English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (10 milliseconds)
English Persian
ground plans نقشهای که هم تراز زمین باشد طرح عمومی
ground plans شالوده
ground plans طرح اساسی
ground plans نقشه مسطحه
ground plans برنگاره
Other Matches
plans خیال
plans تدبیر اندیشه
plans زبان برنامه نویسی سطح پایین
plans نقشه
plans طرح
plans برنامه
plans نقشه کف
plans تدبیر
plans نقشه کشیدن طرح ریختن
plans برنامه ریزی کردن
plans پلان
plans هامن
plans نقشه مسطحه برنگاره
plans طرح کشیدن یا ریختن
plans پیش بینی کردن
plans طرح ریزی کردن
plans طرح ریزی کردن در نظر داشتن نقشه
plans طرح کردن
to make plans توطئه چیدن
to forge out plans نقشه ریختن
to make plans نقشه ریختن
to forge out plans برنامه ریختن
ulterior plans تدابیر اجل بعدی
comprehensive plans برنامههای جامع
it is inimical to our plans با نقشههای ما مغایر است برای نقشههای ما زیان اوراست
cash plans طرح پرداختهای نقدی
master plans نقشه مجموعه
strategic plans نقشههای استراتژیک
master plans نقشه کلیات
to forge out plans توطئه چیدن
to make plans برنامه ریختن
You ought to coordinate(harmonize) your plans (programs). باید برنامه هایتان را هم آهنگ کنید
Plans for the dam have been rejected by environmentalists. برنامه ریزیها برای سد از طرف محیط زیست شناسان رد شده است.
I hate to rain on your parade, but all your plans are wrong. از اینکه کارت را مختل کنم بیزارم، اما برنامه هایت همگی اشتباه هستند.
down to the ground ازهمه جهت
down to the ground ازهرحیث کاملا
out of one's ground تجاوز توپزن از محل ایستادن
ground zero صفر زمین
under ground راه اهن زیرزمینی
ground به گل نشاندن ناو
to take ground بگل نشستن
we are still above ground هنوز زنده ایم
on the ground of به دلیل
under ground سرداب زیرزمین
get off the ground <idiom> پا گرفتن
to take ground بخاک نشستن
above ground زنده
get off the ground <idiom> شروع خوب داشتن
ground zero محل تماس گوی اتشین بمب اتمی با زمین
ground خاک میدان
ground سیم زمین
ground زمین
ground زمین میدان
ground کار گذاشتن یا مستقرکردن
ground محوطه
ground اتصال زمین
ground اتصال منفی
ground اتصال بدنه
ground قطب منفی
ground اتصال به زمین
ground زمان ماضی فعل grind
ground زمینه
ground کف دریا
ground اساس
ground پایه
ground عنوان
ground بنا کردن برپا کردن
ground بگل نشاندن اصول نخستین را یاددادن
ground فرودامدن
ground بزمین نشستن
ground اساسی
ground سیم منفی
ground عرصه
ground جهت
ground سبب
ground اصل
ground : زمین
ground اتصال مدار الکتریکی به زمین یا به نقط های با سطح ولتاژ صفر.
ground زمین کردن
ground تماس دادن توپ با زمین
ground به گل زدن
ground تماس دادن چوب به زمین پشت گوی برای امادگی
ground محل ایستادن توپزن
ground کف زمین
ground خاک
stamping ground میعادگاه
there is no ground for his complaint شکایت او بیمورد است
teeing ground منطقه شروع هر بخش ازبازی گلف
to cover much ground جامع بودن
stamping ground پاتوق
speed over the ground S good made speed
saturated ground زمین سیراب
saturated ground خاک سیر اب
proving ground ازمونگاه
proving ground محل تحقیقات علمی ازمایشگاه
protective ground زمینه حفافتی
to be dashed to the ground به نتیجه نرسیدن
to be dashed to the ground متروک ماندن
to kiss the ground پست شدن
to kiss the ground خودراپست کردن تواضع کردن
to kiss the ground زمین بوسیدن
to give ground عقب نشینی کردن
to lose ground پس نشستن
to give ground پس نشستن
to gain ground upon شدن به
to gain ground upon نزدیک
to fall to the ground متروک ماندن
to fall to the ground به نتیجه نرسیدن
to fall to the ground زمین خوردن
to cover much ground وسیع بودن
to cover much ground رسابودن
to gain ground تجاوزکردن تعدی کردن
to give ground تسلیم شدن
pleasure ground گردش گاه
holding ground محوطه نگهدارنده لنگر
holding ground گیرایی کف دریا
hold one's ground پایداری
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground ایستادگی کردن
he fell to the ground دویدن اغازکردبزمین افتاد
he fell to the ground همینکه
hard ground زمین سخت
hard ground زمین سفت
ground work اجرای فن در خاک
ground wire سیم زمین
ground waves امواج سطحی رسیده به رادار یادستگاههای مخابراتی
ground waves امواج زمینی
ground wave موج زمینی
impermeable ground زمین ناتراوا
impermeable ground زمین نفوذناپذیر
loose ground زمین سست
pleasure ground تفرجگاه
pervious ground زمین تراوا زمین نفوذپذیر
pervious ground تراوا زمین
permeable ground زمین تراوا
permeable ground تراوا زمین
original ground زمین بکر
original ground زمین طبیعی
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
to gain ground پیشرفت کردن
neutral ground سیم زمین خنثی
natural ground زمین طبیعی
mark out a ground تحدید حدود زمین
made ground خاک دستی
lose ground فرصت خود را ازدست دادن
lose ground عقب افتادن
quick ground زمین سست
ground water ابهای زیرزمینی
basic ground زمینه و متن اصلی فرش
to stamp the ground با پا روی زمین کوبیدن
stand one's ground <idiom> حمایت از جایگاه شخص
run into the ground <idiom> بیش ازاندازه کارکشیدن
on shaky ground <idiom> متزلزل ،نا امن
lose ground <idiom> به عقب رفتن ،ضعیف تر شدن
have one's feet on the ground <idiom> کاربردی ومعقول بودن
ground floor <idiom>
give ground <idiom> عقب نشینی کردن
ground-plan [نقشه همتراز با زمین]
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
gain ground <idiom> به جلو رفتن
feet on the ground <idiom> عقاید عاقلانه
(keep/have one's) ear to the ground <idiom> بادقت مراقب اطراف بودن
ground color رنگ زمینه
ground color رنگ اصلی متن فرش
ground loom دار زمینی [قالی]
to be dashed to the ground از نظر روحی خرد شدن
hunting ground شکار گاه
hunting ground صیدگاه
to grub the ground ریشه های زمینی را کندن
to keep one's feet on the ground <idiom> علمی ماندن و بدون نظر خصوصی
to keep one's feet on the ground <idiom> واقع بین ماندن
to keep one's feet on the ground <idiom> آرام و استوار ماندن
ground section بدنه و پیکر اصلی فرش [که از در هم رفتگی نخ های تار و پود بدست می آید و اسکلت فرش را بوجود می آورد.]
ground loom دارهای قابل حمل [قالی]
ground loom دار عشایری [قالی]
to mark out a ground حدود زمینی را تععین کردن یانشان دادن
To stamp the ground . با پا بزمین کوبیدن
The aircraft got off the ground . هواپیما اززمین بلند شد
waterlogged ground خاک سیر اب
voltage to ground ولتاژ زمین
vital ground زمین یاعوارض مهم
vital ground زمین حیاتی
vantage ground زمین دارای برتری اتش و دید
vantage ground زمین سرکوب
under ground survey برداشت زیرزمینی
under ground shaft چاه کور
under ground working استخراج زیرزمینی
under ground mining استخراج زیرزمینی
to touch ground بجای ثابت یابموضوع اصلی رسیدن
to stand ones ground برسرحرف یادلیل یاقصدخودایستادن
to stand one's ground بر سر دلیل خود ایستادن
to spade the ground بیل زدن
to make even with the ground با خاک یکسان کردن
breeding ground محل نشو و نمو
breeding ground پروردگاه
breeding ground جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
On what basis (ground) بر چه اساسی ؟
recreation ground زمینبازی
home ground آشنا بهمحیط
ground staff افرادنگهداریکنندهیکزمینورزشی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com