English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (4 milliseconds)
English Persian
inter play اثر متقابل
inter play حرکت محدود
Other Matches
inter- بین بلاکها
inter در خاک نهادن
inter مدفون ساختن
inter در قبر نهادن
inter زیرخاک پوشاندن
inter- در معنای بین
inter se میان خودشان
inter vivos در میان زنده ها
inter alia میان چیزهای دیگر
inter laminate [در بین ورقه ها یا طبقات متناوب قرار دادن]
inter alia میان اشخاص دیگر
heave ho inter بکش
my inter locvtor طرف صحبت من
inter nos در میان خودمان
inter electrode capacity فرفیت میان الکتردها
res inter alios debet non actaalterinocere تعهدات دو جانبه باعث اضرار شخص ثالث نمیتواند بشود
inter sectoral planning برنامه ریزی بین بخشی
Shut up ! dont inter fere . فضولی موقوف !
play away به بازی گذراندن
play away باختن
play at وانمود کردن
to play with something چیزیرا بازیچه پنداشتن بچیزی ور رفتن
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
play off <idiom> رفتار مختلف با اشخاص
to play in or out با نواختن ارغنون یا سازدیگرواردیا خارج کردن
let us play بازی کنیم
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
play up <idiom> پافشاری کردن
to play up درست و حسابی بازی کردن
play on/upon (something) <idiom> نفوذ کردن
play off <idiom> ثابت ماندن بازی دوتیم
to play upon گول زدن
to play at d. تخته نرد بازی کردن
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
play by play پخش رادیویی
play out تا اخر ایستادگی کردن
play out تا اخرایفا کردن
play out تا اخر بازی کردن
play out بپایان رساندن
play out خسته کردن ماهی
to play با وسائل پست سو استفاده کردن
play through رد شدن گلف باز یا گروه درزمین از بازیگر کند
play up اطمینان دادن به
play up تاکید کردن
play up to پشتیبانی کردن از
play on سوء استفاده کردن از
by-play کار یا نمایش ثانوی
play off از سر خود واکردن
play by play پخش رادیویی مسابقه
to play at داخل شدن در
play down بازی در وقت اضافه
to play at شرکت کردن در
we used to play there ما انجا بازی میکردیم
we used to play there .......
play for one حفظ توپ
by-play حرکات یا مکالمات فرعی
by-play حرکات یا مکالمات کنار صحنه
play off مسابقه را باتمام رساندن
play off درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
to play upon سو استفاده کردن از
in play در شرف ضربه زدن به توپ
play بازی
play شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
play بازی کردن
play خلاصی داشتن
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
play خلاصی بازی
play حرکت ازاد
play رقابت
to play the d. شیطنت کردن
Let's play for keeps. بیا جدی بازی کنیم. [روی پول یا هر چیزی بها دار]
to play one f. بکسی ناروزدن
play ضربه به توپ
play شرکت درمسابقه انفرادی
play کیفیت یاسبک بازی
play نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
play تفریح بازی کردن
play تفریح کردن ساز زدن
play الت موسیقی نواختن
play زدن
play رل بازی کردن
play روی صحنهء نمایش فاهرشدن
play نمایش نمایشنامه
play اداره مسابقه
to play off سنگ رویخ کردن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
to play itself out اتفاق افتادن
to play first f. پیش قدم بودن
to play first f. ویولون اول
out of play توپ مرده
to play itself out رخ دادن
come into play روی کار امدن
in play به شوخی
to play away ببازی گذرانیدن درقمارباختن
all play all مسابقه دورهای
to play it با وسائل پست سو استفاده کردن از
in play بطور غیر جدی
play-act بازی کردن
child's play هر کار بسیار آسان
to play the truant از رفتن به اموزشگاه طفره زدن
to play the man مرد بودن
play-act نقش داشتن
to play the truant ازاموزشگاه گریز زدن
play-act وانمود کردن
play-act تو بازی رفتن
play-acted بازی کردن
play-acted نقش داشتن
play-acted وانمود کردن
play-acted تو بازی رفتن
play-acted ادا در آوردن
play-acting بازی کردن
child's play بازی کودکان
child's play بچه بازی
to play the woman جرامدن
to play the fool احمقانه رفتارکردن
to play the fool لودگی کردن
to play the deuce with خراب کردن
to put over a play موافق بدادن نمایشی شدن
to play the deuce with ضایع کردن
to represent a play داستانی را نمایش دادن
to play the fool ابلهی کردن
to play upon words جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
what instrument can you play? چه سازی میتوانیدبزنید
what instrument can you play? کدام ساز را ...
to play the game رعایت قانون راکردن باشرافت رفتارکردن
play-act ادا در آوردن
to play square راست وحسینی بازی کردن
to play up to another actor بدانگونه درنمایش بازی کردن که بازیگر دیگر سر ذوق آید
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
to play the woman گریه کردن ترسیدن
to play the man مردانگی کردن
to play the fool مسخرگی کردن
play-acting نقش داشتن
play music موسیقی ساختن
to play with fire با آتش بازی کردن [همچنین اصطلاح مجازی]
to play with fire آتش روشن کردن
as good as a play <idiom> مثل فیلم
play with fire <idiom> بازی باجان خود
play the field <idiom> با افراد مختلفی قرارگذاشتن
play second fiddle to someone <idiom> ازنظر مهم بودن مقام دوم داشتن
play one's cards right <idiom> از فرصتهای خود سودبردن
play on words <idiom> بازی با کلمات
play it by ear <idiom> تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
play music موزیک ساختن
play music آهنگ ساختن
to play [the] harp چنگ زدن [موسیقی]
to play soccer فوتبال بازی کردن
to play football فوتبال بازی کردن
foul play ناجوانمردی
foul play <adj.> ناجوانمردی
to play it safe با احتیاط عمل کردن [اصطلاح روزمره]
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
play hooky <idiom> از مدرسه یا کار دررفتن
play footsie <idiom> باهمکارخود لاس زدن مخصوصا دریک جو سیاسی
nativity play نمایشنامهایدرموردحضرتعیسی
play/pause دکمهنمایشوایست
play key کلیدپلی
play button دکمهشروع
on/play button کلیدشروعبهکار
play-acts ادا در آوردن
play-acts تو بازی رفتن
play-acts وانمود کردن
play-acts نقش داشتن
play-acts بازی کردن
play-acting ادا در آوردن
play-acting تو بازی رفتن
nativity play کهدرزمانکریسمستوسط کودکاناجرامیشود
role play بازیرولیکهباشخصیتخودفردبسیارمتفاوتاست
play footsie <idiom> از زیرمیز با پا عضوی از بدن شخص مقابل را لمس کردن
play by ear <idiom> توانایی اجرای موسیقی تنها با گوش وبدون خواندن موسیقی
play ball with someone <idiom> شرکت منصفانه
fair play <idiom> عدالت ،مساوی ،عمل درست
To play cards . ورق بازی کردن
To play ones part . نقش خودرا بازی کردن
Lets play that again . قبول ندارم. [قبول نیست دربازی وغیره ]
To play for love . عشقی بازی کردن ( بدون شرط بندی پولی )
To play ones last card آخرین تیر ترکش رارها کردن
All work and no play. کار بدون تفریح
A 4-cat play. نمایش در 4 پرده
Do you know how to play this game ? این بازی رابلد هستید ؟
play-acting وانمود کردن
play the hypocrite تدلیس کردن
play club نوک چوبی
play club دربازی گلف چوگان
play bill اعلان نمایش
play bill اگهی نمایش
play a trick on حیله زدن به
play a joke حیله شوخی امیز بکار بردن
passive play اتلاف وقت
passive play بازی غیرفعال
out of bound play به جریان انداختن بازی
net play بازی نزدیک تور
miracle play نمایش بخشی از زندگی پیغمبران یا صاحبان کشف وکرامت
play day روزبیکاری یا تعطیل
play fair مردانه معامله کردن
play fair مردانه بازی کردن
play the field شرط بندی روی همه
play the ball با دریبل صاحب توپ شدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com