English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (30 milliseconds)
English Persian
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
Other Matches
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
compressive strength قابلیت یک جسم برای مقاومت در برابر نیروی فشاری یانیرویی که گرایش به فشردن موتاه کردن و متراکم کردن ان دارد
flusters دست پاچه کردن عصبانی کردن
fluster دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustered دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustering دست پاچه کردن عصبانی کردن
to rile آزردن [دمق کردن] [عصبانی کردن]
knock up ابستن کردن ناراحت کردن
unsettle ناراحت کردن مغشوش کردن
knock-up ابستن کردن ناراحت کردن
knock-ups ابستن کردن ناراحت کردن
unsettles ناراحت کردن مغشوش کردن
hagride ناراحت کردن عاجز کردن
discomforts ناراحت کردن
discomfort ناراحت کردن
discomfiture ناراحت کردن
perturb ناراحت کردن
distemper ناراحت کردن
discommode ناراحت کردن
incommode ناراحت کردن
compresses خلاصه کردن متراکم کردن
compress خلاصه کردن متراکم کردن
congest متراکم کردن گرفته کردن
amassing توده کردن متراکم کردن
compressing خلاصه کردن متراکم کردن
amasses توده کردن متراکم کردن
amassed توده کردن متراکم کردن
amass توده کردن متراکم کردن
compact متراکم کردن
compacted متراکم کردن
compacting متراکم کردن
compaction متراکم کردن
condense متراکم کردن
condenses متراکم کردن
condensing متراکم کردن
densify متراکم کردن
jammed متراکم کردن
compacts متراکم کردن
compressing متراکم کردن
compresses متراکم کردن
compress متراکم کردن
jams متراکم کردن
jam متراکم کردن
harasses ناراحت کردن دشمن
harass ناراحت کردن دشمن
clogs متراکم وانباشته کردن
clog متراکم وانباشته کردن
clogged متراکم وانباشته کردن
soil consolidation متراکم کردن خاک
packs متراکم کردن فشردن
pack متراکم کردن فشردن
supercharge متراکم کردن مقدماتی
disquiet ناراحت کردن اسوده نگذاشتن
maddest عصبانی کردن دیوانه کردن
mad عصبانی کردن دیوانه کردن
accumulating روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulates روی هم گذاشتن متراکم کردن
compaction فشرده سازی متراکم کردن
accumulate روی هم گذاشتن متراکم کردن
turn (someone) off <idiom> ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
to get on one's nerve عصبانی کردن
wear on عصبانی کردن
enrages عصبانی کردن
enraged عصبانی کردن
irritates عصبانی کردن
enraging عصبانی کردن
funk عصبانی کردن
get someone's blood up <idiom> عصبانی کردن
blood عصبانی کردن
irritated عصبانی کردن
steam up عصبانی کردن
irritate عصبانی کردن
enrage عصبانی کردن
crab جرزدن عصبانی کردن
get on one's nerves <idiom> عصبانی کردن شخص
blow-ups ترکاندن عصبانی کردن
piss off <idiom> عصبانی کردن کسی
get (someone's) goat <idiom> عصبانی کردن شخص
to get on somebody's nerves کسی را عصبانی کردن
rub some one the wrong way کسی را عصبانی کردن
blow-up ترکاندن عصبانی کردن
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
crabs جرزدن عصبانی کردن
blow up ترکاندن عصبانی کردن
bugs کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bug کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bugging کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
maddens عصبانی کردن دیوانه شدن
make one's blood boil <idiom> کسی را خیلی عصبانی کردن
maddened عصبانی کردن دیوانه شدن
madden عصبانی کردن دیوانه شدن
roller دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
rollers دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
crunching متراکم کردن برنامه برای جای دادن تعداد زیاددستورالعملها در فضایی کوچک
augmentative متراکم شونده متراکم کننده
seized ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seizes ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seize ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
jitter عصبانی شدن عصبانی بودن
aggregate متراکم متراکم ساختن
aggregates متراکم متراکم ساختن
arrest جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrested جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrests جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
bevel پخ کردن لبه گرفتن
holds جا گرفتن تصرف کردن
to fill up گرفتن تکمیل کردن
hold جا گرفتن تصرف کردن
surrender پس گرفتن و تبدیل کردن
abalienate منتقل کردن پس گرفتن
hunt down دنبال کردن و گرفتن
engages گرفتن استخدام کردن
engage گرفتن استخدام کردن
to smell out گرفتن وپیدا کردن
obtains گرفتن یا دریافت کردن
surrenders پس گرفتن و تبدیل کردن
surrendered پس گرفتن و تبدیل کردن
obtains فراهم کردن گرفتن
fogs تیره کردن مه گرفتن
obtain فراهم کردن گرفتن
circles گرفتن احاطه کردن
embraces در بر گرفتن بغل کردن
embrace در بر گرفتن بغل کردن
embraced در بر گرفتن بغل کردن
educe گرفتن استخراج کردن
strike root ریشه کردن گرفتن
fog تیره کردن مه گرفتن
obtain گرفتن یا دریافت کردن
embracing در بر گرفتن بغل کردن
circled گرفتن احاطه کردن
circle گرفتن احاطه کردن
circling گرفتن احاطه کردن
obtained گرفتن یا دریافت کردن
obtained فراهم کردن گرفتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
stack up جمع کردن اندازه گرفتن
jest ببازی گرفتن شوخی کردن
borrowed وام گرفتن اقتباس کردن
borrows وام گرفتن اقتباس کردن
embed دور گرفتن جاسازی کردن
embeds دور گرفتن جاسازی کردن
resign کناره گرفتن تفویض کردن
take on گرفتن کارگر هیاهو کردن
bath ابتنی کردن حمام گرفتن
bathed ابتنی کردن حمام گرفتن
resigns کناره گرفتن تفویض کردن
overlie قرار گرفتن خفه کردن
wailing ناله کردن ماتم گرفتن
employed مشغول کردن بکار گرفتن
gathered نتیجه گرفتن استباط کردن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
passes سبقت گرفتن از خطور کردن
wails ناله کردن ماتم گرفتن
pass سبقت گرفتن از خطور کردن
hold دریافت کردن گرفتن توقف
wailed ناله کردن ماتم گرفتن
to get to شروع کردن دست گرفتن
to go to school to یاد گرفتن یا تقلید کردن از
passed سبقت گرفتن از خطور کردن
gather نتیجه گرفتن استباط کردن
holds دریافت کردن گرفتن توقف
wail ناله کردن ماتم گرفتن
employs مشغول کردن بکار گرفتن
borrow وام گرفتن اقتباس کردن
employing مشغول کردن بکار گرفتن
employ مشغول کردن بکار گرفتن
frame چارچوب گرفتن طرح کردن
secures تصرف کردن گرفتن هدف
conclude نتیجه گرفتن استنتاج کردن
to split the difference میانه را گرفتن مصالحه کردن
mourns ماتم گرفتن گریه کردن
mourned ماتم گرفتن گریه کردن
secure تصرف کردن گرفتن هدف
follow through گرفتن زه پس از رها کردن تیر
mourn ماتم گرفتن گریه کردن
concludes نتیجه گرفتن استنتاج کردن
jests ببازی گرفتن شوخی کردن
finest جریمه گرفتن از صاف کردن
fined جریمه گرفتن از صاف کردن
fine جریمه گرفتن از صاف کردن
to set a اندازه گرفتن باطل کردن
run down <idiom> انتقاد کردن ،ایراد گرفتن
to release for a ransom با گرفتن فدیه ازاد کردن
hugged بغل کردن محکم گرفتن
rises ترقی کردن سرچشمه گرفتن
hug بغل کردن محکم گرفتن
occupies مشغول کردن به کار گرفتن
to run over مرور کردن زیر گرفتن
hugging بغل کردن محکم گرفتن
occupying مشغول کردن به کار گرفتن
rise ترقی کردن سرچشمه گرفتن
occupy مشغول کردن به کار گرفتن
hugs بغل کردن محکم گرفتن
early weaning از شیر گرفتن زودرس شیرسوز کردن
overestimating غلو کردن دست بالا گرفتن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com