English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (27 milliseconds)
English Persian
To come into the open. آفتابی شدن (خود رانشان دادن )
Other Matches
to a. the ball توپ رانشان دادن
keep time <idiom> زمان صحیح رانشان دادن
to show round the premises دورتادورعمارت رانشان کسی دادن
gee whiz <idiom> بافریاد شادی خود رانشان دادن
suntrap آفتابی
sunroof پنجرهی آفتابی
sunroofs پنجرهی آفتابی
dark glasses عینک آفتابی
sun glasses عینک آفتابی
cloudy with sunny intervals <idiom> پراکنده و تا اندازه ای آفتابی [هواشناسی]
sunny with cloudy intervals <idiom> پراکنده و تا اندازه ای آفتابی [هواشناسی]
chattra [سنگ کاری شبیه چتر آفتابی]
chatta [سنگ کاری شبیه چتر آفتابی]
draught line خطی که اب نشین کشتی رانشان میدهد
kinemacolour سینماتوگرافی که رنگهای اصلی رانشان دهد
gyrostat التی که جنبش وضعی جسمی رانشان میدهد
What films are they showing at this cinema ( theatra house ) ? این سینما چه فیلم هائی رانشان می دهد ؟
z axis محوری که روی یک صفحه مختصات عمق رانشان میدهد
planimetric نقشهای که فقط فواصل افقی نقاط رانشان میدهد
isotherm خطی که نقاط دارای گرمای متوسط سالیانه مساوی رانشان میدهد
lively description شرح روشن یا واقع نما شرحی که حالت واقعی یااصلی رانشان دهد
cable rigging tension chart جدولی که ارتباط بین تنش کابل کنترل و درجه حرارت رانشان میدهد
lubber line خطی که روی صفحه قطب نماامتداد محور طولی هواپیما رانشان میدهد
isallobar خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
isallobaric خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
fingerpost راهنمای جاده تیر راهنماییکه پیکان مخصوص هدایت داردومسیرجاده رانشان میدهد راهنما
finder عنصر مرکزی یک محیط عملیاتی و برنامهای که میان سایر چیزها فایلهای ذخیره شده روی دیسک ها رانشان میدهد
vortex breakdown/brust جدایی ناگهانی جریانهای حلقوی از لبه حمله بالهای دلتا در زاویه حمله معین که واماندگی این نوع بالها رانشان میدهد
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
empowered اختیار دادن وکالت دادن
empowering اختیار دادن وکالت دادن
empowers اختیار دادن وکالت دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
order سفارش دادن دستور دادن
relates گزارش دادن شرح دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
compensates پاداش دادن عوض دادن
compensated پاداش دادن عوض دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
compensate پاداش دادن عوض دادن
directs دستور دادن دستورالعمل دادن
directed دستور دادن دستورالعمل دادن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
plating اب دادن روکش فلز دادن
expand توسعه دادن بسط دادن
organises سازمان دادن ارایش دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
expanding توسعه دادن بسط دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
expands توسعه دادن بسط دادن
instructing دستور دادن اموزش دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
empower اختیار دادن وکالت دادن
houses منزل دادن پناه دادن
housed منزل دادن پناه دادن
house منزل دادن پناه دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
assign نسبت دادن تخصیص دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
massaged ماساژ دادن تغییر دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
to switch on اتصال دادن جریان دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
cure شفا دادن بهبودی دادن
slashes چاک دادن شکاف دادن
embellishing ارایش دادن زینت دادن
cures شفا دادن بهبودی دادن
embellished ارایش دادن زینت دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
embellish ارایش دادن زینت دادن
informing اطلاع دادن گزارش دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
informs اطلاع دادن گزارش دادن
inform اطلاع دادن گزارش دادن
slash چاک دادن شکاف دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
cured شفا دادن بهبودی دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
slashed چاک دادن شکاف دادن
flag 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
skulls حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com