشروب خوارافراطی دائم الخمر
bowler نوعی کلاه لبه دار کسی که باگلوله یاگوی بازی میکند
bowler قدح ساز
spot bowler بازیگری که بجای نشانه گیری به میلههای بولینگ بجای معینی روی مسیرهدفگیری میکند
spin bowler توپ اندازی که به توپ چرخش میدهد
seam bowler توپ اندازی با طرز پرتاب توپ که در حرکت به سمت دیگری می پیچد
pin bowler بازیگری که مرتبا به میله بولینگ هدف گیری میکند
bowler's thumb درد شست توپ انداز
swing bowler توپ اندازی که از پرتاب توپ با حرکات قوسی اش استفاده میکند
bowler hat یکجورکلاه
medium pace bowler توپ انداز با روش پرتاب مستقیم و سرعت متوسط
to keep a fast روزه داشتن
fast وسیله جانبی که با کامپیوتر ارتباط دار د باسرعت زیاد و فقط با سرعت مداریهای الکترونیکی محدود میشود مثلاگ یک وسیله کند مثل کارت خوان که حرت مکانیکی سرعت را مشخص میکند
fast عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fast کیلو baud میدهد
fast آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
fast که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
to fast off باگره محکم کردن
fast by نزدیک
fast روش آسنکرون برای ارسال داده روی شبکه
fast حافظه سریع و با دستیابی کوتاه برای CPU
fast محلهای ذخیره سازی که قابل خواندن و نوشتن سریع هستند
fast پایدار باوفا
fast رنگ نرو
fast جلد وچابک
fast سریع السیر
fast تندرو
fast سفت
fast تند
fast روزه
fast فورا
fast قطعه حافظه قدیمی که داده را ازمحل حافظه پیدا میکند و می خواند با دوعمل جداگانه این قطعه در خال حاضر با EDO جایگزین شده است
fast سریع سطح سیقیلی مسیر بولینگ مسیر خشک و سفت اسبدوانی
fast سطح لغزنده یا سفت
fast روزه گرفتن
hard and fast لازم الاجراء
to observe a fast روزه داشتن
to observe a fast روزه گرفتن
to make fast محکم کردن
to hold fast نگاهداشتن
to break ones fast خوردن
fast handed خشک دست
to make fast بستن
to hold fast محکم
to live fast ولخرجی کردن
to live fast خوش گذرانی کردن
hard and fast ثابت
to sleep fast خواب خوش
to sleep fast رفتن
It was raining fast. باران تندی می آمد
fast talker <idiom> گوینده خوب کسی است که بتواند دیگران متقاعد کند
pull a fast one <idiom> تقلب کردن
colour fast دارایرنگثابت
hard and fast غیر قابل تغییروانحراف
He is fast asleep. خواب خواب است
fast forward جلوبر
fast food تند خوراک تندکار
water fast پارچه شورنرو
water fast غیر قابل پاک شدن بوسیله اب
water fast رنگ نرو
to walk fast تندراه رفتن
to take fast hold of گرفتن
to take fast hold of سفت
to stand fast ثابت بودن
to stand fast محکم ایستادن
fast buck <idiom> پول درآوردن ساده وآسان است
to break ones fast روزه
to break ones fast ناشتایی خوردن
fast shuttle نقل و انتقال سریع
fast pill ماده محرک غیرمجاز برای افزایش سرعت اسب
fast neutron نوترون سریع
fast access با دستیابی سریع
fast and loose نااستوار
fast and loose ازروی بی باکی ازروی مکرو حیله
fast day روز روزه
fast cruise ازمایش حرکت سریع ناو
fast cruise ازمایش سریع ناو در بندر
fast break ضدحمله
fast shuttle تغییرمکان سریع یکانها یا خودرو
hard and fast سخت ومحکم
acid fast دارای لکه هایی که بااسید زائل نمیشود
to break ones fast افطارکردن
to break one's fast افطار کردن
to lay fast نگاه داشتن
fast handed خسیس
acid fast مقاوم در برابر رنگ بری اسید
stern fast طناب پاشنه قایق
stand fast فرمان توقف درتوپخانه یا فرمان توقف درتوپخانه یا فرمان بایست به جای خود
stand fast متوقف شدن
make fast مهار
fast-forward جلو زدن فیلم
fast break حمله سریع به دروازه
hard and fast rule <idiom> نتیجه ماندگار
fast heart beat تندتپشی [پزشکی]
fast heart beat تاکی کاردی [پزشکی]
He who grasps too much holds nothing fast. <proverb> کسی که کاری بیش از تواناییش را بپذیرد آن کار را ناقص انجام می دهد.
fast bindŠfast find جای محکم بگذارتازودپیداکنی
fast moving depression کمفشاری سریع
fast moving stock کالایی که به سرعت فروخته میشود
to play fast and loose بی ثباتی نشان دادن
the car goes nice and fast اتوموبیل بد نمیرود
lay fast by the heels در بند یا زندان نهادن
lay fast by the heels تعقیب کردن
heat fast paint رنگ مقاوم گرما
hard and fast rule قانون خشک و سخت
fast moving stock موجودی که به سرعت کاهش می یابد
fast forward key کلیدجلوبرندهسریع
fast-forward button دکمهجلوبر
fast breeder reactor رآکتورهستهایکهبیشترازمصرفخود"پلوتونیوم "تولیدمیکند
fast moving depression کمفشاری تند
My watch is fast (gaining). ساعتم جلو می افتد
Rumors circulate fast. شایعات سریع در همه جا می پیچد
The clock is fast (gaining). ساعت دیواری تند کار می کند
Making fast progress. سریع ترقی کردن
Pleasant hours fly fast. <proverb> لحظات خوش زود می گذرد.
pleasant hours fly fast. <proverb> عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است.
Bad news travels fast . <proverb> خبرهاى بد سریع پخش مى شوند.
fast data entry control کنترلدخولاطاعاتسریع
You pulled a fast one. That was a neat trick you played. خوب حقه زدی ( سوار کردی )
To play fast and loose . To go up and down like a yoyo. To shI'lly –shally . سفت کن شل کن درآوردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com