Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English
Persian
to hold cheap
ناچیزشمردن
to hold cheap
حقیرشمردن
Other Matches
to hold somebody in respect
[to hold somebody in high regard ]
کسی را محترم داشتن
[احترام گذاشتن به کسی]
cheap
کم ارزش پست
cheap
جنس پست
cheap
ارزان
cheap copy
بدل قلابی
Cheap is cool.
کنس بودن محشر است.
dirt-cheap
مفت مسلم
cheap jack
دوره گرد
cheap labor
کار ارزان
Cheap is beautiful.
کنس بودن محشر است.
dog cheap
مفت مسلم بقیمت سگ مرده یاصاحب مرده
dog cheap
بسیارارزان
dirt cheap
مفت
dirt cheap
بسیار ارزان
cheap shotter
بازیگر خشن بصورت عمد
cheap shot
خشونت عمدی
cheap money
پول با بهره کم
cheap money
پول ارزان
cheap labor
نیروی کار ارزان قیمت
dirt-cheap
بسیارارزان
to work cheap
بامزدکم کارکردن
cheap shot artist
بازیگر خشن بصورت عمد
It is dirt cheap . It is a give - away .
مفت است ( بی نهایت ارزان )
To belittle one self . To make oneself cheap . To lower oneself .
خود را کوچک کردن (سبک حقیر پست )
To belittle oneself . To make oneself cheap.
خود را سبک کردن ( تحقیر نمودن )
hold one's own
ایستادگی کردن
to hold
[to have]
نگه
[داشتن]
get hold of (something)
<idiom>
به مالکیت رسیدن
get hold of (someone)
<idiom>
(برای صحبت)به گیر انداختن شخص
hold down
<idiom>
تحت کنترل قرار داشتن
hold forth
<idiom>
تقدیم کردن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own
پایداری
hold out
بسط یافتن
hold forth
<idiom>
صحبت کردن درمورد
hold on
صبرکردن
hold down
مطیع نگاه داشتن
hold down
برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold down
نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold forth
ارائه دادن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold forth
مطرح کردن سخنرانی کردن
hold on
<idiom>
متوقف شدن
hold in
جلوگیری کردن
hold in
خودداری کردن
hold on
ادامه دادن
hold on
نگهداشتن
hold off
<idiom>
تاخیر کردن
hold off
<idiom>
بازور دورنگه داشتن
hold-up
<idiom>
hold up
<idiom>
اثبات حقیقت
hold up
<idiom>
خوب باقی ماندن
hold over
<idiom>
طولانی نگهداشتن
to hold an a
دیوان منعقد کردن
to hold an a
باردادن
hold still
<idiom>
بی حرکت
hold up
<idiom>
برافراشتن
hold up
<idiom>
حمل کردن
hold up
<idiom>
باجرات باقی ماندن
hold up
<idiom>
مورد هدف
in the hold
در انبار کشتی
hold out on
<idiom>
رد چیزی از کسی
to hold in d.
درتصرف شخصی داشتن
hold on to
<idiom>
محکم نگه داشتن
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold over
باقی ماندن
hold over
برای اینده نگاه داشتن
hold over
تمدید
hold with
پسندیدن
hold with
خوش داشتن در
hold-out
<idiom>
باموقعیت وفق ندادن
hold out for something
<idiom>
رد کردن ،تسیم شدن
hold up
<idiom>
تاخیرکردن
hold
نگهداشتن
hold
تسلط
hold
منعقد کردن
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold
دریافت کردن گرفتن توقف
hold
ایست نگهداری
hold
بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold
بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold up
با اسلحه سرقت کردن
hold up
مانع شدن
hold up
قفه
hold up
توقیف
hold-up
با اسلحه سرقت کردن
hold-up
مانع شدن
hold
گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold
گرفتن غیرمجاز توپ
hold
نگاه داشتن
hold
دردست داشتن
hold
گرفتن
hold
جا گرفتن تصرف کردن
hold
چسبیدن نگاهداری
hold
انبار کشتی
hold
نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold
تصرف کردن
hold
گیر
hold
دژ
hold
ایست
hold
گیره اتصالی نگهدارنده
hold
پایه مقر
hold
جلوگیری کردن
hold
انبار کالا
hold
گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold-up
قفه
hold-up
توقیف
to hold
مالک بودن
hold by
به چیزی چسبیدن
to hold
دارا بودن
to hold
داشتن
get hold of
گیر اوردن
hold by
پسندیدن
get hold of yourself
گیرتون آوردم
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گرفتن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
hold the line
<idiom>
تسلیم نشدن
hold good
<idiom>
ادامه دادن
hold one's peace
<idiom>
سکوت کردن
hold down a job
<idiom>
شغل خود را نگه داشتن
hold a candle to
<idiom>
درهمان درجه
hold court
<idiom>
همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
weapons hold
جنگ افزار اتش قطع
weapons hold
فرمان اتش قطع در پدافند هوایی
cargo hold
نگهداریمحمولهبار
container hold
گنجایشانبارکشتی
data hold
ذخیرهاطلاعات
hold water
با عقل جور امدن
They cannot hold a candle to him .
سگش می ارزد بهمه آنها
To hold someone dear .
کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
I must get hold of her at all costs.
بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
hold a grudge
<idiom>
کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
hold back
<idiom>
عقب وکنار ماندن
hold one's breath
<idiom>
نفس خود را حبس کردن
hold one's fire
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن
to hold water
معتبر بودن
to hold water
صحت دار بودن
hold water
<idiom>
lay hold of
<idiom>
به دارای وثروت رسیدن
to hold somebody in esteem
برای کسی احترام قائل شدن
to hold water
ضد آب بودن
hold the reins
<idiom>
ادم دارای قدرت ونفوذ
hold one's horses
<idiom>
باصبوری منتظر ماندن
hold one's own (in an argument)
<idiom>
دفاع از موقعیت خود
to hold water
قابل قبول بودن
impossible to get hold of
نمیشود گیر آورد
hold one's tongue
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
hold breath
نفس خود را حبس کردن
Hold the line, please!
لطفا گوشی را نگه دارید!
hold something back
<idiom>
نگهداری اطلاعات از کسی
hold the fort
<idiom>
از عهده کاری شاق برآمدن
to hold a meeting
انجمن کردن
hold water
از امتحان درست درامدن
hold one's ground
پایداری
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
ایستادگی کردن
hold in restraint
توقیف کردن
hold in respect
احترام گذاشتن به
hold hard
عجله نکنید
hold hard
صبر کنید
hold fire
اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
hold water
قایق ایست
hold your gab
گپ نزن
hold good
معتبر بودن
to hold a levee
بار عام دادن
to catch hold of
محکم گرفتن
taking hold
سرشاخ
submission hold
شی مه
submission hold
کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold
خفه کردن
mach hold
بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
leave hold
رها کردن
hold your gab
سخن مگو
hold your gab
دم مزن
hold fire
اتش قطع
hold control
نافم همزمانی
hold captain
متصدی انبار کشتی
face hold
گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
clear and hold
منطقه را پاک و حفظ کنید
choke hold
فن شیمه
choke hold
خفه کردن
catch hold of
محکم نگاهداشتن
hold down for batteryseparator
میانگیردار باتری
battery hold down
میانگیردار باتری
hold-ups
توقیف
hold-ups
قفه
hold-ups
مانع شدن
finger hold
خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
four quarter hold
ضربه فنی
four quarter hold
ایپون
hold back
اشغال کننده
hold back
توقف مانع شدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com