English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English Persian
damaskeen ابدارکردن زرنشان یاسیم نشان کردن
Other Matches
plumber's snake فنر یاسیم لوله پاک کن
damascene مرصع کردن زرنشان کردن
inlaid with gold زرنشان
inlayer زرنشان طلاکوب
inlay : چیز زرنشان
inlays : چیز زرنشان
inlaying : چیز زرنشان
mark نشان کردن نشان
marks نشان کردن نشان
puncuation نشان گذاری نقطه و نشان هایی که برای بخش ها بکار میرود
garters عالی ترین نشان انگلیس بنام نشان بندجوراب
garter عالی ترین نشان انگلیس بنام نشان بندجوراب
discretionary خط پیوندی که نشان دهنده قط ع شدن کلمه در آخر خط است ولی در حالت معمولی نشان داده نمیشود
scarry دارای نشان داغ یا نشان جراحت وزخم
silver star نشان ستاره نقره یا عالیترین نشان خدمتی
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
to take a نشان کردن
sight نشان کردن
to draw a beads on نشان کردن
ear mark نشان کردن
sights نشان کردن
symbolized نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolises نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolizing نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolizes نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolize نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolising نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolised نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
to have a shy at باسنگ نشان کردن
point خاطر نشان کردن
stamp on the mind خاطر نشان کردن
to stamp on the mind خاطر نشان کردن
traces رد یابی کردن نشان
traced رد یابی کردن نشان
dagger خنجر نشان کردن
trace رد یابی کردن نشان
daggers خنجر نشان کردن
to impress on the mind خاطر نشان کردن
inlaying گوهر نشان کردن
inlays گوهر نشان کردن
asterisk با ستاره نشان کردن
to aim ones gun at باتفنگ نشان کردن
asterisks با ستاره نشان کردن
inlay گوهر نشان کردن
to sight gun نشان کردن اسلحه
to imprint on the mind خاطر نشان کردن
displaying نشان دادن ابراز کردن
displayed نشان دادن ابراز کردن
represent بیان کردن نشان دادن
sight دید زدن نشان کردن
represented بیان کردن نشان دادن
sights دید زدن نشان کردن
represents بیان کردن نشان دادن
projects فاهر کردن نشان دادن
displays نشان دادن ابراز کردن
earmark نشان کردن اختصاص دادن
earmarks نشان کردن اختصاص دادن
suspension ribbon لنت اویزان کردن نشان
display نشان دادن ابراز کردن
project فاهر کردن نشان دادن
projected فاهر کردن نشان دادن
to set out نشان دادن تعیین کردن
markings نشان دار سازی نشان
marking نشان دار سازی نشان
poniter نشان دهنده نشان گیرنده
flag یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flags یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
simulate تقلید نشان دادن وانمود کردن
punctuate نشان گذاری کردن نقطه دار
demonstrated نشان دادن تظاهر به عمل کردن
punctuated نشان گذاری کردن نقطه دار
punctuates نشان گذاری کردن نقطه دار
simulating تقلید نشان دادن وانمود کردن
to give publicity to بعموم نشان دادن یا معرفی کردن
simulates تقلید نشان دادن وانمود کردن
demonstrate نشان دادن تظاهر به عمل کردن
punctuating نشان گذاری کردن نقطه دار
demonstrates نشان دادن تظاهر به عمل کردن
featuring نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
brazen بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
feature نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
stamps نشان دار کردن کلیشه زدن
brazenly بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
features نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featured نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
stamp نشان دار کردن کلیشه زدن
belying خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belies خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belied خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belie خیانت کردن به عوضی نشان دادن
demonstrating نشان دادن تظاهر به عمل کردن
refer اشاره کردن نشان کردن
referred اشاره کردن نشان کردن
highlighting نشان کردن پررنگ کردن
refers اشاره کردن نشان کردن
milestone بامیل خود شمار نشان گذاری کردن
gems سنگ گران بها جواهر نشان کردن
gem سنگ گران بها جواهر نشان کردن
cerebrate فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
milestones بامیل خود شمار نشان گذاری کردن
conceal پنهان کردن یا نشان ندادن اطلاعات یا گرافیک به کاربر
to check off رسیدگی کردن ودرصورت درستی باخط نشان گذاردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
conceals پنهان کردن یا نشان ندادن اطلاعات یا گرافیک به کاربر
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
supervisory 1-سیگنالی که نشان میدهد آیا مدار مشغول است یا خیر. 2-سیگنالی که وضعیت وسیله را نشان میدهد
to impress a mark on something نشان روی چیزی گذاردن چیزیرا نشان گذاردن
autos توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
auto توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
images نقش کردن تصویر کردن نشان دادن تصویر
target materials مواد و وسایل بردن هدفهاروی نقشه یا نشان دادن ومشخص کردن انها روی طرحها
ground resolution قدرت نشان دادن قسمتهای کوچک زمین نشان دادن جزئیات زمین
to inlay gems in anything چیزیرا گوهر نشان کردن گوهر در چیزی نشاندن
prefiguring قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigured قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigure قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigures قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
quoted نقل بیان کردن نشان نقل قول
quote نقل بیان کردن نشان نقل قول
quotes نقل بیان کردن نشان نقل قول
indicator نشان دهنده دستگاه نشان دهنده
flashed روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
altitude azimuth عقربه نشان دهنده ارتفاع هواپیما دستگاه نشان دهنده ارتفاع هواپیما
targeting نشان
tracked نشان
emblems نشان
vestigial نشان
attributes نشان
marks نشان
tracks نشان
attributing نشان
insigne نشان
ear mark نشان
vestiges نشان
vestige نشان
emblem نشان
scores نشان
tokens نشان
printless بی نشان
traces نشان
traced نشان
trace نشان
chalk نشان
chalking نشان
chalked نشان
token نشان
hallmarks نشان
tallies خط نشان
gong [British E] نشان
benchmark نشان
hallmark نشان
scored نشان
benchmarks نشان
mark نشان
tallies نشان
plaques نشان
tallied خط نشان
tallied نشان
hash mark خط نشان
brands نشان
slur نشان
targetted نشان
plaque نشان
tally نشان
tallying خط نشان
grammalogue نشان
refrigeratory تب نشان
tallying نشان
refrigerent تب نشان
targetting نشان
tally خط نشان
slurred نشان
slurring نشان
indice نشان
untitled بی نشان
signal نشان
indicium نشان
attribute نشان
signaled نشان
targets نشان
signalled نشان
banner نشان
savorŠetc نشان
branding نشان
slurs نشان
brand نشان
icon نشان
icons نشان
banners نشان
ikons نشان
shew نشان
symbol نشان
presage نشان
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com