English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
impartation ابلاغ دادن
Other Matches
constructive notice ابلاغ اختیاری در CL ابلاغی که به وکیل شخص بشود قانونی یااعتباری نامیده میشود و درمقابل ان " ابلاغ رسمی یاواقعی " قرار دارد و ان ابلاغی است که به خود شخص بشود
statement ابلاغ
notification ابلاغ
prophecies ابلاغ
statements ابلاغ
communication ابلاغ
signification ابلاغ
impartment ابلاغ
service ابلاغ
prophecy ابلاغ
serviced ابلاغ
communicant ابلاغ کننده
imparts ابلاغ کردن
communicable قابل ابلاغ
substituted service ابلاغ قانونی
communique ابلاغ رسمی
constructive notice ابلاغ قانونی
summons ابلاغ نامه
communicant مامور ابلاغ
communicants ابلاغ کننده
communicants مامور ابلاغ
communicable ابلاغ کردنی
constructive service ابلاغ قانونی
advising of credit ابلاغ اعتبار
communication of punishment ابلاغ مجازات
communication of punishment ابلاغ تنبیه
summonsed ابلاغ نامه
summonses ابلاغ نامه
summonsing ابلاغ نامه
impart ابلاغ کردن
imparted ابلاغ کردن
imparting ابلاغ کردن
personal service ابلاغ شخصی
incommunicable غیرقابل ابلاغ
signalled با علامت ابلاغ کردن
pursuivant مامور ابلاغ یا اخطاریه
conveyance وسیله نقلیه ابلاغ
conveyances وسیله نقلیه ابلاغ
incommunicable غیر قابل ابلاغ
impartation of news رساندن یا ابلاغ خبر
signal با علامت ابلاغ کردن
service at domicile ابلاغ در محل اقامت
signaled با علامت ابلاغ کردن
advising bank بانک ابلاغ کننده
process server مامور ابلاغ برگهای قانونی
backtell ابلاغ دستورات رسیده از رده بالا
to serve a legal p on any one ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
revealed religion مذهبی که بوسیله پیغمبران بمردم ابلاغ شده باشد
cognizance ابلاغ رسمی حق یا اختیارقانونی برای تعقیب موضوعی از مجاری قضائی
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
empowered اختیار دادن وکالت دادن
empowering اختیار دادن وکالت دادن
empowers اختیار دادن وکالت دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
empower اختیار دادن وکالت دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
order سفارش دادن دستور دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
house منزل دادن پناه دادن
organises سازمان دادن ارایش دادن
directed دستور دادن دستورالعمل دادن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
massaged ماساژ دادن تغییر دادن
expand توسعه دادن بسط دادن
expanding توسعه دادن بسط دادن
expands توسعه دادن بسط دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
directs دستور دادن دستورالعمل دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
compensate پاداش دادن عوض دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
plating اب دادن روکش فلز دادن
compensates پاداش دادن عوض دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
compensated پاداش دادن عوض دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
instructing دستور دادن اموزش دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
housed منزل دادن پناه دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
houses منزل دادن پناه دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
assign نسبت دادن تخصیص دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
to switch on اتصال دادن جریان دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
cures شفا دادن بهبودی دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com