Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (41 milliseconds)
English
Persian
cue
: اشاره کردن راهنمایی کردن
cues
: اشاره کردن راهنمایی کردن
Other Matches
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cue
اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
cues
اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
innuendo
اشاره تلویحا اشاره کردن
imply
اشاره داشتن بر اشاره کردن
innuendos
اشاره تلویحا اشاره کردن
implying
اشاره داشتن بر اشاره کردن
implies
اشاره داشتن بر اشاره کردن
innuendoes
اشاره تلویحا اشاره کردن
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
steered
هدایت کردن راهنمایی کردن
steers
راهنمایی کردن هدایت کردن
ushering
راهنمایی کردن یساولی کردن
ushered
راهنمایی کردن یساولی کردن
usher
راهنمایی کردن یساولی کردن
steered
راهنمایی کردن هدایت کردن
steers
هدایت کردن راهنمایی کردن
lead
راهنمایی کردن هدایت کردن
leads
راهنمایی کردن هدایت کردن
ushers
راهنمایی کردن یساولی کردن
steer
هدایت کردن راهنمایی کردن
steer
راهنمایی کردن هدایت کردن
marshal
راهنمایی کردن با
instruction
راهنمایی کردن
instructions
راهنمایی کردن
directing
راهنمایی کردن
heralded
راهنمایی کردن
marshals
راهنمایی کردن با
herald
راهنمایی کردن
airt
راهنمایی کردن
guides
راهنمایی کردن
conduce
راهنمایی کردن
guide
راهنمایی کردن
guided
راهنمایی کردن
marshalled
راهنمایی کردن با
heralding
راهنمایی کردن
marshaled
راهنمایی کردن با
heralds
راهنمایی کردن
marshaling
راهنمایی کردن با
misguide
بد راهنمایی کردن
misdirecting
راهنمایی غلط کردن
redirect
دوباره راهنمایی کردن
misdirects
راهنمایی غلط کردن
guide
راهنمایی کردن غلاف
misdirected
راهنمایی غلط کردن
misdirect
راهنمایی غلط کردن
leads
رهبری کردن راهنمایی
lead
رهبری کردن راهنمایی
instruct
اموختن به راهنمایی کردن
instructed
اموختن به راهنمایی کردن
instructing
اموختن به راهنمایی کردن
instructs
اموختن به راهنمایی کردن
redirecting
دوباره راهنمایی کردن
redirected
دوباره راهنمایی کردن
redirects
دوباره راهنمایی کردن
guided
راهنمایی کردن غلاف
guides
راهنمایی کردن غلاف
piloted
راهنمای ناو راهنمایی کردن
pilot
راهنمای ناو راهنمایی کردن
direct
مستقیم راست راهنمایی کردن
directs
مستقیم راست راهنمایی کردن
to e. a person an a subject
کسی را در موضوعی راهنمایی کردن
beacons
باچراغ یانشان راهنمایی کردن
beacon
باچراغ یانشان راهنمایی کردن
guide
راهنمایی کردن تعلیم دادن
pilots
راهنمای ناو راهنمایی کردن
guides
راهنمایی کردن تعلیم دادن
directed
مستقیم راست راهنمایی کردن
guided
راهنمایی کردن تعلیم دادن
refer
اشاره کردن نشان کردن
refers
اشاره کردن نشان کردن
insinuate
داخل کردن اشاره کردن
referred
اشاره کردن نشان کردن
insinuates
داخل کردن اشاره کردن
insinuated
داخل کردن اشاره کردن
to bow in or out
با تکان سر کسیرا بدرون یابیرون راهنمایی کردن
motions
اشاره کردن
motioned
اشاره کردن
alluded
اشاره کردن
allude
اشاره کردن
motion
اشاره کردن
motioning
اشاره کردن
mention
اشاره کردن
alludes
اشاره کردن
to touch on
اشاره کردن
infer
اشاره کردن بر
to make a motion
اشاره کردن
abode
اشاره کردن
point
اشاره کردن
abodes
اشاره کردن
tuch
اشاره کردن
mentioning
اشاره کردن
mentions
اشاره کردن
suggests
اشاره کردن بر
suggesting
اشاره کردن بر
alluding
اشاره کردن
suggested
اشاره کردن بر
suggest
اشاره کردن بر
infers
اشاره کردن بر
inferring
اشاره کردن بر
inferred
اشاره کردن بر
beckons
اشاره کردن
to throw out
اشاره کردن
hints
اشاره کردن
to touch upon
اشاره کردن
to bring up
اشاره کردن
hint
اشاره کردن
to raise
اشاره کردن
beckoned
اشاره کردن
nudging
اشاره کردن
nudged
اشاره کردن
beckoning
اشاره کردن
hinted
اشاره کردن
nudge
اشاره کردن
nudges
اشاره کردن
beckon
اشاره کردن
call time
تام یک دقیقهای مربی برای راهنمایی کردن بازیگران
to point to something
به چیزی اشاره کردن
wink
باچشم اشاره کردن
connote
اشاره ضمنی کردن
pinpoints
با دقت اشاره کردن به
winks
باچشم اشاره کردن
winked
باچشم اشاره کردن
winking
باچشم اشاره کردن
pinpointed
با دقت اشاره کردن به
pinpoint
با دقت اشاره کردن به
pinpointing
با دقت اشاره کردن به
to smack of something
<idiom>
اشاره کردن
[اصطلاح مجازی]
indicate
نمایان ساختن اشاره کردن بر
indicated
نمایان ساختن اشاره کردن بر
indicates
نمایان ساختن اشاره کردن بر
to bechon to a person to come
اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
glance
اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
glances
اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
glanced
اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
gesticulates
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulate
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulated
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
To cry wolf .
آی گرگ آی گرگ کردن ( اشاره بداستان چوپان دروغگه )
pull down menu
فهرستی که میتواند توسط تیک کردن اشاره گر ماوس بر روی عنوان ان و یا توسط فشردن دکمه صفحه کلیدنمایش داده
defect skipping
روش مشخص کردن و برچسب گداری شیارهای حساس مغناطیسی در حال ساخت تا استفاده نشوند. اشاره به شیار بعدی مناسبی که قابل استفاده است
chain
متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
chains
متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
circular
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
circulars
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
steerage
راهنمایی
orientating
راهنمایی
orientates
راهنمایی
orientate
راهنمایی
a piece of advice
یک راهنمایی
instruction
راهنمایی
instructions
راهنمایی
orientation
راهنمایی
guidance
راهنمایی
admonition
راهنمایی
leading
راهنمایی
admonitions
تذکر راهنمایی
vocational guidance
راهنمایی شغلی
traffic signal
چراغ راهنمایی
pilotage
راهنمایی کشتی
lead
: راهنمایی رهبری
leads
: راهنمایی رهبری
redirection
راهنمایی مجدد
traffic lights
چراغ راهنمایی
lightest
چراغ راهنمایی
educational guidance
راهنمایی اموزشی
traffic light
چراغ راهنمایی
indication signs
علایم راهنمایی
a quick word of advice
یک راهنمایی کوچک
intelligence office
دفتر راهنمایی
misdirection
راهنمایی غلط
main
ی تر راهنمایی میکند
aims
مراد راهنمایی
aimed
مراد راهنمایی
aim
مراد راهنمایی
light
چراغ راهنمایی
lighted
چراغ راهنمایی
guidable
قابل راهنمایی
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
leading questions
پرسش راهنمایی کننده
directional
وابسته به راهنمایی و هدایت
leading question
پرسش راهنمایی کننده
department of motor vehicles
[DMV]
[American E]
اداره راهنمایی و رانندگی
vehicle registration office
اداره راهنمایی و رانندگی
lead out of danger
با راهنمایی از خطر رهانیدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com