English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 187 (9 milliseconds)
English Persian
people of quality بزرگان
people of quality مردمان متشخص
Other Matches
quality چگونگی
quality صفت چگونگی
quality وضعیت
quality تفاوت در شطرنج فرانسه ایتالیا و المان
quality بررسی اینکه کیفیت یک محصول خوب است
quality استاندارد متن چاپ شده از یک چاپگر مشخص
quality بهترین کیفیت
quality ماهیت چیزی یا میزان خوبی یا بدی آن
in the quality of بسمت
CD quality چیزی که میتواند کیفیت ضبط مشابه با دیسک فشرده داشته باشد
CD quality اغلب به وسایلی گفته میشود که می توانند الگوهای بیتی رادر ثانیه ذخیره کنند
the quality بزرگان
quality چونی
the quality مردمان متشخص
quality کیفیت
quality وجود خصوصیت
quality طبیعت
quality نوع فرفیت
quality تعریف
quality صفت
quality نهاد چگونگی
letter quality چاپ با کیفیت خوب
letter quality کیفیت حرفی
the quality of mercy صفت رحم یارحمت
of a middling quality میانه
letter quality کیفیت حرف
quality certificate گواهی کیفیت
quality assurance اطمینان از کیفیت
quality assurance عملیات اطمینان از کیفیت جنس
quality of life کیفیتزندگی
It depends on its quality. بستگی به جنس ( مرغوبیت وکیفیت )آن دارد
drawing quality کیفیت کشش
of a middling quality وسط
quality factor ضریب کیو
near letter quality خروجی چاپ شده توسط چاپگرهای نقطه ماتریسی که به اندازه خروجی چاپگرهای با کیفیت حروف عالی خوانانمیباشد
superi or quality جنس اعلی
stamping quality کیفیت قالب گیری
quality of waters چگونگی ابها
quality engineering مهندسی کیفیت
tempering quality قابلیت بهبود
of poor quality نامرغوب
of poor quality بد
of good quality خوش جنس
of good quality مرغوب
of good quality خوب
non skid quality خاصیت ضد لغزش
draft quality معیار کیفی برای خروجی چاپ شده
cutting quality کیفیت برش
correspondence quality چاپ با کیفیت بالا توسط چاپگرهای لیزری
quality control کنترل کیفیت
Quality Control کنترل کیفیت
archival quality مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
image quality کیفیت تصویر
quality control کنترل کیفی
certificate of quality گواهی کیفیت
quality control کنترل کیفیت مواد و یا کالاها
quality control کنترل مرغوبیت
adjective of quality صفت توصیفی
print quality کیفیت چاپ
contractor quality control سیستم کنترل کیفیت پیمانها
quality control tests ازمایش کنترل کیفیت بازرسی کنترل کیفیت
quality control approval تایید کنترل کیفیت
signal quality detector اشکارگر کیفیت سیگنال
heat proof quality ثبات حرارتی
acceptable quality level سطح کیفیت قابل قبول
fair average quality کیفیت متوسط مناسب
letter quality printer چاپگر با کیفیت حروف خوب چاپگر با کیفیت عالی
ambient quality standard استاندارد کیفیت پرمون
letter quality printer چاپگرکیفیت حروف
letter quality printing چاپ با چاپگر matrix-dot که نوشتار با کیفیت بهتر دارد به خوبی ماشین تایپ با افزایش فاصله بین نقاط
letter quality printing خصوصیت برخی چاپگرهای matria-dot که حروف با کیفیت یکسان با ماشین تایپ را با نقاط بسیار نزدیک به هم تامین میکند
high-quality wool پشم مرغوب و اعلاء
high quality steel فولاد با کیفیت خوب
to wed one quality to onether دوصفت راباهم توام کردن
heat resisting quality حالت و چگونگی مقاومت حرارتی ثبات گرمایشی
heat proof quality حالت نسوزی
gross national quality کیفیت ناخالص ملی
acceptable quality level کیفیت مناسب
air quality criterion معیار کیفیت هوا
these people این اشخاص
most people بیشتر مردم
right of people حق الناس
these people این مردمان
the people جمهور
the people مردم
he of all people مخصوصا او [از همه]
Quite a few people ... تعداد زیادی [از مردم]
people تن [جمعیت شهری]
Among the people . درمیان مردم
other people سایر مردم
people ملت
people جمعیت قوم
other people مردم دیگر
many people بسیاری از مردم
many people خیلی اشخاص
many people خیلی از مردم
people مردمان
people خلق
people قوم
people ساکن شدن
people say مردم می گویند
people مردم
people اباد کردن پرجمعیت کردن
high quality sheet steel ورق فولادی با کیفیت خوب
high quality cast iron چدن با کیفیت عالی
People are looking for new ideas. مردم عقب فکرهای تازه هستند
The will of the nation [people] اراده ملت [مردم]
Several persons ( people ). چندین تن
quite a number of people عده زیادی از مردم
It benefits the people . فایده اش به مردم می رسد
People of the Book پیروان کتاب مقدس [ دین]
There are people injured. چند نفر مجروح شده اند.
How many people live here ? چند نفر دراین خانه می نشینند ؟
We old – fashioned people . ما قدیمی ها
Such people are wicked . اینگونه آدمها شر هستند
of all [things or people] <adv.> مخصوصا [چیزی یا کسی]
To muzzle the people. دهان مردم را بستن
The people have got wise to him. مردم دستش را خوانده اند
The people were crying out against it. دیگر داد مردم در آمد ؟ بود
flower people مردم معتقدبهآئینیکهطرفدارصلحوعشقبودند
boat people پناهندگانی که با قایق از کشور خود فرار کنند
people sniffer رادار مخصوص کشف افراد دشمن از روی بوی بدن انها
peculiar people قوم خاص
peculiar people قوم برگزیده
people sniffer ادم یاب
people sniffer رادار کشف افراد دشمن
people of all ranks مردم ازهر طبقه
streams of people دسته دسته مردم
people forces نیروی چریکی دفاع از خود در شهرو دهات
shoals of people دسته دسته مردم
people forces نیروی پایداری
the chosen people قوم برگزیده
the chosen people بنی اسرائیل
the common people عوام
young people دخترها و پسرهایی که بسن ازدواج رسیده اند
young people جوانان
work people کارگران طبقه کارگر
to herd with other people با مردم دیگر پیوستن درگروه دیگران درامدن
the people pressed in مردم زور اورده داخل شدند
none but low people go there هیچکس
none but low people go there جز مردم پست بدانجا نمیرود
the dregs of the people مردم پست
the common people عوام الناس
the common people عامه
scores of people دسته دسته مردم
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
approachable [accessible to most people] کمک کننده [در آخر جمله می آید] [اصطلاح روزمره]
approachable [accessible to most people] هم مشرب [در آخر جمله می آید] [اصطلاح روزمره]
to rescue people from the water مردم را [از غرق شدن ] در آب نجات دادن
I don't know any German people other than you. من هیچ آلمانی به غیر از تو را نمی شناسم.
smuggler [of people across a border] قاچاقچی آدم [در سر مرز]
approachable [accessible to most people] همخو [در آخر جمله می آید] [اصطلاح روزمره]
people of every description [of all descriptions] همه جور آدم
people have full control and الناس مسلطون علی اموالهم
To set people by the ears. مردم را بجان هم انداختن
english speaking people مردم یا ملل انگلیسی زبان
I didnt expect it from you of all people . ازتویکی توقع نداشتم
He is enthroned in the hearts of his people . درقلب ملت خود جای دارد
To arhue ( haggle ) with people . با مردم سروکله زدن
Several people could be accommodated in this room. چندین نفر رامی توان دراین اتاق جاداد
What percentage of the people are literate? چند درصد مردم با سواد هستند ؟
cattage key people افرادی که در خانه کار می کنند و کار را از طریق سیستمهای مخابراتی فلاپی دیسک یاسایر وسایل به شرکت ارسال می دارند
The people protested vocally. صدای مردم درآمد ( اعتراض )
To try to effect a reconciliation . between two people . میانه دونفرراگرفتن ( آشتی دادن )
people have full control and property their dominionover
He wanted to incite the people. قصد داشت مردم راتحریک کند
to read people's hands کف بینی کردن
Many people were hurt when the boiler exploded. وقتیکه دیگ بخار ترکید خیلیها مجروح شدند
We are thirty people not counting the children . بدون شمرن بچه ها سی نفر هستیم
I wI'll show you! Who do you think you are ?I know how to handle (treat) people like you ! خیال کردی! خیالت رسیده ! ( درمقام تهدید )
fee [payment to professional people] اجرت
fee [payment to professional people] حق الزحمه
The people wondered how the contraption worked. مردم در شگفت بودند که این ابتکار چگونه کار می کرد.
People tend to judge by appearances . عقل مردم به چشمشان است
He is not tactful (diplomatic)in dealing with people. دررفتارش با مردم سیاست بخرج نمی دهد
Carrie is her own worst enemy, she's always falling out with people. کری همیشه با همه بحث و جدل می کند و برای خودش دردسر می تراشد.
In the nature of things, young people often rebel against their parents. طبعا جوانان اغلب با پدر و مادر خود سرکشی می کنند. .
people who live in glass houses should not throw stones <idiom> هرچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم ب"سند
To rub shoulders with people of high society. Tobecome prominent. سری توی سرها درآوردن
To set two people against each other . To stir up bad blood between tow persons. میانه دونفررا بهم زدن
The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, and wiser people so full of doubts. مشکل اصلی در دنیا این است که احمق ها و متعصب ها همیشه از خودشان مطمئن و انسان های عاقل پر از تردید هستند.
You are a fine one to talk . You of all people have a nerve to talk . تو یکی دیگه حرف نزن !
what [some] people would call [may call] <adj.> کذایی
what [some] people would call [may call] <adj.> که چنین نامیده شده
what [some] people would call [may call] <adj.> باصطلاح
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com