Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 172 (8 milliseconds)
English
Persian
systematic irrigation
ابیاری منظم
Other Matches
eurhythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
irrigation
ابیاری
over irrigation
فزون ابیاری
overirrigation
ابیاری اضافی
sewage irrigation
ابیاری فاضلاب
sprinkler irrigation
ابیاری بارانی
subbing
ابیاری زیرزمینی
kharif irrigation
ابیاری تابستانه
border ditch irrigation
ابیاری نواری
catch feeder
جوی ابیاری
irrigable
قابل ابیاری
irrigation channel
کانال ابیاری
irrigation consumption
مصرف ابیاری
irrigation system
شبکه ابیاری
irrigational
وابسته به ابیاری
irrigational schemes
طرحهای ابیاری
irrigative
ابیاری کننده
subsoil irrigation
ابیاری زیرزمینی
surface irrigation
ابیاری سطحی
acequia
نهر ابیاری
irrigating
ابیاری کردن
irrigates
ابیاری کردن
irrigated
ابیاری کردن
irrigate
ابیاری کردن
water system
سیستم ابیاری
border check irrigation
ابیاری نواری
ideal irrigation interval
فاصله مطلوب ابیاری
streams
جریان اب ابیاری جویبار
irrigable area
زمین قابل ابیاری
take out gate
دریچه ابگیر ابیاری
over irrigation
ابیاری بیش ازحد
stream
جریان اب ابیاری جویبار
streamed
جریان اب ابیاری جویبار
tank irrigation
شبکه ابیاری با مخازن کوچک
aeration irrigation
ابیاری برای تهویه خاک
irrigationist
کسیکه در مسائل وابسته به ابیاری علاقمند است
first string
منظم
decent
<adj.>
منظم
fair
<adj.>
منظم
neat
<adj.>
منظم
proper
<adj.>
منظم
steady
<adj.>
منظم
tidy
<adj.>
منظم
trim
<adj.>
منظم
in good order
<adj.>
منظم
straight
<adj.>
منظم
presentable
<adj.>
منظم
in kelter
منظم
business like
منظم
kelter
منظم
symmetric
منظم
well-ordered
<adj.>
منظم
pitched
منظم
ordered
منظم
businesslike
منظم
uncluttered
<adj.>
منظم
systematic
منظم
regulars
منظم
orderly
منظم
methodical
منظم
regular
<adj.>
منظم
orderlies
منظم
systematic error
خطای منظم
to set to rights
منظم کردن
well conditioned
مرتب و منظم
regular set
مجموعه منظم
regular polymer
بسپار منظم
square
منظم حسابی
regular expression
مبین منظم
regular army
ارتش منظم
regulater
منظم کردن
squared
منظم حسابی
squares
منظم حسابی
squaring
منظم حسابی
standing army
ارتش منظم
well ordered
مرتب و منظم
regularizing
منظم کردن
tidily
<adv.>
بطور منظم
regularizes
منظم کردن
neatly
<adv.>
بصورت منظم
neatly
<adv.>
بطور منظم
duly
<adv.>
بصورت منظم
orderly
<adv.>
بطور منظم
shipshape
منظم کردن
lattices
توری منظم
lattice
توری منظم
regularized
منظم کردن
regularize
منظم کردن
tidily
<adv.>
بصورت منظم
to set in order
منظم کردن
array
منظم کردن
arrays
منظم کردن
order
منظم کردن
regularised
منظم کردن
duly
<adv.>
بطور منظم
regularises
منظم کردن
orderly
<adv.>
بصورت منظم
regularising
منظم کردن
irregular
نا منظم غیر رسمی
put on
<idiom>
منظم یا تولید یک بازی و...
tidily
بطور اراسته و منظم
regulars
پرسنل کادر منظم
systematic desensitization
حساسیت زدایی منظم
regular
پرسنل کادر منظم
systemmatize
منظم یامرتب کردن
unconventional warfare
جنگ غیر منظم
taut loom
چله سفت و منظم
liner trade
کشتیرانی منظم تجاری
irregulars
عده غیر منظم
processions
درصفوف منظم پیشرفتن
tidy
پاکیزه منظم کردن
unconventional
جنگ غیر منظم
tidying
پاکیزه منظم کردن
tidiest
پاکیزه منظم کردن
tidies
پاکیزه منظم کردن
tidied
پاکیزه منظم کردن
tidier
پاکیزه منظم کردن
processions
بصورت صفوف منظم
procession
درصفوف منظم پیشرفتن
procession
بصورت صفوف منظم
regular grammar
دستور زبان منظم
rank
اراستن منظم کردن
ranked
اراستن منظم کردن
pick up
کندن منظم کردن
lattice network
شبکه توری منظم
systematic
منظم نظم پذیر
ranks
اراستن منظم کردن
shipshape
مرتب کردن منظم
blended fund
سرمایههای بهم منظم شده
day in and day out
<idiom>
بطور منظم ،تمام مدت
pogroms
قتل عام منظم روسی
My heartbeat is even .
ضربان قلبم منظم است
clockwork
چرخهای ساعت منظم وخودکار
pogrom
قتل عام منظم روسی
systematic random sampling
نمونه گیری تصادفی منظم
regular solid
کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
to kern a letter
فاصله دخشه ای را با کاهش منظم کردن
to knock about
سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
arguments
علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
argument
علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
grade
شیب منظم دادن تسطیح کردن
grades
شیب منظم دادن تسطیح کردن
isochronous
واقع شونده در فواصل منظم ومساوی
stacks
جمع اوری و منظم کردن وسایل
stacked
جمع اوری و منظم کردن وسایل
stack
جمع اوری و منظم کردن وسایل
keep regular hours
ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
make the grade
<idiom>
منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
spider wire entanglement
نردههای زیگزاگی غیر منظم سیم خاردار
isochronal
همزمان واقع شونده در فواصل منظم و مساوی
laceria
[نقش های منظم در کنار یکدیگر]
[معماری اسلامی]
fcc
CommunicationCommision Federalسازمان امریکایی مسئول منظم کردن ارتباطات
Regular training strengthens the heart and lungs.
ورزش به طور منظم قلب و ریه ها را تقویت میکند.
You cannot make a crab walk straight .
<proverb>
نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
to marshal one's creditors
صورت بستانکاران خود را ازلحاظ تقدم و تاخر منظم کردن
guerrillas
جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerillas
جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerrilla
جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
Floret
[rosette]
[طرح گل رزی با حالتی منظم و هندسی که جلوه ای از یک شکوفه را مجسم می سازد.]
drainage system
سیستم ابیاری سیستم تخلیه اب
grader
ماشینی که برای درجه بندی کردن مواد و محصول بکارمیرودو بانها شیب منظم میدهد
unformed
بدون شکل منظم هندسی بدون سازمان
underground
مخفی شبکه مخفی جنگ غیر منظم
trapezium
چهار پهلو چهار ضلعی غیر منظم
beat
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beats
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
privacy act of
قانونی که در کنگره آمریکا برای منظم کردن ذخیره داده در پایگاه های داده آژانس فدرالی به تصویب رسید
qualify
منظم کردن کنترل کردن
qualifies
منظم کردن کنترل کردن
simplex method
روش سیمپلکس در برنامه ریزی خطی روش سیستماتیک و منظم برای حل مسائل برنامه ریزی خطی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com