Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English
Persian
aquamarine
<adj.>
<noun>
آبی خیلی روشن
Search result with all words
very light
خیلی روشن یا کم رنگ
Other Matches
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
she has a well poised head
وضع سرش در روی بدنش خیلی خیلی خوش نما است
paint oneself into a corner
<idiom>
گرفتارشدن درشرایط خیلی بدو رهایی آن خیلی سخت است
i am very keen on going there
من خیلی مشتاقم انجا بروم خیلی دلم میخواهد به انجابروم
go great guns
<idiom>
موفقیت آمیز،انجام کاری خیلی سریع یا خیلی سخت
microfilms
فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilmed
فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilm
فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilming
فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
sottovoce
صدای خیلی یواش اهنگ خیلی اهسته
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
very low frequency
فرکانس خیلی کم در ارتفاع خیلی پایین
daylit
روز روشن روشن کردن
daylight
روز روشن روشن کردن
illuminati
روشن ضمیران روشن فکران
half tone screen
صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
ponderous
خیلی سنگین خیلی کودن
rattling
خیلی تند خیلی خوب
vignetting
سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
flares
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flare
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
emergencies
خیلی خیلی فوری
emergency
خیلی خیلی فوری
jim dandy
ادم خیلی شیک چیز خیلی شیک
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
expressed
روشن
furbisher
روشن گر
light
روشن
expresses
روشن
expressing
روشن
clean cut
روشن
clean-cut
روشن
cleaners
روشن
brighter
روشن
bright
روشن
definite
روشن
in a good light
روشن
on/off
روشن
explicit
روشن
brightest
روشن
lighted
روشن
lightest
روشن
elucidating
روشن
elucidates
روشن
elucidated
روشن
elucidate
روشن
moonlit
روشن
cloudless
روشن
legible
روشن
shrillest
روشن
shriller
روشن
alight
روشن
shrill
روشن
alights
روشن
alighting
روشن
vivid
روشن
on
روشن
fogless
روشن
eyebright
روشن
sunnier
روشن
sunniest
روشن
sunny
روشن
eidetic
روشن
unequivocal
روشن
unequivocally
روشن
clear cut
روشن
lucid
روشن
clear-cut
روشن
diaphanous
روشن
alighted
روشن
express
روشن
setting up
روشن
transparently
روشن
transparent
روشن
sharp cut
روشن
perspicuous
روشن
litten
روشن
clearest
روشن
clearer
روشن
nitid
روشن
luculent
روشن
clear
روشن
clears
روشن
distinct
<adj.>
روشن
explicit
<adj.>
روشن
notable
<adj.>
روشن
sets
روشن
set
روشن
perspicuous
<adj.>
روشن
phanerogamous
روشن زاد
refreshes
روشن کردن
second sight
روشن بینی
pick wickian
روشن بین
luminary
جسم روشن
picturesquely
بطور روشن
enlightenment
روشن فکری
liberally
با فکر روشن
illumination
روشن سازی
clairvoyance
روشن بینی
luminaries
جسم روشن
illuminations
روشن سازی
illuminate
روشن کردن
bright red
قرمز روشن
broad day light
روز روشن
broad minded
روشن فکر
burn in
ازمایش روشن
illuminating
روشن ساختن
perspicuously
بطور روشن
illuminate
روشن فکر
illuminate
روشن ساختن
phanerogamic
روشن زاد
illuminating
روشن کردن
illuminates
روشن ساختن
bertha
درخشان روشن
illuminates
روشن فکر
pervious
روشن بین
illuminates
روشن کردن
illuminating
روشن فکر
refreshed
روشن کردن
ignited
روشن کردن
to brighten up
روشن شدن
to bring tl light
روشن کردن
to clear up
روشن کردن
saturated colour
رنگهای روشن
to come to light
روشن شدن
to fire up
روشن کردن
ignites
روشن کردن
elucidate
روشن کردن
to shed light on
روشن کردن
elucidated
روشن کردن
haze
روشن نبودن مه
brightens
روشن کردن
enlighten
روشن فکرکردن
ignite
روشن کردن
igniting
روشن کردن
kindle
روشن شدن
kindled
روشن شدن
kindles
روشن شدن
brighten
روشن کردن
enlightens
روشن فکرکردن
brightened
روشن کردن
enlightening
روشن فکرکردن
brightening
روشن کردن
elucidates
روشن کردن
relume
روشن کردن
clairvoyants
روشن بین
illumining
روشن کردن
illumines
روشن کردن
illumined
روشن کردن
illumine
روشن کردن
twilight
تاریک روشن
twilight
تاریک و روشن
twilight
صبح روشن
refresh
روشن کردن
clairvoyant
روشن بین
light
<adj.>
رنگ روشن
elucidating
روشن کردن
vividly
بطور روشن
brightly
بطور روشن
serene
روشن صاف
clarifying
روشن کردن
clarify
روشن کردن
mauve
ارغوانی روشن
clarifies
روشن کردن
to switch on
روشن کردن
power up
روشن کردن
power on
روشن کردن
lightish
نسبتا روشن
luminescence
روشن تابی
pellucid
بلورین روشن
turn on
روشن کردن
illuminant
روشن کننده
illume
روشن کردن
transpicuous
روشن اشکار
In broad daylight.
درروز روشن
nacarat
قرمز روشن
head work
فکر روشن
transparent color
رنگ روشن
lighting
سایه روشن
half tone
سایه روشن
alive
روشن سرزنده
clears
: روشن کردن
full orbed
تمام روشن
clear-sighted
روشن بین
clearest
روشن زدودن
fireballs
شهاب روشن
fireball
شهاب روشن
lumine
روشن کردن
lightsome
سبک روشن
Paleblue
<adj.>
<noun>
آبی روشن
light and shade
سایه روشن
keen sighted
روشن بین
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com