Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (31 milliseconds)
English
Persian
cue
: اشاره کردن راهنمایی کردن
cues
: اشاره کردن راهنمایی کردن
Other Matches
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cue
اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
cues
اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
implies
اشاره داشتن بر اشاره کردن
implying
اشاره داشتن بر اشاره کردن
imply
اشاره داشتن بر اشاره کردن
innuendos
اشاره تلویحا اشاره کردن
innuendoes
اشاره تلویحا اشاره کردن
innuendo
اشاره تلویحا اشاره کردن
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
steered
راهنمایی کردن هدایت کردن
steers
هدایت کردن راهنمایی کردن
steer
هدایت کردن راهنمایی کردن
steer
راهنمایی کردن هدایت کردن
usher
راهنمایی کردن یساولی کردن
leads
راهنمایی کردن هدایت کردن
ushered
راهنمایی کردن یساولی کردن
ushering
راهنمایی کردن یساولی کردن
ushers
راهنمایی کردن یساولی کردن
steers
راهنمایی کردن هدایت کردن
steered
هدایت کردن راهنمایی کردن
lead
راهنمایی کردن هدایت کردن
instructions
راهنمایی کردن
directing
راهنمایی کردن
herald
راهنمایی کردن
marshalled
راهنمایی کردن با
guide
راهنمایی کردن
marshaling
راهنمایی کردن با
marshaled
راهنمایی کردن با
marshal
راهنمایی کردن با
heralded
راهنمایی کردن
heralding
راهنمایی کردن
heralds
راهنمایی کردن
instruction
راهنمایی کردن
guides
راهنمایی کردن
airt
راهنمایی کردن
misguide
بد راهنمایی کردن
marshals
راهنمایی کردن با
guided
راهنمایی کردن
conduce
راهنمایی کردن
redirecting
دوباره راهنمایی کردن
redirects
دوباره راهنمایی کردن
misdirects
راهنمایی غلط کردن
instruct
اموختن به راهنمایی کردن
misdirecting
راهنمایی غلط کردن
lead
رهبری کردن راهنمایی
leads
رهبری کردن راهنمایی
redirect
دوباره راهنمایی کردن
misdirected
راهنمایی غلط کردن
guides
راهنمایی کردن غلاف
guided
راهنمایی کردن غلاف
redirected
دوباره راهنمایی کردن
instructed
اموختن به راهنمایی کردن
instructing
اموختن به راهنمایی کردن
guide
راهنمایی کردن غلاف
instructs
اموختن به راهنمایی کردن
misdirect
راهنمایی غلط کردن
guided
راهنمایی کردن تعلیم دادن
pilots
راهنمای ناو راهنمایی کردن
beacon
باچراغ یانشان راهنمایی کردن
guide
راهنمایی کردن تعلیم دادن
guides
راهنمایی کردن تعلیم دادن
piloted
راهنمای ناو راهنمایی کردن
direct
مستقیم راست راهنمایی کردن
beacons
باچراغ یانشان راهنمایی کردن
directed
مستقیم راست راهنمایی کردن
to e. a person an a subject
کسی را در موضوعی راهنمایی کردن
directs
مستقیم راست راهنمایی کردن
pilot
راهنمای ناو راهنمایی کردن
referred
اشاره کردن نشان کردن
insinuated
داخل کردن اشاره کردن
refers
اشاره کردن نشان کردن
insinuates
داخل کردن اشاره کردن
refer
اشاره کردن نشان کردن
insinuate
داخل کردن اشاره کردن
to bow in or out
با تکان سر کسیرا بدرون یابیرون راهنمایی کردن
motioning
اشاره کردن
motioned
اشاره کردن
motion
اشاره کردن
motions
اشاره کردن
tuch
اشاره کردن
alludes
اشاره کردن
alluding
اشاره کردن
allude
اشاره کردن
alluded
اشاره کردن
to raise
اشاره کردن
to bring up
اشاره کردن
to touch upon
اشاره کردن
to touch on
اشاره کردن
suggests
اشاره کردن بر
suggesting
اشاره کردن بر
suggested
اشاره کردن بر
hints
اشاره کردن
hinted
اشاره کردن
hint
اشاره کردن
nudging
اشاره کردن
nudges
اشاره کردن
nudged
اشاره کردن
nudge
اشاره کردن
suggest
اشاره کردن بر
to throw out
اشاره کردن
mention
اشاره کردن
beckoned
اشاره کردن
inferring
اشاره کردن بر
beckon
اشاره کردن
beckoning
اشاره کردن
point
اشاره کردن
abode
اشاره کردن
abodes
اشاره کردن
beckons
اشاره کردن
to make a motion
اشاره کردن
mentioning
اشاره کردن
mentions
اشاره کردن
infers
اشاره کردن بر
infer
اشاره کردن بر
inferred
اشاره کردن بر
call time
تام یک دقیقهای مربی برای راهنمایی کردن بازیگران
pinpointing
با دقت اشاره کردن به
pinpoint
با دقت اشاره کردن به
pinpointed
با دقت اشاره کردن به
pinpoints
با دقت اشاره کردن به
connote
اشاره ضمنی کردن
to point to something
به چیزی اشاره کردن
winked
باچشم اشاره کردن
wink
باچشم اشاره کردن
winks
باچشم اشاره کردن
winking
باچشم اشاره کردن
indicated
نمایان ساختن اشاره کردن بر
indicate
نمایان ساختن اشاره کردن بر
to smack of something
<idiom>
اشاره کردن
[اصطلاح مجازی]
indicates
نمایان ساختن اشاره کردن بر
to bechon to a person to come
اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
glance
اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
glanced
اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
glances
اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
gesticulating
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulated
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulate
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
To cry wolf .
آی گرگ آی گرگ کردن ( اشاره بداستان چوپان دروغگه )
pull down menu
فهرستی که میتواند توسط تیک کردن اشاره گر ماوس بر روی عنوان ان و یا توسط فشردن دکمه صفحه کلیدنمایش داده
defect skipping
روش مشخص کردن و برچسب گداری شیارهای حساس مغناطیسی در حال ساخت تا استفاده نشوند. اشاره به شیار بعدی مناسبی که قابل استفاده است
chains
متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
chain
متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
circular
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
circulars
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
instruction
راهنمایی
leading
راهنمایی
orientate
راهنمایی
orientating
راهنمایی
orientates
راهنمایی
instructions
راهنمایی
orientation
راهنمایی
admonition
راهنمایی
steerage
راهنمایی
a piece of advice
یک راهنمایی
guidance
راهنمایی
misdirection
راهنمایی غلط
aims
مراد راهنمایی
aimed
مراد راهنمایی
aim
مراد راهنمایی
main
ی تر راهنمایی میکند
leads
: راهنمایی رهبری
guidable
قابل راهنمایی
lead
: راهنمایی رهبری
traffic light
چراغ راهنمایی
vocational guidance
راهنمایی شغلی
traffic lights
چراغ راهنمایی
a quick word of advice
یک راهنمایی کوچک
lighted
چراغ راهنمایی
lightest
چراغ راهنمایی
pilotage
راهنمایی کشتی
admonitions
تذکر راهنمایی
intelligence office
دفتر راهنمایی
educational guidance
راهنمایی اموزشی
traffic signal
چراغ راهنمایی
indication signs
علایم راهنمایی
redirection
راهنمایی مجدد
light
چراغ راهنمایی
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
directional
وابسته به راهنمایی و هدایت
leading question
پرسش راهنمایی کننده
vehicle registration office
اداره راهنمایی و رانندگی
department of motor vehicles
[DMV]
[American E]
اداره راهنمایی و رانندگی
child guidance clinic
درمانگاه راهنمایی کودک
leading questions
پرسش راهنمایی کننده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com