Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 60 (5 milliseconds)
English
Persian
to recover damages
خسارت گرفتن
to recover damages
خسارت خودرا جبران کردن
Other Matches
damages
خسارات
sounding in damages
دعوی خسارت صحیح و محکم
sounding in damages
دعوی خسارت مستدل
award of damages
جبران خسارت
punitive damages
خسارت ناشی از مجازات خسارت حاصله از اجرای مجازات
consequential damages
خسارت غیرمستقیم
consequential damages
خسارت تبعی
i must answer for the damages
ازعهده خسارت ان باید برایم
liquidated damages
خسارت عدم انجام تعهد مقطوع که بین متعاهدین مورد توافق قرارگیرد
liability for damages
مسئولیت در برابر خسارت
liable for damages
مسئول خسارات
liquidated damages
پرداختن جریمه جهت فسخ قرارداد
liquidated damages
خسارت نقدی
sue somebody for damages
کسی را به خاطر زیانی تحت تعقیب قراردادن
swingeing damages
خسارات زیاد
liquidated damages
خسارتی که نحوه محاسبه و پرداخت ان در قرارداد ذکر گردیده است
liquidated damages
وجه التزام
vindictive damages
مقدار غرامتی که دادگاه علاوه بر خسارت واقعی وارد برخواهان از خوانده به منظورتنبیه او وصول میکند
unliquidated damages
خسارات غیرقابل براورد به پول
unliquidated damages
خسارات معنوی
unliquidated damages
خسارتهایی که نحوه محاسبه و پرداخت انها در قرارداد ذکرنشده است
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
late payment damages
خسارت تاخیر تادیه
fair damages
[Law]
جبران خسارت عادلانه
reparations for war damages
غرامات جنگی
to recover from something
جبران کردن
[مثال از بحرانی]
to recover from something
ترمیم شدن
[مثال از بحرانی]
to recover from something
به حالت اول درآمدن
[مثال از بحرانی]
To recover. To get well.
خوب شدن ( بهبود یا فتن )
recover
جمع اوری کردن
recover
اخراجات کردن
recover
ترمیم شدن
recover
به حالت اول درامدن فرمان حرکت از نو
recover
نجات دادن
recover
جمع اوری وسایل ازکارافتاده یا بیماران اخراجات وسایل
recover
بهبودیافتن
recover
به هوش امدن بهبودیافتن از مریضی
recover
جمع اوری یکان
recover
دریافت کردن
recover
بهوش امدن
recover
دوباره بدست اوردن بازیافتن
recover
بهبودی یافتن
recover
فرمان RECOVER
recover
برگرداندن چیزی که گم شده بود
recover
بهبود یافتن بازیابی
recover
دوباره بدست اوردن
recover
بازیافتن
recover
وصول کردن
to recover consciousness
[دوباره]
به هوش آمدن
[پزشکی]
let him recover his wind
بگذاریدنفسش جابیاید بگذاریدنفس تازه کند
to recover to life
زنده کردن
i sat down to recover
نشستم زمین که حالم جا بیاید
to recover one's leg
پس ازافتادن دوباره پا شدن
to recover oneself
بخودامدن
to recover oneself
بهوش امدن
to recover lost time
وقت گمشده را جبران کردن)
to recover a body from the wreckage
بازیابی کردن لاشه ای از خرابه
We have to stem the ride of emigration if our economy is to recover.
اگر قرار است اقتصادمان رشد کند باید جلوی رشد مهاجرت را بگیریم.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com