Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 195 (9 milliseconds)
English
Persian
silicon blow
گرم دمیدن
Other Matches
silicon
بخشی از RAM که به صورت دیسک درایو سریع کار میکند
silicon
عنصری با خصوصیات نیمه هادی , به صورت کریستال برای تولید کنندگان IC
silicon
قطعه کوچک سیلکون در داخل و روی سطح ای که مدار کامل یا تابع منط قی ایجاد شده است .
silicon
قطعه نازک کریستال سیلیکون خالص با قط ر چند اینچ که روی آن مدارهای مجتمع قرار دارند.
silicon
محل پایه تولید کنندگان قط عات نیمه هادی آمریکا در california
silicon
سیلیکون
silicon
سیلیکان
silicon
ماشین تولید کریستال سیلیکون و پس برش دادن آن قط عات باریک و کوچک
silicon
سیلیسیم
silicon
Si :symb
silicon
سیلیسیوم
silicon
سیلیکن
silicon
سیلیسیوم عنصر شش بنیانی
silicon chip
تراشه سیلیکن
silicon chip
تراشه سیلیکان
silicon chip
تراشه سیلیسی
silicon chips
تراشه سیلیکن
silicon chips
تراشه سیلیکان
silicon hydride
سیلان
silicon steel
فولاد سیلیکاتی
silicon chips
تراشه سیلیسی
silicon valley
دره سیلیکان
ferro silicon
فرو سیلیکان
silicon wafer
قرص سیلیکان
silicon valley
محلی در دره سانتاکلارای کالیفرنیا باگسترده ترین تمرکز تجارت وکار تکنولوژی عالی در جهان
silicon rectifier
یکسو کننده سیلیسیمی
silicon bronze
مفرغ سیلیسیم دار
silicon detector
دیود سیلیسیم دار
silicon diode
دیود سیلیسیمی
silicon controlled restifier
یکسو کننده کنترل شده سیلیکانی
blow out
پنجرشدن
blow over
رد شدن
to blow up
ترکیدن
to blow up
بادکردن
by blow
ضربت تصادفی
to blow over
تمام شدن
to blow over
گذشتن
blow off
شیر تخلیه
over blow
زیاد دمیدن
blow over
طی شدن
blow
برنامه ریزی یک وسیله PROM با داده
blow over
گذشتن
blow on
باد زدن
blow on
فوت کردن
blow out
ترکیدن
blow out
پنچری منفجر شدن
blow out
انفجار
blow out
به خارج دمیدن
blow out
سوختن انفجار
blow in
حمله از میان خط
blow it (something)
<idiom>
کوری عصا کش کور دگرشود
after blow
پس دمیدن
at one blow
بیک ضربه
at one blow
در یک وهله
blow a way
بادبرد
blow over
<idiom>
از خود تمجید کردن ،قوربون خودرفتن
blow down
داغان کردن
blow down
پراندن
blow down
بافوت درست کردن
blow out
خروج ناگهانی
blow
ضربه
blow up
شکم دادگی
blow up
تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-up
منفجر کردن
blow-up
ترکاندن عصبانی کردن
blow-up
انفجار
blow-up
عکس بزرگ شده
blow-up
شکمدان
blow up
شکمدان
blow up
عکس بزرگ شده
blow
دمیدن هوا
blow
جوشیدن
blow
ناتوانی بعلت فشار مسابقه اتومبیلرانی یا نقص فنی
blow
ذوب
blow
گداختگی
blow
دمیدن پرتاب محکم توپ
blow up
منفجر کردن
blow up
انفجار
blow
ناتوانی درانداختن تمام میلههای بولینگ با دو ضربه
blow-up
شکم دادگی
blow
ضربت
blow
ترکیدن
blow
در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن
blow
وزیدن
blow up
ترکاندن عصبانی کردن
blow by blow
یک ریز یک گیر
blow
دمیدن
blow by blow
پشت سرهم
blow
صدمه
blow
وزش نواختن
blow-up
تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow-out
جای باد در رفتن
blow-by-blow
یک ریز یک گیر
blow-by-blow
پشت سرهم
blow-up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-by-blow
دم بدم
blow
هدر دادن موقعیت
blow
دمیدن مکش هوا
blow by blow
دم بدم
to blow out one's brains
اعصاب کسی را خورد کردن
to blow out alamp
خاموش کردن چراغ
to blow ones own trumpet
خودستایی کردن
to blow one's nose
بینی پاک کردن
straight blow
ضربه مستقیم در بوکس
the wind blow over
بادایستاد
to blow one's nose
دماغ گرفتن
to blow a whistle
سوت زدن
to blow atrumpet
نواختن شیپور
to blow fire
فوت کردن اتش
to blow nose
گرفتن بینی
to puff and blow
سخت نفس کشیدن
to blow the bellows
دمیدن ششها
to blow the coals
اتس رادامن زدن
Go and blow your nose.
برو دماغت رابگیر ( نظافت بینی )
To receive a blow.
ضربه خوردن
blow one's own horn
<idiom>
شکست درچیزی
to blow up dust
گرد و خاک به پا کردن
to blow a fuse
فیوزی سوزاندن
to give somebody a blow
به کسی ضربه زدن
to give somebody a blow
به کسی ضربه وارد کردن
to blow a horn
بوق زدن
To blow ones own trumpet.
از خود تعریف کردن
body blow
سدیبزرگدربرابررسیدنبههدفی
to blow the expense
بی پرواخرج کردن
to blow the gaff
بوق زدن
to blow the gaff
توط ئهای رااشکارکردن
to puff and blow
نفس نفس زدن
to strike a blow for
سنگ
to strike a blow for
به سینه زدن درسرچیزی دعواکردن
whale blow
نهنگ ها اب را به بیرون می دمند
blow-dried
گیسو را خشک کردن
to blow somebody's mind
<idiom>
<verb>
کسی را شگفتگیر کردن
blow-dries
گیسو را خشک کردن
blow-dry
گیسو را خشک کردن
blow-drying
گیسو را خشک کردن
to blow somebody's mind
<idiom>
<verb>
کسی را کاملا غافلگیر کردن
blow-ups
منفجر کردن
blow gun
تفنگ بادی
blow hole
دیگ جن
blow in doors
دری در مجرای ورودی موتورهواپیما که در اثر اختلاف فشار علیرغم نیروی فنربطرف داخل باز میشود
blow off valve
سوپاپ قطع دم
blow out fuse
فیوز انفجاری
blow out magnet
مغناطیس جرقه
blow pipe
بوری
blow pipe
نتیجه ه شیشه گری
blow pipe
تفنگ بادی
blow torch
چراغ لحیم کاری
[ابزار]
blow full
به طور کامل دمیدن
blow cold
هوای سرد دمیدن
blow bitumen
قیر دمیده
blow-ups
ترکاندن عصبانی کردن
blow-ups
انفجار
blow-ups
عکس بزرگ شده
blow-ups
شکمدان
blow-ups
شکم دادگی
blow-ups
تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow-ups
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-outs
جای باد در رفتن
blow bitumen
قیر هوادار
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch
پستانک
blow torch
بوری زرگری یا جوشکاری نیچه
low blow
ضربه بوکس خطا به پایین تراز کمر
magnetic blow out with
با خاموش کننده مغناطیسی
hammer blow
ضربه قوچ
hammer blow
ضربت قوچ
foundamental blow
ضربه کارساز
fly blow
تخم مگس گذاشتن در
fore blow
پیش دمیدن
foul blow
ضربه خطا
fly blow
تخم مگس
magnetic blow out
خاموش کننده مغناطیسی
bottom blow
شیر ته دیگ بخار
death blow
ضربت کشنده
death blow
ضربت مهلک
finishing blow
ضربه مرگ
finishing blow
ضربه اخر
blow tubes
لولههای دمنده
blow hot
هوای گرم دمیدن
fly blow
الوده به تخم مگس کردن
magnetic blow out arrester
برقگیر با خاموش کننده مغناطیسی
to blow great guns
سخت وزیدن
to blow hot and cold
دودل بودن
to blow hot and cold
وقتی باکسی گرم گرفتن ووقتی سرد شدن
blow resulting in death
ضربه منجر به موت
flies blow meat
حشرات روی گوشت تخم میگذارند
blow with the open glove
ضربه با دستکش باز بوکس
To deliver (strike) a blow
ضربه زدن ( وارد آوردن )
To deliver (strike ) a blow .
ضربه وارد ساختن
to blow great gun
سخت وزیدن
magnetic blow out circuit breaker
کلید قدرت با خاموش کننده مغناطیسی
The blow made my head swin.
در اثر ضربه سرم گیج خورد
The blow made me giddy young girl .
دختر گیج وسر بهوایی است
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com