English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
throw the baby out with the bathwater <idiom> (تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
Other Matches
to call somebody to [for] something پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
long bowls جنگ دور رادور
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
detritus چیزی که در نتیجه خرابی بدست اید
to tip something into a container [British E] چیزی را در محفظه ای ریختن
recognises دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognize دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizing دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizes دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognising دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
how ill this taper burns چه بد میسوزد این شمع
it is a pity of them دل ادم برای انها میسوزد
douse دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
dowsed دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
dousing دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
douses دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
doused دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
dowses دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
posts بررسی برنامه کامپیوتری یا قطعه سخت افزاری پس از خرابی برای یافتن علت خرابی
post- بررسی برنامه کامپیوتری یا قطعه سخت افزاری پس از خرابی برای یافتن علت خرابی
posted بررسی برنامه کامپیوتری یا قطعه سخت افزاری پس از خرابی برای یافتن علت خرابی
post بررسی برنامه کامپیوتری یا قطعه سخت افزاری پس از خرابی برای یافتن علت خرابی
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
foot قسمت پایین چیزی
crosspiece قسمت افقی وعرضی هر چیزی
dag قسمت تیز هر چیزی که اویخته باشد
top بخش ای که در بالاترین قسمت چیزی قرار دارد
You can rest assured. خاطر جمع باشید (اطمینان خاطر داشته باشید )
butt ضربه با سر به حریف سرشاخ انتهای چوب هاکی قسمت انتهایی چوب گلف قسمت انتهای راکت تنیس قسمت انتهای چوب بیلیارد تپه یا برامدگی پشت زمین هدف
butted ضربه با سر به حریف سرشاخ انتهای چوب هاکی قسمت انتهایی چوب گلف قسمت انتهای راکت تنیس قسمت انتهای چوب بیلیارد تپه یا برامدگی پشت زمین هدف
butts ضربه با سر به حریف سرشاخ انتهای چوب هاکی قسمت انتهایی چوب گلف قسمت انتهای راکت تنیس قسمت انتهای چوب بیلیارد تپه یا برامدگی پشت زمین هدف
terneplate ورق الیاژی مرکب از چهار قسمت سرب ویک قسمت قلع
ecphora پیش آمدگی [طرحی که یک قسمت روی قسمت دیگر قرار بگیرد.]
terne ورق الیاژی مرکب از چهار قسمت سرب ویک قسمت قلع
quartersaw الوار رابچهار قسمت بریدن چوپ را بچهار قسمت اره کردن
plank قسمت مهم مرام سیاسی قسمت اصلی یک روش فکری
shuttling حمل قسمت به قسمت یکانها ووسایل با استفاده از تعدادمعینی خودرو
long bone که شامل یک قسمت استوانهای و دو قسمت برجسته در انتها میباشند
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
base section رسد مبنا قسمت پایه قسمت تحتانی
cross disbursing انتقال اعتباراز یک قسمت به قسمت دیگرتبدیل اعتبارات
sections قسمت قسمت کردن برش دادن
section قسمت قسمت کردن برش دادن
fanfold یک قسمت به یک جهت قسمت دیگر در جهت مخالف تا کاغذ به طور مناسب در چاپگر قرار گیرد
shuttles حمل کردن قسمت به قسمت
shuttle قسمت قسمت حرکت کردن
shuttles قسمت قسمت حرکت کردن
shuttled حمل کردن قسمت به قسمت
executing agency قسمت اجراکننده قسمت اجرایی
shuttle حمل کردن قسمت به قسمت
shuttled قسمت قسمت حرکت کردن
public relations officer رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
public relations officers رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
detachments یکان جزء یک قسمت یکان کوچک دسته یا قسمت جدا شده از یکان بزرگترقسمت قرارگاه
detachment یکان جزء یک قسمت یکان کوچک دسته یا قسمت جدا شده از یکان بزرگترقسمت قرارگاه
Due to به خاطر
on account of somebody [something] به خاطر
for his sake به خاطر او
for the love of به خاطر,
sake خاطر
behalf خاطر
minding خاطر
remembrance خاطر
mind خاطر
minds خاطر
enlisted section قسمت مربوط به افراد یاسربازان قسمت اقدام افراد
army nurse corps قسمت پرستاری ارتش قسمت پرستاری نیروی زمینی
gladly با مسرت خاطر
tranquillity اسایش خاطر
spontaneous generation بطیب خاطر
self gratification ترضیه خاطر
gladness مسرت خاطر
uneasiness خاطر تشویش
ex officio به خاطر شغل
free will طیب خاطر
of ones own accord بطیب خاطر
leisurely بافراغت خاطر
peace of mind اسودگی خاطر
for his sake برای خاطر او
in service به خاطر خدمت
tranquility اسایش خاطر
to escape one's memory از خاطر رفتن
attentions خاطر حواس
despondent <adj.> افسرده خاطر
surer خاطر جمع
sure خاطر جمع
attention خاطر حواس
solace تسلیت خاطر
security اسایش خاطر
downhearted <adj.> افسرده خاطر
to imprint on the mind در خاطر نشاندن
lacerated خاطر ازرده
in view of <idiom> به خاطر اینکه
amativeness خاطر خواهی
depressed <adj.> افسرده خاطر
umbrageous رنجیده خاطر
surest خاطر جمع
concerted باهم
inchorus باهم
tutti باهم
one with a باهم
together باهم
at once باهم
simoltaneous باهم
conjointly باهم
simultaneously باهم
vis-a-vis باهم
vis a vis باهم
concurrently باهم
jointly باهم
simoltaneously باهم
in the interests of truth برای خاطر راستی
for god's sake برای خاطر خدا
stamp on the mind خاطر نشان کردن
to impress on the mind خاطر نشان کردن
to imprint on the mind خاطر نشان کردن
for security reasons به خاطر دلایل امنیتی
inorder to به خاطر اینکه برای
to stamp on the mind خاطر نشان کردن
accorded دلخواه طیب خاطر
accords دلخواه طیب خاطر
for reasons of safety به خاطر دلایل امنیتی
spontaneously به طیب خاطر بی اختیار
to feel sure خاطر جمع بودن
take it out on <idiom> بی محلی به خاطر عصبانیت
certes خاطر جمعی تحقیق
for pity's sake برای خاطر خدا
For your sake . محض خاطر شما
point خاطر نشان کردن
depend upon it خاطر جمع باشید
nuisance مایه تصدیع خاطر
for ones own hand به خاطر خود شخص
for nothing برای خاطر هیچ
for mercy sake برای خاطر خدا
nuisances مایه تصدیع خاطر
relief ترمیم اسایش خاطر
for a mere nothing برای خاطر هیچ
for a song <idiom> به خاطر پول کمی
put one's finger on something <idiom> کاملابه خاطر آوردن
accord دلخواه طیب خاطر
For Gods ( goodness , pitys , meucys ) sake . محض خاطر خدا
fault خرابی
faulted خرابی
eversion خرابی
destruction خرابی
dilapidation خرابی
demolition خرابی
demolitions خرابی
ruination خرابی
devastation خرابی
faults خرابی
failures خرابی
failure خرابی
rottenness خرابی
godsend خرابی
smash خرابی
breakdowns خرابی
disrepair خرابی
wreck خرابی
ruin خرابی
wrecking خرابی
wrecks خرابی
ruins خرابی
ruining خرابی
havoc خرابی
malfunction خرابی
desolation خرابی
malfunctions خرابی
malfunctioned خرابی
smashes خرابی
breakdown خرابی
wreckage خرابی
We went together . باهم رفتیم
combining باهم پیوستن
combines باهم پیوستن
combine باهم پیوستن
at loggerheads <idiom> باهم جنگیدن
to whip in باهم نگاهداشتن
to act jointly باهم کارکردن
coinciding باهم رویدادن
contemporaneously بطورمعاصر باهم
interweave باهم امیختن
cooperate باهم کارکردن
cowork باهم کارکردن
interweaves باهم امیختن
interweaving باهم امیختن
interwove باهم امیختن
to be together باهم بودن
concomitancy باهم بودن
coadunate باهم روییده
all at once همه باهم
coincides باهم رویدادن
coincided باهم رویدادن
coincide باهم رویدادن
collocation باهم گذاری
coexists باهم زیستن
coexisting باهم زیستن
coexisted باهم زیستن
coexist باهم زیستن
collaborating باهم کارکردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com