English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (6 milliseconds)
English Persian
play club دربازی گلف چوگان
play club نوک چوبی
Other Matches
club خاج باشگاه
club : چماق
club گرز
club خال گشنیز
club انجمن
club کانون مجمع
club باشگاه
club کلوب
club :چماق زدن تشکیل باشگاه یا انجمن دادن
p&l club club indemnity protectionand باشگاه حفظ منافع و جبران خسارت
club foot کجی یاپیچیدگی پا
club fighter بوکسور باشگاهی
He is an old – timer at this club . از قدیم عضو این با شگاه بو ده است
club car واگن راه اهنی که دارای میزناهارخوری باشد
club soda رجوع شود به water soda
club sodas رجوع شود به water soda
youth club باشگاهجوانان
Join the club! من هم درشرایطی مشابه هستم !
indian club میل ورزشی
strip club باشگاهرقصStriptease
fan club باشگاههواداران
service club باشگاه سربازان
service club باشگاه افراد
club house رختکن تیم
club moss رضن
jockey club باشگاه سوار کاران
indian club میل زورخانه
indian club باشگاه هندیها
hunt club باشگاه شکارچیان
glee club کلوب یا باشگاه اواز و سرود
yaght club باشگاه تفریحی قایق داران برای انجام مسابقه بین اعضا
warehouse club فروشگاهیکهبهمشتریانیکهحقاشتراکسالیانهخودراپرداختمیکنندتخفیفمیدهد
club steak قسمتی از گوشت ران گاو گوشت گاو بریان شده
club sport باشگاه ورزشی
club rush بته لویی
club propeller ملخی دارای تیغههای کلفت باگام زیاد برای تست قدرت یاترک موتور
club player بازیگر باشگاهی
club moss گیاه کبریت
club chair صندلی دسته دار بزرگ
jockey club باشگاه سوارکاران انگلستان
golf club هر نوع چوب بازی گلف
club footed پاچنبری
club footed کج پا
country club باشگاه ورزشی وتفریحی
country club باشگاه خارج از شهر
golf club چوگان گلف بازی
golf club باشگاه گلف بازان
protection and indemnity club باشگاه حفظ منافع و جبران خسارت
hell fire club باشگاه جوانان بی پروا
football club [British Englisch] باشگاه فوتبال
play away باختن
play off <idiom> ثابت ماندن بازی دوتیم
by-play کار یا نمایش ثانوی
play for one حفظ توپ
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
to play away ببازی گذرانیدن درقمارباختن
play off مسابقه را باتمام رساندن
play on/upon (something) <idiom> نفوذ کردن
play off درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
play off از سر خود واکردن
by-play حرکات یا مکالمات کنار صحنه
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
play down بازی در وقت اضافه
play off <idiom> رفتار مختلف با اشخاص
to play first f. پیش قدم بودن
play away به بازی گذراندن
play at وانمود کردن
to play first f. ویولون اول
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
play by play پخش رادیویی مسابقه
play by play پخش رادیویی
to play at d. تخته نرد بازی کردن
play up اطمینان دادن به
play up تاکید کردن
play up to پشتیبانی کردن از
play زدن
play الت موسیقی نواختن
play تفریح کردن ساز زدن
to play با وسائل پست سو استفاده کردن
play تفریح بازی کردن
play نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
play بازی
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
play through رد شدن گلف باز یا گروه درزمین از بازیگر کند
play رل بازی کردن
play on سوء استفاده کردن از
play out تا اخر ایستادگی کردن
play out تا اخرایفا کردن
play out تا اخر بازی کردن
play out بپایان رساندن
play out خسته کردن ماهی
play روی صحنهء نمایش فاهرشدن
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
to play at داخل شدن در
to play at شرکت کردن در
by-play حرکات یا مکالمات فرعی
all play all مسابقه دورهای
to play itself out رخ دادن
to play upon سو استفاده کردن از
to play upon گول زدن
to play one f. بکسی ناروزدن
to play off سنگ رویخ کردن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
in play به شوخی
in play بطور غیر جدی
to play itself out اتفاق افتادن
play خلاصی بازی
to play the d. شیطنت کردن
Let's play for keeps. بیا جدی بازی کنیم. [روی پول یا هر چیزی بها دار]
play نمایش نمایشنامه
come into play روی کار امدن
out of play توپ مرده
play حرکت ازاد
to play up درست و حسابی بازی کردن
in play در شرف ضربه زدن به توپ
play شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
to play in or out با نواختن ارغنون یا سازدیگرواردیا خارج کردن
play شرکت درمسابقه انفرادی
play ضربه به توپ
play up <idiom> پافشاری کردن
let us play بازی کنیم
to play it با وسائل پست سو استفاده کردن از
play رقابت
play اداره مسابقه
we used to play there ما انجا بازی میکردیم
we used to play there .......
to play with something چیزیرا بازیچه پنداشتن بچیزی ور رفتن
play کیفیت یاسبک بازی
play بازی کردن
play خلاصی داشتن
what instrument can you play? کدام ساز را ...
what instrument can you play? چه سازی میتوانیدبزنید
to play the truant ازاموزشگاه گریز زدن
play-act ادا در آوردن
play-acted بازی کردن
play-acting نقش داشتن
to play the woman جرامدن
to play the woman گریه کردن ترسیدن
play-acting بازی کردن
play-acted ادا در آوردن
play-acted تو بازی رفتن
play-acted وانمود کردن
play-acted نقش داشتن
to play the truant از رفتن به اموزشگاه طفره زدن
play-act تو بازی رفتن
to play the game رعایت قانون راکردن باشرافت رفتارکردن
child's play بچه بازی
child's play هر کار بسیار آسان
to play upon words جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
to put over a play موافق بدادن نمایشی شدن
to represent a play داستانی را نمایش دادن
play-acts بازی کردن
to play up to another actor بدانگونه درنمایش بازی کردن که بازیگر دیگر سر ذوق آید
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
to play the man مردانگی کردن
play-act بازی کردن
to play the man مرد بودن
play-act نقش داشتن
play-act وانمود کردن
child's play بازی کودکان
play-acting وانمود کردن
play music موسیقی ساختن
to play with fire با آتش بازی کردن [همچنین اصطلاح مجازی]
to play with fire آتش روشن کردن
as good as a play <idiom> مثل فیلم
play with fire <idiom> بازی باجان خود
play key کلیدپلی
play the field <idiom> با افراد مختلفی قرارگذاشتن
play second fiddle to someone <idiom> ازنظر مهم بودن مقام دوم داشتن
play one's cards right <idiom> از فرصتهای خود سودبردن
play music موزیک ساختن
play music آهنگ ساختن
to play it safe با احتیاط عمل کردن [اصطلاح روزمره]
to play [the] harp چنگ زدن [موسیقی]
to play soccer فوتبال بازی کردن
to play football فوتبال بازی کردن
foul play ناجوانمردی
foul play <adj.> ناجوانمردی
play on words <idiom> بازی با کلمات
play it by ear <idiom> تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
role play بازیرولیکهباشخصیتخودفردبسیارمتفاوتاست
nativity play کهدرزمانکریسمستوسط کودکاناجرامیشود
nativity play نمایشنامهایدرموردحضرتعیسی
play/pause دکمهنمایشوایست
play button دکمهشروع
on/play button کلیدشروعبهکار
play-acts ادا در آوردن
play-acts تو بازی رفتن
play-acts وانمود کردن
play-acts نقش داشتن
play-acting ادا در آوردن
Do you know how to play this game ? این بازی رابلد هستید ؟
A 4-cat play. نمایش در 4 پرده
All work and no play. کار بدون تفریح
play hooky <idiom> از مدرسه یا کار دررفتن
play footsie <idiom> باهمکارخود لاس زدن مخصوصا دریک جو سیاسی
play footsie <idiom> از زیرمیز با پا عضوی از بدن شخص مقابل را لمس کردن
play by ear <idiom> توانایی اجرای موسیقی تنها با گوش وبدون خواندن موسیقی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com