English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
hold hard صبر کنید
hold hard عجله نکنید
Other Matches
to hold somebody in respect [to hold somebody in high regard ] کسی را محترم داشتن [احترام گذاشتن به کسی]
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class. اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
hold out بسط یافتن
hold one's own پایداری
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own ایستادگی کردن
hold ایست نگهداری
hold up با اسلحه سرقت کردن
hold up مانع شدن
hold up قفه
hold up توقیف
hold on صبرکردن
hold out حاکی بودن از خودداری کردن از
hold over به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold over باقی ماندن
hold بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
in the hold در انبار کشتی
hold up <idiom> اثبات حقیقت
hold with خوش داشتن در
hold with پسندیدن
hold down نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold-up <idiom>
hold over تمدید
hold over برای اینده نگاه داشتن
hold-up مانع شدن
hold-up قفه
hold-up توقیف
to get [hold of] something آوردن چیزی
hold still <idiom> بی حرکت
hold down برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
get hold of گیر اوردن
to hold مالک بودن
to hold دارا بودن
to hold داشتن
hold down مطیع نگاه داشتن
hold by پسندیدن
hold by به چیزی چسبیدن
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
to get [hold of] something گیر آوردن چیزی
hold on نگهداشتن
hold in خودداری کردن
hold in جلوگیری کردن
to get [hold of] something بدست آوردن چیزی
hold forth مطرح کردن سخنرانی کردن
hold forth پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold forth ارائه دادن
to get [hold of] something گرفتن چیزی
to hold [to have] نگه [داشتن]
hold دریافت کردن گرفتن توقف
hold-up با اسلحه سرقت کردن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold-out <idiom> باموقعیت وفق ندادن
hold گیر
hold out for something <idiom> رد کردن ،تسیم شدن
hold out on <idiom> رد چیزی از کسی
hold over <idiom> طولانی نگهداشتن
hold on to <idiom> محکم نگه داشتن
hold up <idiom> برافراشتن
hold up <idiom> تاخیرکردن
hold up <idiom> مورد هدف
get hold of yourself گیرتون آوردم
hold on ادامه دادن
hold up <idiom> حمل کردن
to hold in d. درتصرف شخصی داشتن
get hold of (someone) <idiom> (برای صحبت)به گیر انداختن شخص
get hold of (something) <idiom> به مالکیت رسیدن
hold down <idiom> تحت کنترل قرار داشتن
hold forth <idiom> تقدیم کردن
hold forth <idiom> صحبت کردن درمورد
hold off <idiom> تاخیر کردن
hold off <idiom> بازور دورنگه داشتن
hold on <idiom> متوقف شدن
to hold an a دیوان منعقد کردن
to hold an a باردادن
hold up <idiom> باجرات باقی ماندن
hold up <idiom> خوب باقی ماندن
hold دژ
hold متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold ایست
hold گیره اتصالی نگهدارنده
hold پایه مقر
hold جلوگیری کردن
hold نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold انبار کالا
hold گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold گرفتن غیرمجاز توپ
hold گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold تسلط
hold منعقد کردن
hold تصرف کردن
hold جا گرفتن تصرف کردن
hold دردست داشتن
hold نگهداشتن
hold نگاه داشتن
hold گرفتن
hold چسبیدن نگاهداری
hold انبار کشتی
I must get hold of her at all costs. بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
to quit hold of ول کردن
They cannot hold a candle to him . سگش می ارزد بهمه آنها
to hold responsible مسئول کردن
heading hold روش کنترل سمت مسیرهواپیما
to take fast hold of سفت
hold a candle to <idiom> درهمان درجه
heading hold روش ثابت نگهداشتن سمت پرواز
hold aloof کناره گیری کردن
hold at disposal در اختیار دیگری نگهداری کردن
to take fast hold of گرفتن
to take or hold captive اسیرکردن
to hold responsible مسئول قراردادن
cargo hold نگهداریمحمولهبار
to lay hold on استفاده ازضعف کسی کردن
to hold the scales even عادلانه داوری کردن
to lay hold on گرفتار کردن
container hold گنجایشانبارکشتی
data hold ذخیرهاطلاعات
to take or hold captive دستگیرکردن دربندنهادن
to leave hold of رها کردن
To hold someone dear . کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
to leave hold of ول کردن
to loose hold ول کردن
weapons hold فرمان اتش قطع در پدافند هوایی
to hold the scales even بی طرفانه قضاوت کردن
weapons hold جنگ افزار اتش قطع
hold back مانع
to hold in estimation قدردانی کردن از
to hold a meeting انجمن کردن
to hold a levee بار عام دادن
to hold in estimation محترم یاارجمند داشتن
to hold in fee تصرف مطلق داشتن در
to catch hold of محکم گرفتن
to hold in respect احترام گزاردن به
to hold in respect محترم داشتن
taking hold سرشاخ
submission hold شی مه
submission hold کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold خفه کردن
to hold in restraint نگهداشتن
to hold a meeting مجلس
to hold a meeting داشتن
to hold in contempt پست شمردن کوچک شمردن
to hold in contempt سبک داشتن
to hold fast نگاهداشتن
to hold fast محکم
to hold cheap حقیرشمردن
to hold cheap ناچیزشمردن
to hold by lease در اجاره
to hold by lease با اجاره گرفتن
to hold by lease اجاره کردن
to hold any one to ransom کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
to hold a session جلسه منعقد کردن
to hold a meeting جلسه منعقد کردن
to hold in restraint توقیف کردن
to hold in reverence محترم داشتن
mach hold بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
hold in respect احترام گذاشتن به
hold good معتبر بودن
hold fire اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
hold fire اتش قطع
hold water قایق ایست
hold control نافم همزمانی
hold captain متصدی انبار کشتی
hold back اشغال کننده
hold back توقف مانع شدن
hold back وقفه
hold back بند
hold in restraint توقیف کردن
to hold one's tongue ساکت ماندن زبان خودرانگاه داشتن
leave hold رها کردن
to hold in reverence حرمت کردن
to hold in trust بطورامانت نگاه داشتن
to hold in respect احترام کردن
hold your gab سخن مگو
hold your gab دم مزن
hold your gab گپ نزن
hold water از امتحان درست درامدن
hold water با عقل جور امدن
hold one's ground پایداری
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground ایستادگی کردن
hold back گیر
hold a grudge <idiom> کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
to hold somebody in esteem برای کسی احترام قائل شدن
choke hold فن شیمه
choke hold خفه کردن
catch hold of محکم نگاهداشتن
hold down for batteryseparator میانگیردار باتری
battery hold down میانگیردار باتری
hold one's tongue <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
hold one's peace <idiom> سکوت کردن
hold-ups توقیف
hold-ups مانع شدن
hold-ups با اسلحه سرقت کردن
Hold the line, please! لطفا گوشی را نگه دارید!
hold one's own (in an argument) <idiom> دفاع از موقعیت خود
clear and hold منطقه را پاک و حفظ کنید
face hold گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com