Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
throw a monkey wrench into
<idiom>
آرام آرام متوقف کردن چیزی
Other Matches
tie up
<idiom>
آرام یا متوقف کردن حرکت یا عملی
work into
<idiom>
آرام آرام مجبور شدن
Susurrus
صدای آرام و ملایم، مثل خش خش یا صدای آرام باد
acquiesce
آرام کردن
restrained
آرام
laid-back
آرام
even-tempered
آرام
Be quiet !
آرام باش !
simmer down
<idiom>
آرام شدن
hushed
آرام وصلحآمیز
tone down
<idiom>
آرام ساختن
Relax!
آرام باش!
blue in the face
<idiom>
آرام گرفتن
go-slow
آرام کارکردنکارگرانبهنشانهاعتراض
downer
آرام بخش
downers
آرام بخش
mild-mannered
آرام ومودب
to keep one's feet on the ground
<idiom>
آرام و استوار ماندن
He is calm and composed.
آرام وخونسرد است
He is on edge. He is restive.
آرام ندارد (ناراحت است )
It must be quiet.
باید ساکت و آرام باشد.
a quiet backwater
محل آرام و عقب افتاده
To simmer down .
آرام شدن (پس از خشم وعصبانیت )
The evening was very pleasant, albeit a little quiet.
شب بسیار خوشایندی بود، البته کمی آرام.
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
He is restless. He cant keep stI'll.
آرام نمی گیرد (یک جابد نمی شود )
At a leisrely pace.
خوش خوشک ( آرام سلانه سلانه )
Easy does it .
یواش یواش ( آرام وبدون عجله )
Brontide
نوعی صدا
[صدایی خفه شده و آرام که در برخی از مناطق زلزله خیز، به خصوص در امتداد سواحل و روی دریاچه ها شنیده میشود و تصور میرود که به دلیل لرزشهای ضعیف زمین باشد.]
ended
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
ends
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
to stop cold something
چیزی را فوری کاملا متوقف کردن
end
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
cry down
چیزی را غیر قانونی دانستن متوقف ساختن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
halt
متوقف کردن
halts
متوقف کردن
halted
متوقف کردن
put under the ban
متوقف کردن
shut down
خاموش کردن و متوقف کردن کارایی ماشین یا سیستم
stopping the work
متوقف کردن کار
stops
متوقف کردن ایستگاه
gravel
شن دار متوقف کردن
stopping
متوقف کردن ایستگاه
stopped
متوقف کردن ایستگاه
to bring traffic to a standstill
ترافیک را متوقف کردن
stop
متوقف کردن ایستگاه
call it quits
<idiom>
متوقف کردن تمام کار
check
کم یا متوقف کردن سرعت بدن
checks
کم یا متوقف کردن سرعت بدن
checked
کم یا متوقف کردن سرعت بدن
pull over
<idiom>
متوقف کردن ماشین گوشه جاده
fielding
متوقف کردن و کنترل گوی هاکی
phaseout
تدریجا متوقف کردن کار یاتولید
to suspend payment
پرداخت راموقوف کردن متوقف شدن
aborted
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
aborting
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
abort
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
aborts
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
cancels
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancelling
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancel
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
appel
پاکوب 2 بار پا کوبیدن شمشیرباز به نشانه متوقف کردن مبارزه
lay to rest
<idiom>
رها کردن ،متوقف کردن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
deadline
منتظر تعمیر متوقف کردن وسایل برای تعمیر
deadlines
منتظر تعمیر متوقف کردن وسایل برای تعمیر
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
strikes
اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
strike
اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
halts
متوقف
halt
متوقف
abeyant
متوقف
abeyant abeyance
متوقف
installed
متوقف
crashed
متوقف
crashes
متوقف
crash
متوقف
crashing
متوقف
crashingly
متوقف
halted
متوقف
dead in the water
متوقف در اب
insolvent
متوقف
stopping
متوقف کننده
stoppers
متوقف کننده
stopper
متوقف کننده
stopped
متوقف کننده
let up
<idiom>
کم کم متوقف شدن
suppressible
متوقف کردنی
stop
متوقف کننده
hold on
<idiom>
متوقف شدن
come to a stand
متوقف شدن
pt down
متوقف ساختن
to come to a stand
متوقف شدن
halt
متوقف شدن
stand fast
متوقف شدن
dead in the water
متوقف در دریا
pull-ins
متوقف شدن
pull-in
متوقف شدن
pull in
متوقف شدن
slap down
متوقف ساختن
lay off
متوقف ساختن
holding attack
تک متوقف کننده
halted
متوقف شدن
stops
متوقف کننده
fetch up
متوقف شدن
to put to a pause
متوقف ساختن
throwbacks
متوقف سازی
halts
متوقف شدن
stopple
متوقف کننده
throwback
متوقف سازی
windbound
متوقف دراثر باد
stop in one's tracks
<idiom>
سریه متوقف شدن
crash
متوقف شدن ناگهانی
crashed
متوقف شدن ناگهانی
crashingly
متوقف شدن ناگهانی
put down
<idiom>
بازور متوقف کرن
crashing
متوقف شدن ناگهانی
crashes
متوقف شدن ناگهانی
taper off
تدریجا متوقف شدن
halted
فرآیند را متوقف میکند.
to come to a stop
متوقف شدن
[مهندسی]
halts
فرآیند را متوقف میکند.
stray
که متوقف نشده باشد
halt
فرآیند را متوقف میکند.
straying
که متوقف نشده باشد
strays
که متوقف نشده باشد
pull in
نقشه یا عملی را متوقف ساختن
pull-ins
نقشه یا عملی را متوقف ساختن
elevation stop
متوقف کننده حرکت ارتفاع
pull-in
نقشه یا عملی را متوقف ساختن
flameout
متوقف ساختن موتور هواپیما
arresting system reset unit
متوقف کننده سیستم مهارهواپیما
to stop taking
[pills]
,
[to go off a drug]
متوقف شدن
[از خوردن قرص]
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
to bung
با چوب پنبه
[یا متوقف کننده]
بستن
to bung up
با چوب پنبه
[یا متوقف کننده]
بستن
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
She laid the book aside .
کتاب را کنار گذاشت ( مطالعه اش را متوقف کرد)
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
forces
ضربهای که گوی اصلی بیلیارد متوقف میشودیا بر می گردد
force
ضربهای که گوی اصلی بیلیارد متوقف میشودیا بر می گردد
end of page halt
ویژگی ای که چاپگر را درپایان هر صفحه خروجی متوقف میکند
forcing
ضربهای که گوی اصلی بیلیارد متوقف میشودیا بر می گردد
shut off mechanism
وسیلهای که در صورت بروز خرابی فرایند را متوقف میکند
cession
صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
loops
حلقهای که انتها ندارد مگر اینکه برنامه متوقف شود
loop
حلقهای که انتها ندارد مگر اینکه برنامه متوقف شود
looped
حلقهای که انتها ندارد مگر اینکه برنامه متوقف شود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com