English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English Persian
word perfect یک کلمه پرداز سریع که درچندین نسخه ارائه شده و به کامپیوتر مورد نظر بستگی دارد
Search result with all words
word-perfect یک کلمه پرداز سریع که درچندین نسخه ارائه شده و به کامپیوتر مورد نظر بستگی دارد
She is a perfect lady . She is a lady in the full sense of the word . خانم به تمام معنی است
Other Matches
He is a man of his word . He is as good as his word . قولش قول است
His word is his bond. HE is a man of his word. حرفش حرف است
perfect درست
perfect مام
perfect کاملا درست و بدون غلط
perfect ساختن چیزی که کاملا درست است
perfect تکمیل کردن
perfect کاملا رسیده تکمیل کردن
perfect کامل
perfect عالی ساختن
perfect بی عیب تمام عیار
perfect foresight اینده نگری کامل
perfect score امتیاز کامل
perfect radiator تابنده کامل
perfect market بازار کامل
perfect loss زیان خالص
perfect loss زیان خاص
perfect loss زیان مطلق
future perfect شامل زمان اینده نقلی که در انگلیس بصورت have willو have shall ساخته میشودونشانه خاتمه عمل درزمان اینده میباشد
perfect participle وجه وصفی معلوم که برای ساختن ماضی نقلی اغاز گردد
perfect number عدد بی کاست
perfect liquid پول نقد
perfect liquid نقدینه کامل
present perfect مربوط به ماضی نقلی ماضی نقلی
perfect information اطلاعات کامل
perfect infinitive مصدری که با اسم مفعول ساخته میشودو جای ماضی کامل را میگیرد
perfect pitch رجوع شود به pitch absolute
perfect gazes گازهای ساده
perfect monopoly انحصار کامل
to be the perfect fit <idiom> مو نمی زند
perfect competition رقابت کامل
perfect number عدد کامل [ریاضی]
It is a perfect fit. کاملا" اندازه است ( لباس ،کفش وغیره )
perfect arch قوس دور تمام
letter perfect از بر
letter perfect کاملاوارد
letter perfect جزء بجزء
letter perfect کلمه بکلمه
perfect game یک سری بازی بولینگ با 21استرایک
perfect end همه تیرها به هدف
in perfect trim کاملا اراسته یا اماده
perfect gas گاز کامل
perfect game باحداکثر 003 امتیاز
perfect tense ماضی قریب
perfect tense ماضی کامل
perfect foresight پیش بینی کامل
She is a perfect wife . یک همسر کامل است
perfect fluid سیال کامل
past perfect ماضی بعید
practice makes perfect کارکن تا استاد شوی
future perfect tense زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند
present perfect tense ماضی کامل
practice makes perfect کار نیکو کردن از پر کردن است
perfect price discrimination تبعیض قیمت کامل
present perfect tense ماضی قریب
tp perfect oneself in an art در هنری سرامد یا کامل شدن
In perfect condition (shape). کاملا" صحیح وسالم
past perfect tense ماضی بعید
practice makes perfect <proverb> کار نیکو کردن از پر کردن است
tp perfect oneself in an art در فنی متخصص شدن
To perfect oneself in a foreign language . معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
The car is now in perfect running order . اتوموبیل الان دیگه مرتب وخوب کارمی کند
This is a perfect (an excellent) site for a cinema(theatre house). این زمین برای ساختن یک سینما جان می دهد
keep one's word <idiom> سرقول خود بودن
not a word of it was right یک کلمه انهم درست بود
last word بیان یا رفتار قاطع
say a word سخن گفتن
Take somebody at his word. حرف کسی را پذیرفتن ( قبول داشتن )
May I have a word with you? ممکن است دو کلمه حرف با شما بزنم ؟
Could I have a word with you ? عرضی داشتم (چند کلمه صحبت دارم )
I want to have a word with you . I want you . کارت دارم
All you have to do is to say the word. کافی است لب تر کنی
get a word in <idiom> یافتن فرصتی برای گفتن چیزی بقیه دارند صحبت میکنند
have a word with <idiom> بطورخلاصه صحبت ومذاکره کردن
last word <idiom> نظر نهایی
say the word <idiom> علامت دادن
a word or two چند تا کلمه [برای گفتن]
word اطلاع
word for word <adv.> مو به مو
word for word <adv.> کلمه به کلمه
word for word طابق النعل بالنعل
word for word تحت اللفظی
say a word حرف زدن
to say a word سخن گفتن
to say a word حرف زدن
take my word for it قول مراسندبدانید
that is not the word for it لغتش این نیست
the last word سخن اخر
the last word ک لام اخر
the last word سخن قطعی
the last word حرف اخر
to keep to one's word سرقول خودایستادن
to keep to one's word درپیمان خوداستواربودن
to keep to one's word درست پیمان بودن
to word up کم کم درست کردن کم کم رسانیدن
to word up کم کم برانگیختن خردخردکوک کردن
upon my word به شرافتم قسم
word for word کلمه به کلمه
word for word <adv.> نکته به نکته
at his word بحرف او
word طول کلمه کامپیوتری که به صورت تعداد بیتها شمرده میشود
word کلمات داده ارسالی در امتداد باس موازی یکی پس از دیگری
word نشانه شروع کلمه در ماشین با طول کلمه متغیر
word بالغات بیان کردن
word لغات رابکار بردن
word فرمان
word زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری
word عهد
i came across a word بکلمه ای برخوردم
word مشابه 10721
word تعداد کلمات در فایل یا متن
at his word بفرمان او
in a word <idiom> به طور خلاصه
word واژه
word بخشهای داده مختلف در کامپیوتر به شکل گروهی از بیت ها که در یک محل حافظه قرار دارند
word موضوع زبان مجزا که با بقیه استفاده میشود تا نوشتار یا سخنی را ایجاد کند که قابل فهم است
word سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
word روش اندازه گیری سرعت چاپگر
word تقسیم کلمه در انتهای خط , که بخشی از کلمه در انتهای خط می ماند و بعد فضای اضافی ایجاد میشود و بقیه کلمه در خط بعد نوشته میشود
in a word خلاصه
in a word خلاصه اینکه مختصرا
in one word خلاصه
keep to one's word سر قول خود بودن
word پیغام خبر
word واژه سخن
word گفتار
word حرف
word عبارت
word لفظ
word لغت
word کلمه
word قول
in one word خلاصه اینکه مختصرا
last word اتمام حجت
last word حرف اخر
buzz word رمز واژه
swear-word فحش
word wrap سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
word count واژه شماری
word wrap حرکت نشانه گر روی صفحه تصویر کامپیوتر از انتهای یک خط به شروع خط بعدی
word warp فرمت بندی مجدد پس از حذف ها و اصلاحات ویژگی که درصورت جانگرفتن یک کلمه درخط اصلی ان را به ابتدای خط بعدی می برد سطر بندی
buzz word لغت بابروز
word and deed گفتاروکردار قول وفعل
word addressable نشانی پذیری کلمه
word class ردهایازلغاتمثلاسم صفت فعل و...
four-letter word واژهیچهار حرفی
swear-word کفر
swear-word ناسزا
four-letter word واژهی قبیح
word blindness واژه کوری
word deafness واژه کری
word fluency سیالی واژگانی
word order ترتیب واژه ها
word of honour قول شرف
word of command فرمان انتصاب
word of command فرمان نظامی
word mark علامت کلمه
word mark نشان کلمه
word length درازای کلمه
word book کتاب لغت
word hoard لغت نامه
word frequency بسامد واژگانی
word order ترتیب وقوع کلمه در عبارت یا جمله
word picture بیان یا شرح روشن
word time زمان کلمه
word star یک برنامه پردازش کلمه مشهور که شامل هجی کردن کلمات و ویژگی ادغام پستی استacrostic
word of mouth کلمات مصطلح
word length طول کلمه
word processing پردازش کلمه
word square جدول کلمات متقاطع
word square acrostic
word salad سالاد کلمات
word salad اشفته گویی
word process ویرایش , ذخیره و تغییر متن با کامپیوتر
word-blindness واژه کوری
word-blind کسیکهبدلیلعقلیدرخواندنبامشکلروبروست
word book کتاب لغت
word book واژه نامه
word choice بیان
word choice کلمه بندی
word choice جمله بندی
word book قاموس
word book فرهنگ لغات
word book لغت نامه
He feels he must have the last word. او فکر می کند که حتما باید حرف خودش را به کرسی بنشاند.
to have the final [last] word <idiom> حرف خود را به کرسی نشاندن
How do you pronounce [say] that [this] word? این واژه چه جور تلفظ می شود؟
word book دیکشنری
A mans word is one . <proverb> یرف مرد یکى است .
Do not say a word until you know it is exactly rig. <proverb> تا ندانى که سخن عیب صواب است مگو .
A word is enough to the wise . <proverb> براى عاقل یک یرف بس است .
word processor کلمه پرداز
word processors کلمه پرداز
word play جناس تجنیس جنگ لغتی لغت بازی
He didnt say a word. یک کلام هم حرف نزد
word-play جناس تجنیس جنگ لغتی لغت بازی
I always stick to my word. من همیشه سر حرفم می ایستم
code word کلمه رمز
We just received word that . . . هم اکنون اطلاع رسید که …
This is an elusive word . این لغت خیلی فرار است ( درحافظه باقی نمی ماند )
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com