English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
vital ground زمین حیاتی
vital ground زمین یاعوارض مهم
Other Matches
vital وابسته بزندگی
vital حیاتی
vital <adj.> حیاتی
vital وابسته به زندگی
vital <adj.> با نشاط
vital واجب اساسی
vital <adj.> اصلی
vital <adj.> عمده
vital <adj.> اساسی
vital <adj.> بنیانی
vital <adj.> ضروری
vital <adj.> مهم
vital area منطقه حیاتی
vital points نقاط حساس بدن
vital statistics امار ثبت احوال
vital statistics امار مربوط به زندگی
vital statistics امارهای حیاتی
vital statistics امار زاد و ولد و مرگ و میر امار حیاتی
vital statistics امار حیاتی
of vital importance خیلی ضروری
vital interest مصلحت حیاتی
vital energy قوه حیات
vital index شاخص حیاتی
vital energy نیروی زندگی
vital necessity ضرورت حیاتی
vital necessity پدیدهای که دولتها با توسل به ان بسیاری از اعمال غیر منطقی یا نامشروع یا تجاوزکارانه خود را توجیه می کنند
vital point حرکت غیرمجاز ضربه به نقاط حساس بدن
vital to life واجب برای زندگی
vital capacity فرفیت حیاتی
of vital importance حیاتی
vital capacity گنجایش حیاتی
of vital importance بسیارمهم
vital area منطقه حیاتی پدافند هوایی
vital force نیروی حیاتی
we are still above ground هنوز زنده ایم
under ground سرداب زیرزمین
under ground راه اهن زیرزمینی
to take ground بخاک نشستن
out of one's ground تجاوز توپزن از محل ایستادن
get off the ground <idiom> شروع خوب داشتن
down to the ground ازهرحیث کاملا
above ground زنده
on the ground of به دلیل
get off the ground <idiom> پا گرفتن
ground zero محل تماس گوی اتشین بمب اتمی با زمین
ground zero صفر زمین
down to the ground ازهمه جهت
to take ground بگل نشستن
ground به گل نشاندن ناو
ground کار گذاشتن یا مستقرکردن
ground پایه
ground اساس
ground اتصال بدنه
ground اتصال منفی
ground محوطه
ground به گل زدن
ground کف دریا
ground بنا کردن برپا کردن
ground بگل نشاندن اصول نخستین را یاددادن
ground زمین میدان
ground زمین
ground سیم زمین
ground اتصال به زمین
ground زمان ماضی فعل grind
ground قطب منفی
ground سیم منفی
ground اساسی
ground بزمین نشستن
ground عنوان
ground فرودامدن
ground جهت
ground سبب
ground زمین کردن
ground کف زمین
ground اصل
ground اتصال مدار الکتریکی به زمین یا به نقط های با سطح ولتاژ صفر.
ground عرصه
ground اتصال زمین
ground زمینه
ground خاک میدان
ground تماس دادن چوب به زمین پشت گوی برای امادگی
ground : زمین
ground تماس دادن توپ با زمین
ground محل ایستادن توپزن
ground خاک
stamping ground پاتوق
stamping ground میعادگاه
to be dashed to the ground به نتیجه نرسیدن
teeing ground منطقه شروع هر بخش ازبازی گلف
to be dashed to the ground متروک ماندن
to cover much ground جامع بودن
to cover much ground رسابودن
to gain ground upon نزدیک
to kiss the ground پست شدن
to give ground تسلیم شدن
to give ground عقب نشینی کردن
to give ground پس نشستن
to gain ground upon شدن به
to gain ground تجاوزکردن تعدی کردن
to gain ground پیشرفت کردن
to fall to the ground متروک ماندن
to fall to the ground به نتیجه نرسیدن
to fall to the ground زمین خوردن
there is no ground for his complaint شکایت او بیمورد است
to kiss the ground خودراپست کردن تواضع کردن
holding ground گیرایی کف دریا
holding ground محوطه نگهدارنده لنگر
impermeable ground زمین ناتراوا
impermeable ground زمین نفوذناپذیر
loose ground زمین سست
quick ground زمین سست
lose ground عقب افتادن
lose ground فرصت خود را ازدست دادن
ground waves امواج زمینی
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground ایستادگی کردن
ground wave موج زمینی
ground waves امواج سطحی رسیده به رادار یادستگاههای مخابراتی
ground wire سیم زمین
ground work اجرای فن در خاک
hard ground زمین سفت
hard ground زمین سخت
he fell to the ground همینکه
he fell to the ground دویدن اغازکردبزمین افتاد
made ground خاک دستی
mark out a ground تحدید حدود زمین
pervious ground زمین تراوا زمین نفوذپذیر
pleasure ground تفرجگاه
pleasure ground گردش گاه
protective ground زمینه حفافتی
proving ground محل تحقیقات علمی ازمایشگاه
proving ground ازمونگاه
saturated ground خاک سیر اب
saturated ground زمین سیراب
pervious ground تراوا زمین
permeable ground زمین تراوا
permeable ground تراوا زمین
natural ground زمین طبیعی
neutral ground سیم زمین خنثی
to cover much ground وسیع بودن
hold one's ground پایداری
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
original ground زمین طبیعی
original ground زمین بکر
ground grainer مهاجمی که پیشروی میکند
speed over the ground S good made speed
to kiss the ground زمین بوسیدن
ground color رنگ زمینه
basic ground زمینه و متن اصلی فرش
to stamp the ground با پا روی زمین کوبیدن
stand one's ground <idiom> حمایت از جایگاه شخص
run into the ground <idiom> بیش ازاندازه کارکشیدن
on shaky ground <idiom> متزلزل ،نا امن
lose ground <idiom> به عقب رفتن ،ضعیف تر شدن
have one's feet on the ground <idiom> کاربردی ومعقول بودن
ground floor <idiom>
give ground <idiom> عقب نشینی کردن
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
gain ground <idiom> به جلو رفتن
feet on the ground <idiom> عقاید عاقلانه
(keep/have one's) ear to the ground <idiom> بادقت مراقب اطراف بودن
ground color رنگ اصلی متن فرش
ground loom دار زمینی [قالی]
ground loom دار عشایری [قالی]
to be dashed to the ground از نظر روحی خرد شدن
hunting ground شکار گاه
hunting ground صیدگاه
to grub the ground ریشه های زمینی را کندن
ground-plan [نقشه همتراز با زمین]
to keep one's feet on the ground <idiom> علمی ماندن و بدون نظر خصوصی
to keep one's feet on the ground <idiom> واقع بین ماندن
to keep one's feet on the ground <idiom> آرام و استوار ماندن
ground section بدنه و پیکر اصلی فرش [که از در هم رفتگی نخ های تار و پود بدست می آید و اسکلت فرش را بوجود می آورد.]
ground loom دارهای قابل حمل [قالی]
To stamp the ground . با پا بزمین کوبیدن
The aircraft got off the ground . هواپیما اززمین بلند شد
waterlogged ground خاک سیر اب
voltage to ground ولتاژ زمین
vantage ground زمین دارای برتری اتش و دید
vantage ground زمین سرکوب
under ground survey برداشت زیرزمینی
under ground shaft چاه کور
under ground working استخراج زیرزمینی
under ground mining استخراج زیرزمینی
to touch ground بجای ثابت یابموضوع اصلی رسیدن
to stand ones ground برسرحرف یادلیل یاقصدخودایستادن
to stand one's ground بر سر دلیل خود ایستادن
to spade the ground بیل زدن
to mark out a ground حدود زمینی را تععین کردن یانشان دادن
to make even with the ground با خاک یکسان کردن
to lose ground عقب نشینی کردن
breeding ground محل نشو و نمو
breeding ground پروردگاه
breeding ground جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
On what basis (ground) بر چه اساسی ؟
recreation ground زمینبازی
home ground آشنا بهمحیط
ground staff افرادنگهداریکنندهیکزمینورزشی
ground rules قوانینپایهایواساسی
feeding ground محلیکهبهپرندگانغذا دادهمیشود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com