English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 153 (7 milliseconds)
English Persian
in quick succession تندپشت سرهم
Other Matches
succession جانشینی
in succession to ب جای
succession ماترک
in succession به توالی متواترا"
succession توارث
succession پیاپی
in succession پی در پی
in succession متوالیا"
succession وراثت
succession ردیف جانشینی
succession ترادف
succession نیابت توالی
succession ترکه
succession پی ایی
succession توالی
succession of the presidency سیستم تعیین جانشین درریاست
state succession توالی دولتها
state succession تعویض دولتهابه طور متوالی
succession duties مالیات برارث
succession law قوانین وراثت
succession to the throne ولیعهدی
middle succession توالی میانین
middle succession توالی وسطی
vacant succession بدون جانشین
succession to the throne ولیعهد بودن
who claims the succession ? چه کسی ادعای جانشینی
biotic succession پیاپی زیستی
biotic succession تواتر زیستی
who claims the succession ? میکند
law of succession حقوق ارث و وصیت
quick فرز
quick چست
quick جلد سریع
quick زنده
quick en جان دادن
quick out نوعی پاس که گیرنده به جلومی دود و برای دریافت پاس به کنار تغییر مسیر میدهد
quick en روح بخشیدن
quick en تندشدن
quick چابک
quick en تندکردن
quick en زنده کردن نیروبخشیدن به
quick تند و سریع
quick سریع یا بدون اتلاف زمان
to the quick ازته
to the quick کاملا
to the quick بی نهایت سراسر
to the quick زیادازته
quick تند
quick sight تیزبینی
quick sight بینایی تیز
quick sighted تیزبین
quick sighted زیرک
quick silver سیماب
quick scented دارای شامه تیزیاتند
quick sand ماسه روان
quick recovery بهبود سریع
quick march قدم رو
quick march مارش تند
quick march گام برداری تند
quick march راهپیمایی تند
quick lime اهک زنده
quick match فتیله توپ یا ترقه
quick kick کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
quick opener بازی تهاجمی که مدافع تیم توپ را از مهاجم میگیرد وبه سمت شکاف خط رقیب می دود
quick in action فرز
quick recovery رونق سریع
quick set گرفتن فوری بتن
quick witted تیز هوش
quick wit هوش زیاد
quick wit تیزهوشی هوش تیز
she is quick with child جنبش بچه رادرشکم حس میکند
quick silver جیوه
super quick فوق انی
super quick ماسوره فوق انی
the quick and the dead زندگان ومردگان
quick eye چشم تیز [تیزبین]
quick time قدم تند مارش تند با سرعت 021
quick time قدم تندرو
quick silver طبع سیمابی جیوه زدن به
quick stage ان مرحله ازابستنی که زن جنبش بچه رادرزهدان خودحس میکند
quick step گام تند
quick step قدم تند
quick temper تندی
quick temper تندخویی
quick temper تیزمزاجی
quick tempered تند مزاج
quick time سر قدم بلند
quick fix راهحلسریعونهدائم
double quick قدم تند
quick access با دست یابی تند
quick action عمل ضربتی انی
quick asset دارائی نقدی
quick assets موجودی نقدشو
quick basic کوئیک بیسیک
quick change بازیگری که زودبه زودهیئت خودرابرای بازی دیگرعوض کند
quick action عمل انی ماسوره
quick clay بتن زنده
quick count کوتاه کردن علامتهای قراردادی بوسیله مهاجم میانی در خط تجمع بمنظورغافلگیر کردن تیم مدافع
quick coupler بست سریع در لولههای ابرسانی
quick disconnect نوعی رابط الکتریکی که دونیمه منطبق شونده اش بطورسریع باز و بسته میشود
quick gravel دزدریگ
quick gravel ریگ روان
of quick wist زودفهم
double quick باقدم تند رفتن
double-quick قدم تند
double-quick باقدم تند رفتن
i ran as quick as i could هرچه میتوانستم تند دویدم به تندی هرچه بیشتر دویدم
kiss me quick زلف
kiss me quick طره
kiss me quick یکجورکلاه که درعقب سرقرارمیگیرد
quick ground زمین سست
of a quick temper تند
of a quick temper تیزمزاج
of quick wist زیرک
quick ear گوش تیز
quick eared تیزگوش
quick fading زودگذر
quick growth رشدسریع
quick fuse ماسوره انی یا فوق انی ماسوره ضربتی
quick fading بی دوام
quick fire تیر سریع
quick fire تیری که با حداکثرسرعت روی هدفهای متحرک اجرا میشود
quick freeze بسرعت سرد کردن
quick fire نواخت تند
quick firer تفنگی که پیاپی میتواندتیراندازی کند
quick format که تمام داده موجود روی فلاپی دیسک را در حین فرآیند فرمت پاک نمیکند, از فرمت کامل سریع تر است و امکان ترسیم داده را میدهد
quick format دستوری
quick growth تندرویی
quick eared تیزشنو
quick ening نیروبخش
quick ening مهیج
quick ening زنده کننده
quick ening احیاکننده
quick eyed تیزچشم
quick in action چابک
quick in action جلد
He was too quick for her and jinked away every time. او [مرد] برای او [زن] خیلی چابک بود و هربار با تغییر جهت از دست او [زن] در می رفت.
a quick word of advice یک راهنمایی کوچک
quick release system جداکنندهدستگاه
quick flashing light چشمک زن تند
quick disconnect coupling کوپلینگی برای لولههای ی سیالات دارای دریچههای مسدود کننده و اجزاء اب بندی- کننده
quick break switch کلید قطع سریع
quick break fuse فیوز قطع سریع
quick setting cement سیمان تند گیر
quick setting cement سیمان زودگیر
quick change gearbox جعبه دنده نورتون
quick access memory حافظه دستیابی سریع
quick make and break switch کلید لحظهای
quick make and break switch کلید قطع ووصل سریع
Be slow to promise and quick to perform. <proverb> در قول دادن آهسته باش ولى در انجام آن تسریع کن.
interrupted quick flashing light چشمک زن تند مقطع
otis quick scoring mental ability test آزمون توانایی ذهنی اوتیس با نمره گذاری سریع
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com