Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 189 (9 milliseconds)
English
Persian
waste one's words
زبان خود را خسته کردن
Other Matches
waste
تضییع کردن اتلاف
waste
تفریط
waste
تعدی و تفریط مستاجر یا متصرف در عین مستاجره یا مورد تصرف درمدت اجاره حاشیه جاده
waste
تلف
waste
هدر
waste
افت
waste
قراضه هرز
waste
از دست رفتن
waste
بی مصرف
waste
موات
waste
پسماند
Waste
کثافات
waste
ضایع
waste not want not
<idiom>
قناعت توانگر کند مرد را
go to waste
هرز رفتن
waste
اصراف کردن
waste
حرام کردن بیهوده تلف کردن
waste
هرزدادن
waste
نیازمندکردن
waste
بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
waste
باطله
waste
زائد اتلاف
waste
تلف کردن ضایع کردن
waste
زباله
waste
اشغال
waste
ضایع کردن
waste
تلف کردن
waste
اشغال زباله
waste
صرف کردن
waste
بیهوده
waste
انبار
waste book
دفتر باطله
waste gate
مکانیزم کنترلی برای توربین گازهای خروجی موتورهای دارای توربوشارژر
waste basket
مکثف
waste basket
زنبیل
waste basket
سبد
waste basket
سبد کاغذ بیکاره
voluntary waste
تعدی و تفریط در عین مستاجره یا ملک موردتصرف
napping waste
ضایعات عمل خارزنی
[این ضایعات در فرش های دستی بعد از پرداخت و یا در هنگام مقراض کاری بوجود آمده و در فرش های ماشینی پس از خار زدن سطح فرش بوسیله ماشین حاصل می شود.]
waste silk
ابریشم گجین
[ابریشمی که از تفاله پیله سوراخ شده بدست می آید و دارای طول های متغیر است و کیفیت مطلوبی ندارد.]
to lay waste
ویران یا غارت کردن
waste water
فاضلاب
waste time
وقت تلف کردن
waste time
تلف کردن زمان
waste heat
گرمای تلف شده
waste instruction
دستوری که عملی انجام نمیدهد.
waste land
اراضی موات
waste one's breath
<idiom>
بی نتیجه صحبت کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
without impeachment of waste
بدون تقبل مسئوولیت خرابیها
cotton-waste
آشغال و ضایعات پنبه
waste product
ضایعات
waste product
محصولات زائد
waste pipe
لوله زهکش
waste one's breath
زبان خود را خسته کردن
waste of manor
اراضی کشت نشده اطراف ملک مورد اجاره یا تصرف که مستاجرین و متصرفین در ان حق علف چر دارند
waste material
مصالح وازده
waste lime
نخاله اهک
waste lands
اراضی موات
waste land
زمین موات
lay waste
<idiom>
خراب کردن وویران نگه داشتن ،شکستن
waste time
هدر دادن زمان
waste of time
وقت اتلاف شده
waste of time
وقت هدر شده
waste catchment
ابخیز
run to waste
هرز رفتن
encroachment and waste
تعدی و تفریط
economic waste
اتلاف اقتصادی
cotton waste
ضایعات پنبه
waste time
وقت هدر دادن
do not waste your breath
خودتان را بیخود خسته نکنید
lay waste
ویران کردن
agricultral waste
پسماند کشاورزی
In our other words.
بعبارت دیگر
words
الفاظ
to ask somebody to say a few words
خواهش کردن از کسی کمی
[در باره کسی یا چیزی]
صحبت کند
in other words
<idiom>
به کلام دیگر
in other words
<adv.>
به کلام دیگر
they had words
حرفشان شد
in so many words
با عین این کلمات
they had words
باهم نزاع کردند
in other words
<adv.>
به عبارت دیگر
the f. words
کلمات زیرین
in so many words
عینا
of few words
کم حرف
colour of waste water
رنگ فاضلاب
soil and waste stack
کیسهخاکوفضولات
This is a sheer waste of time .
این کار اتلاف وقت محض است
waste disposal unit
مخزنآبزاید
cultivationg waste land
احیاء موات
haste makes waste
تعجیل موجب تعطیل است
haste makes waste
ادم دست پاچه که کارادوبارمیکند
cultivation of waste land
احیا اراضی موات
domestic waste water
فاضلاب خانگی
waste gas fule
مجرای دود
He told me in so many words .
عینا" اینطور برایم گفت
take the words out of someone's mouth
<idiom>
حرف دیگری راقاپیدن
play on words
<idiom>
بازی با کلمات
weigh one's words
<idiom>
مراقب صحبت بودن
eat one's words
<idiom>
حرف خود قدرت دادن
A dictionary tell you what words mean .
فرهنگ زبان معنی کلمات را میدهد
In the words of Ferdowsi …
بقول فردوسی
The two are rhyming words .
این دو لغت هم قافیه هستند
You mark my words .
ببین کجاست که بهت می گویم ؟( بگفته ام گوش کن )
to help with words and deeds
<idiom>
با پند دادن و عمل کمک کردن
take the words out of someone's mouth
<idiom>
سخن از زبان کسی گفت
choice of words
بیان
choice of words
کلمه بندی
choice of words
جمله بندی
war of words
بحث وجدل
war of words
منازعه
You took the words out of my mouth.
جانا سخن از زبان ما می گویی
play on words
جناس
put into words
به عبارت دراوردن
reserved words
کلمات ذخیره شده
reserved words
کلمههای رزرو
reserved words
کلمههای محافظت شده
the a.of boreign words
اقتباس یاگرفتن لغات بیگانه
to be sparing of words
مضایقه ازحرف زدن کردن کم حرفی کردن
to eat ones words
سخن خودراپس گرفتن
to i. from somebodies words
از حرفهای کسی استنباط کردن
to play upon words
جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
to gloze over one's words
سخنان کسی رابدانگونه تاویل کردن که عیب ان پوشیده ماند
words are but wind
حرف جزو
words are but wind
هواست
words in contracts should
الفاظ عقود محمول است برمعانی عرفیه
words of limitation
الفاظ تعیین کننده سهم هرکس در سند
precatory words
عبارتی در وصیتنامه که دران موصی تقاضایی از موصی له کرده باشد
play upon words
جناس بکار بردن
imitative words
مورموریاغرغر کردن
play on words
تجنیس
code words
کلمه رمز
code words
کلمات رمزی
acceptance by words
قبول قولی
apt words
ابرو
apt words
مجرای اب
big words
حرفهای گنده
big words
لاف
control words
کلمات کنترلی
english words
واژه ها یا لغات انگلیسی
he was provoked by my words
از سخنان من رنجید
he was provoked by my words
سخنان من باو برخورد
i ran the words through
ان کلمات را خط زدم
imitative words
واژههای تقلیدی
your words offended her
سخنان شما به احساسات اوبرخورد
your words offended her
از سخنان شمارنجید
He is too stingy for words.
دست توی جیبش نمی کند ( خسیس است )
They have had words ,I hear .
شنیده ام حرفشان شده ( بحث ؟ جدل لفظی )
swear-words
کفر
swear-words
ناسزا
Hear it in his own words.
از زبان خودش بشنوید
Acrimonious words
کلمات تلخ و نیشدار
swear-words
فحش
four-letter words
واژهی قبیح
four-letter words
واژهیچهار حرفی
buzz words
لغت بابروز
buzz words
رمز واژه
You mark my words.
این خط واینهم نشان
It is absolutely useless . It is a waste of time .
بی نتیجه است
waste water purification plant
تصفیه خانه فاضلاب
sink with waste disposal unit
فرفشوییبااجزافضولات
he took my words in good part
سخنان مرا بخوبی تلقی نمود از سخنان من نرنجید
To argue ( exchange words ) with someone .
با کسی یک بدوکردن
This knife is too blunt for words .
این چاقو ماست راهم نمی برد ( خیلی کند است )
Her words are empty of meaning.
حرفهایش خالی از معنی ومفهوم است
The exam was too easy for words .
امتحان آنقدر آسان بود که چه بگویم
my words hurt his feelings
سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
his words injured my feelings
سخنایش بمن برخورد سخنانش احساسات مراجریحه دار کرد
Bluntly. Without mincing words.
صاف وپوست کنده
put words in one's mouth
<idiom>
چیزی را از زبان کس دیگری گفتن
To bandy words . to argue.
بگو مگه کردن ( ,,یکی بدو کردن )
to pour out abusive words
سخنان فحش امیزپی در پی اداکردن
To put the words into someones mouth.
حرف توی دهن کسی گذاشتن
His deeds fail to square with his words.
عملش با حرفش نمی خواند
fine words butter no parsnips
<proverb>
از حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شود
sweet words (voice,sleep
کلمات ( صدا خواب )شیرین
I didnt mince my words . I put it very well .
قشنگ حرفم رازدم
To put the words in somebodys mouth.
حرف دردهان کسی گذاشتن
Actions speak louder than words .
دو صد گفته چونیم کردار نیست
With soft words one may persuade a serpent out of .
<proverb>
با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون مى کشند .
fair words butter no parsnips
به حلواحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
fine words butter no parsnips
بحلوابحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
Mark my words . Remember what I told you .
یادت باشد چه گفتم
To speak firmly . Not to mince ones words .
محکم حرف زدن ( با قا طعیت )
He left fily a few choice words.
چند تا حرف مفت ( ناسزا )تحویل داد
Fine words butter no parsnips.
از تعارف کم کم وبر مبلغ افزای
action speaks louder than words
<proverb>
دو صد گفته چون نیم کردار نیست
a man of words and not of deeds is like a garden full of weeds
<proverb>
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com