Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (32 milliseconds)
English
Persian
model
آنچه مثال کامل برای کپی کردن است
modeled
آنچه مثال کامل برای کپی کردن است
modelled
آنچه مثال کامل برای کپی کردن است
models
آنچه مثال کامل برای کپی کردن است
Other Matches
finished
آنچه کامل شده است
malfunctioned
آنچه کامل کار نکند
malfunctions
آنچه کامل کار نکند
malfunction
آنچه کامل کار نکند
to trap something
[e.g. carbon dioxide]
چیزی را گرفتن
[جمع کردن]
[برای مثال دی اکسید کربن ]
overhaul
پیاده کردن کامل قطعات برای تعمیر
overhauling
پیاده کردن کامل قطعات برای تعمیر
overhauls
پیاده کردن کامل قطعات برای تعمیر
overhauled
پیاده کردن کامل قطعات برای تعمیر
permanent
آنچه برای مدت طولانی یا برای همیشه باقی بماند
namely
برای مثال
videlicet
برای مثال
exempli gratia
برای مثال
e.g
برای مثال
in fact
برای مثال
videlicet
برای مثال
to wit
<adv.>
برای مثال
namely
<adv.>
برای مثال
to search
[for]
[someone]
دنبال
[کسی]
گشتن
[ برای مثال پلیس]
locus classicus
مثال ادبی برای توضیح کلمه یاموضوعی
impulsive
آنچه برای زمان کوتاهی می ماند
transients
آنچه برای مدت کوتاهی وجود دارد
transient
آنچه برای مدت کوتاهی وجود دارد
game
آنچه برای لذت و آرامش بازی شود
usable
آنچه برای معرف قابل استفاده و فراهم است
effective
آنچه برای تولید یک نتیجه مشخص قابل استفاده است
Tell not all you know , nor do all you can.
<proverb>
به زبان نیاور هر آنچه مى دانى,انجام نده هر آنچه مى توانى .
bubble help
خط ی روی صفحه نمایش برای نشان دادن آنچه شما به آن اشاره می کنید
report generator
برای تامین گزارش کامل
partial substitution
جانشینی کامل برای دو کالا
up and running
اماده برای عملیات کامل
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
TrueType
فناوری نوشتاری سافت Apple و ماکروسافت برای چاپ دقیق هر آنچه در صفحه نمایش داده میشود
integers
اصط لاح ریاضی برای بیان عدد کامل
cure time
زمان لازم برای جامد شدن کامل رزین
integer
اصط لاح ریاضی برای بیان عدد کامل
alphaphotographic
آنچه باعث نمایش تصاویر با استفاده از حروف گرافیکی از پیش تعیین شده برای سرویسهای تلتکس می شوند
program
مجموعه دستورات کامل که کامپیوتر را برای کار مشخصی هدایت میکند
programs
مجموعه دستورات کامل که کامپیوتر را برای کار مشخصی هدایت میکند
income velocity
دفعاتی که پول برای خرید کالای کامل جدیدی خرج شود
reserve buoyancy
جرم اضافی برای غوطه ورساختن کامل شناورها یابدنه هواپیمای دریایی
carrying
سیگنال مدار جمع کننده برای بیان کامل بودن تمام عملیات وام ها
carry
سیگنال مدار جمع کننده برای بیان کامل بودن تمام عملیات وام ها
circularization
تصحیح مدار ماهواره برای رسیدن یا نزدیک شدن ان به دایره کامل در ارتفاع لازم
carried
سیگنال مدار جمع کننده برای بیان کامل بودن تمام عملیات وام ها
carries
سیگنال مدار جمع کننده برای بیان کامل بودن تمام عملیات وام ها
fixes
داده نوشته شده روی فایل یا صفحه نمایش برای اطلاع رسانی یا بیان مشخصات و آنچه قابل تغییر توسط کاربر نیست
best fit
1-آنچه که تط ابق بیشتری با یک نیاز دارد 2-تابعی که کوچکترین تصادفی موجود در حافظه اصلی را انتخاب میکند برای یک صفحه مجازی در خواست شده
fix
داده نوشته شده روی فایل یا صفحه نمایش برای اطلاع رسانی یا بیان مشخصات و آنچه قابل تغییر توسط کاربر نیست
to unionise
[British E]
متحد کردن
[مثال کارگران]
instances
بعنوان مثال ذکر کردن
to recover from something
جبران کردن
[مثال از بحرانی]
instance
بعنوان مثال ذکر کردن
to unionize
[American E]
متحد کردن
[مثال کارگران]
solids
چاپگری که از شکل حرف کامل برای چاپ یک حرکت استفاده کند مثل چاپگر -daisy wheel
notification message
پیام نرم افزار نشر برای تشخیص اشیا دیگر که کار مشخص باید کامل شود
solid
چاپگری که از شکل حرف کامل برای چاپ یک حرکت استفاده کند مثل چاپگر -daisy wheel
null cycle
زمان مورد نیاز برای چرخیدن درون یک برنامه کامل بدون تعریف دادههای جدید چرخه تهی
to keep somebody on a short leash
کسی را دائما کنترل کردن
[مثال مشکوکان به جرمی ]
to feel like something
احساس که شبیه به چیزی باشد کردن
[مثال پارچه]
bcd
جمع کننده کامل برای جمع دو عدد 4 بیتی BCD
full mobilization
تحرک کامل بحرکت دراوردن کامل
downloadable
آنچه قابل بار کردن است
Whatsoever
هرچه
[هر آنچه]
[آنچه ]
manageable
آنچه قابل کار کردن به سادگی باشد
full scale
باندازه کامل بمقیاس کامل
full annealing
بازپخت کامل تاباندن کامل
completed case
جعبه کامل خشاب کامل
universal
آنچه از همه جا اعمال میشود یا در هر جایی استفاده میشود یا برای چندین کار استفاده میشود
indexing
استفاده از کامپیوتر برای کامپایل کردن اندیس برای کتاب با انتخاب کردن کلمات و موضوعات مربوطه در متن
roundest
کامل کردن
finishes
کامل کردن
totalize
کامل کردن
complemented
کامل کردن
complementing
کامل کردن
matures
کامل کردن
finish
کامل کردن
round
کامل کردن
complements
کامل کردن
complement
کامل کردن
mature
کامل کردن
overhauled
اوراق کردن کامل
to rest up
استراحت کامل کردن
rest up
استراحت کامل کردن
to pay home
تلافی کامل کردن
use up
<idiom>
استفاده کامل کردن
overhauls
اوراق کردن کامل
overhaul
اوراق کردن کامل
overhauling
اوراق کردن کامل
check up
رسیدگی کامل کردن ازمایش کردن
salvage
پیاده کردن کامل قطعات
bleaches
سفید کردن شستن کامل
overmaster
مهارت کامل پیدا کردن در
completing
کامل کردن انجام دادن
salvaging
پیاده کردن کامل قطعات
to post up
مطلع کردن کامل دادن به
completes
کامل کردن انجام دادن
bleach
سفید کردن شستن کامل
completed
کامل کردن انجام دادن
bleached
سفید کردن شستن کامل
salvages
پیاده کردن کامل قطعات
complete
کامل کردن انجام دادن
salvaged
پیاده کردن کامل قطعات
to make a complaint
[about]
شکایت کردن
[درباره]
[مثال: ناراضی بودن درباره کالا یا سرویس]
optimization
کار کردن چیزی با کارایی کامل
souse
بطور کامل پوشاندن حمله کردن
to be all eyes
موافبت کامل کردن سرتاپاچشم شدن
to play one's card well
از فرصت خود استفاده کامل کردن
to browse
ویرایش کامل کردن
[علوم کامپیوتر]
hitching
کامل کردن پاس به دریافت کننده
pay off
با دادن مزد کامل اخراج کردن
hitches
کامل کردن پاس به دریافت کننده
hitched
کامل کردن پاس به دریافت کننده
hitch
کامل کردن پاس به دریافت کننده
fast
آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
fasted
آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
fastest
آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
fasts
آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
To perfect oneself in a foreign language .
معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
cancelling
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancel
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
to make the most of
به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
cancels
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
integrates
کامل کردن درست کردن
integrating
کامل کردن درست کردن
integrate
کامل کردن درست کردن
imago
حشره کامل و بالغ اخرین مرحله دگردیسی حشره که بصورت کامل و بالغ در میاید
double leg pick up
زیر و عوض کردن دست و افت کامل حریف کشتی
high leg attack and shoulder control
زیر یک خم با گرفتن شانه حریف سرنگون کردن و افت کامل
thorough
بطور کامل کامل
operational
آنچه کار میکند یا مربوطه به نحوه کار کردن ماشین است
documented
ایجاد فایل جدید به ترکیب کردن دو یا چند بخش یا متن کامل
documenting
ایجاد فایل جدید به ترکیب کردن دو یا چند بخش یا متن کامل
document
ایجاد فایل جدید به ترکیب کردن دو یا چند بخش یا متن کامل
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
personal
متصل یا وصل در سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه برای کاربر
intubation
فرو کردن لوله در حنجرهای برای برای نگاه داشتن .....دیفتری و مانندان
bread and point
سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
autos
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
potatoes and point
سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
liberal education
اموزش و پرورشی که برای روشن کردن فکر باشد نه برای مقاصد پیشهای
auto
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
diagnostics
اطلاع و پیام سیستم پس از تشخیص خطا برای کمک به کاربر برای تصحیح کردن آن
turnaround time
زمان لازم برای فعال کردن برنامه برای تولید که کاربر خواسته است
weight belt
کمربند با وزنه هایی برای سنگین کردن بدن غواص برای رفتن به عمق موردنظر
conferencing
اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
skimming
محصولی را با قیمت بالاعرضه کردن برای اطمینان ازمقاومت ان و متعاقبا" تخفیف تدریجی دادن برای توسعه فروش
saw
مثال
examples
مثال
illustrations
مثال
paradigm
مثال
ensample
مثال
praxis
مثال
illustration
مثال
paradigms
مثال
example
مثال
impresa
مثال
saws
مثال
sawing
مثال
parables
مثال
parable
مثال
sawed
مثال
ikon
نشانه گرافیکی یا تصویری روی صفحه نمایش که در سیستم محاورهای به کار می رود برای تامین یک روش ساده برای مشخص کردن یک تابع
exemplum
مثال نمونه
to be illustrative of
با مثال نشاندادن
allegorically
بطریق مثال
exemplification
مثال اوری
exempli gratia
[e.g.]
به عنوان مثال
tags
مثال مبتذل
locus
مثال ادبی
To cite an example .
مثال آوردن
illustratively
با عکس یا مثال
tag
مثال مبتذل
instance
مثال شاهد
instances
مثال شاهد
exemplars
مانند مثال
exemplar
مانند مثال
for example
به عنوان مثال
timed
1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
time
1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
times
1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
instants
ماه کنونی مثال
instant
ماه کنونی مثال
For instance . By way of example .
مثلا"( من باب مثال )
query by example
سئوال از طریق مثال
to send round the hat
برای کسی اعانه جمع کردن کشکول گدایی برای کسی دست گرفتن
to catch
[to start]
روشن شدن
[مثال موتور]
as
بهمان اندازه بعنوان مثال
practice fee
دستمزد
[مثال ویزیت دکتر]
suppressant
داروی جلوگیر
[مثال اشتها]
to suck on
مکیدن
[مثال آب نبات چوبی ]
to recover from something
ترمیم شدن
[مثال از بحرانی]
to recover from something
به حالت اول درآمدن
[مثال از بحرانی]
vindication
اعاده حیثیت
[مثال شهرت یا آبرو ...]
traffic on public roads
رفت و آمد
[مثال در جاده یا خیابان]
street traffic
رفت و آمد
[مثال در جاده یا خیابان]
to enter
[into a mine]
وارد معدنی شدن
[مثال با آسانسور]
to descend
[into a mine]
وارد معدنی شدن
[مثال با آسانسور]
B register
1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
leaders
بخشی از نوار مغناطیسی که حاوی سیگنالی نیست و در ابتدای نوار برای شناسایی و کمک به ماشین برای بلند کردن نوار به کار می رود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com