Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English
Persian
to be unable to hold a candle to somebody
<idiom>
در برابر کسی پائین رتبه بودن
[در توانایی یا مهارت و غیره]
Other Matches
They cannot hold a candle to him .
سگش می ارزد بهمه آنها
hold a candle to
<idiom>
درهمان درجه
unable
عاجز
unable
ناتوان
he is unable to speak
قادربسخن گفتن نیست
he is unable to speak
ازسخن گفتن عاجزاست نمیتواند سخن بگوید
to hold somebody in respect
[to hold somebody in high regard ]
کسی را محترم داشتن
[احترام گذاشتن به کسی]
be unable to say boo to a goose
بزدل
be unable to say boo to a goose
کمرو
be unable to say boo to a goose
بسیار ترسو
The mouse was unable to get into the hole , yet it.
<proverb>
موش توى سورخ نمى رفت جاروب هم به دمش بست .
candle
شمع ساختن
candle
شمع
standard candle
شمع استاندارد
candle ends
باقی مانده هرچیزکه مردم لئیم جمع می کنند
electric candle
شمع برقی
foot candle
فوت کاندل
candle ring
زنبق شمعدان
candle power
شمع
candle maker
شمع ساز
smoke candle
جعبه دودزا در گلوله دودانگیز
candle foot
شمع- پا
candle ends
ته شمع
smoke candle
جعبه حاوی عامل دودانگیز
spermaceti candle
شمع کافوری
stearin candle
شمع گچی
rush candle
شمع پیزر فتیله
candle maker
شماع
candle light
نور شمع
iablochkoff candle
شمع یابلوچکوف
mould candle
شمع ریختگی
roman candle
افتاب مهتاب
burn the candle at both ends
<idiom>
یکسره کارمیکند
wax candle or taper
شمع مومی
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
hold out
بسط یافتن
hold one's own
پایداری
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own
ایستادگی کردن
get hold of (something)
<idiom>
به مالکیت رسیدن
hold on
صبرکردن
get hold of (someone)
<idiom>
(برای صحبت)به گیر انداختن شخص
hold on
نگهداشتن
in the hold
در انبار کشتی
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold with
خوش داشتن در
hold with
پسندیدن
hold over
تمدید
to hold an a
باردادن
to hold an a
دیوان منعقد کردن
to hold in d.
درتصرف شخصی داشتن
hold over
باقی ماندن
hold over
برای اینده نگاه داشتن
hold down
<idiom>
تحت کنترل قرار داشتن
hold-up
<idiom>
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
to hold
[to have]
نگه
[داشتن]
to hold
داشتن
to hold
دارا بودن
to hold
مالک بودن
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گرفتن چیزی
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
hold up
<idiom>
اثبات حقیقت
hold up
<idiom>
خوب باقی ماندن
hold forth
<idiom>
تقدیم کردن
hold forth
<idiom>
صحبت کردن درمورد
hold off
<idiom>
تاخیر کردن
hold up
<idiom>
حمل کردن
hold off
<idiom>
بازور دورنگه داشتن
hold on
<idiom>
متوقف شدن
hold on to
<idiom>
محکم نگه داشتن
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold-out
<idiom>
باموقعیت وفق ندادن
hold out for something
<idiom>
رد کردن ،تسیم شدن
hold out on
<idiom>
رد چیزی از کسی
hold over
<idiom>
طولانی نگهداشتن
hold still
<idiom>
بی حرکت
hold up
<idiom>
برافراشتن
hold up
<idiom>
تاخیرکردن
hold up
<idiom>
مورد هدف
hold up
<idiom>
باجرات باقی ماندن
get hold of yourself
گیرتون آوردم
hold on
ادامه دادن
get hold of
گیر اوردن
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold
منعقد کردن
hold
تسلط
hold
گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold
گرفتن غیرمجاز توپ
hold
گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold
انبار کالا
hold
جلوگیری کردن
hold
پایه مقر
hold
گیره اتصالی نگهدارنده
hold
ایست
hold
دژ
hold
دریافت کردن گرفتن توقف
hold
ایست نگهداری
hold-up
توقیف
hold-up
قفه
hold-up
مانع شدن
hold-up
با اسلحه سرقت کردن
hold up
توقیف
hold up
قفه
hold up
مانع شدن
hold up
با اسلحه سرقت کردن
hold
پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold
بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold
بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold by
به چیزی چسبیدن
hold by
پسندیدن
hold
گیر
hold in
خودداری کردن
hold
نگهداشتن
hold
نگاه داشتن
hold
جا گرفتن تصرف کردن
hold
دردست داشتن
hold
گرفتن
hold forth
ارائه دادن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold
چسبیدن نگاهداری
hold down
نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold down
برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold down
مطیع نگاه داشتن
hold forth
مطرح کردن سخنرانی کردن
hold
انبار کشتی
hold
نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold
تصرف کردن
hold in
جلوگیری کردن
battery hold down
میانگیردار باتری
hold one's breath
<idiom>
نفس خود را حبس کردن
hold one's fire
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن
hold one's horses
<idiom>
باصبوری منتظر ماندن
hold one's own (in an argument)
<idiom>
دفاع از موقعیت خود
hold one's peace
<idiom>
سکوت کردن
hold one's tongue
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
hold-ups
قفه
hold down for batteryseparator
میانگیردار باتری
catch hold of
محکم نگاهداشتن
To hold someone dear .
کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
I must get hold of her at all costs.
بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
four quarter hold
ایپون
four quarter hold
ضربه فنی
finger hold
خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
face hold
گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
hold a grudge
<idiom>
کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
hold back
<idiom>
عقب وکنار ماندن
hold court
<idiom>
همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
clear and hold
منطقه را پاک و حفظ کنید
hold down a job
<idiom>
شغل خود را نگه داشتن
choke hold
فن شیمه
choke hold
خفه کردن
hold good
<idiom>
ادامه دادن
hold-ups
توقیف
hold-ups
مانع شدن
hold-ups
با اسلحه سرقت کردن
Hold the line, please!
لطفا گوشی را نگه دارید!
hold breath
نفس خود را حبس کردن
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
impossible to get hold of
نمیشود گیر آورد
to hold water
ضد آب بودن
to hold water
صحت دار بودن
hold something back
<idiom>
نگهداری اطلاعات از کسی
to hold water
قابل قبول بودن
hold the fort
<idiom>
از عهده کاری شاق برآمدن
hold the line
<idiom>
تسلیم نشدن
hold the reins
<idiom>
ادم دارای قدرت ونفوذ
to hold water
معتبر بودن
hold water
<idiom>
lay hold of
<idiom>
به دارای وثروت رسیدن
to hold somebody in esteem
برای کسی احترام قائل شدن
to hold in contempt
پست شمردن کوچک شمردن
to hold in fee
تصرف مطلق داشتن در
to hold by lease
در اجاره
to hold by lease
با اجاره گرفتن
to hold by lease
اجاره کردن
to hold any one to ransom
کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
hold back
مانع
hold back
گیر
to hold a session
جلسه منعقد کردن
to hold a meeting
جلسه منعقد کردن
hold water
با عقل جور امدن
hold good
معتبر بودن
to hold cheap
ناچیزشمردن
to hold in estimation
محترم یاارجمند داشتن
to hold in estimation
قدردانی کردن از
hold aloof
کناره گیری کردن
hold at disposal
در اختیار دیگری نگهداری کردن
to hold in contempt
سبک داشتن
to hold fast
نگاهداشتن
to hold fast
محکم
to hold cheap
حقیرشمردن
to hold a meeting
داشتن
to hold a meeting
مجلس
to hold a meeting
انجمن کردن
hold control
نافم همزمانی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com