Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 160 (8 milliseconds)
English
Persian
occurrence
اتفاق
occurrences
اتفاق
federal
اتفاق
unity
اتفاق
happening
اتفاق
happenings
اتفاق
accident
اتفاق
accidents
اتفاق
fluke
اتفاق
flukes
اتفاق
case
اتفاق
cases
اتفاق
league
اتفاق
leagues
اتفاق
coincidence
اتفاق
coincidences
اتفاق
chance
اتفاق
chanced
اتفاق
chances
اتفاق
chancing
اتفاق
event
اتفاق
events
اتفاق
confederacies
اتفاق
confederacy
اتفاق
confederation
اتفاق
confederations
اتفاق
accidence
اتفاق
accidentalism
اتفاق
accidentalness
اتفاق
fortuity
اتفاق
hap
اتفاق
joinder
اتفاق
lague
اتفاق
occurence
اتفاق
togtherness
اتفاق
togetherness
اتفاق
Other Matches
supervention
اتفاق ناگهانی
befalls
اتفاق افتادن
come to pass
اتفاق افتادن
confederative
اتفاق کننده
consensus of opinion
اتفاق اراء
disunion
عدم اتفاق
fall out
اتفاق افتادن
fortuitism
عقیده به اتفاق
Accidentally . By chance.
بر حسب اتفاق
hap
اتفاق افتادن
it happened
اتفاق افتاد
accidentally
<adv.>
برحسب اتفاق
come about
اتفاق افتادن
renewal of the convention
تجدید اتفاق
Accompanied by. Together with .
به اتفاق (همراه )
happened
<past-p.>
اتفاق افتاده
occurred
<past-p.>
اتفاق افتاده
accidently
<adv.>
برحسب اتفاق
as it happens
<adv.>
برحسب اتفاق
at random
<adv.>
برحسب اتفاق
by accident
<adv.>
برحسب اتفاق
by a coincidence
<adv.>
برحسب اتفاق
by chance
<adv.>
برحسب اتفاق
by happenstance
<adv.>
برحسب اتفاق
by hazard
<adv.>
برحسب اتفاق
coincidentally
<adv.>
برحسب اتفاق
fortuitously
<adv.>
برحسب اتفاق
to play itself out
اتفاق افتادن
to be played out
[enacted]
اتفاق افتادن
incidentally
<adv.>
برحسب اتفاق
betide
اتفاق افتادن
acts of God
اتفاق قهری
unanimously
به اتفاق اراء
befalling
اتفاق افتادن
unanimity
اتفاق اراء
befall
اتفاق افتادن
tide
اتفاق افتادن
occur
اتفاق افتادن
occurred
اتفاق افتادن
occurring
اتفاق افتادن
consensus
اتفاق اراء
act of God
اتفاق قهری
chancing
اتفاق افتادن
occurs
اتفاق افتادن
befell
اتفاق افتادن
unison
اتحاد اتفاق
casualist
معتقد به اتفاق
chance
اتفاق افتادن
chanced
اتفاق افتادن
befallen
اتفاق افتادن
chances
اتفاق افتادن
by a unanimity vote
به اتفاق اراء
by a unanimous
به اتفاق اراء
happened
رخ دادن اتفاق افتادن
happen
رخ دادن اتفاق افتادن
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
What a coincidence !
چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
occurs
رخ دادن یا اتفاق افتادن
sure thing
<idiom>
حتما اتفاق افتادن
way the wind blows
<idiom>
چیزی که اتفاق میافتد
in the wind
<idiom>
بزودی اتفاق افتادن
happens
رخ دادن اتفاق افتادن
as one man
به اتفاق مانند یک مرد
occurring
رخ دادن یا اتفاق افتادن
It never occurred again
دیگر اتفاق نیفتاد.
it is of frequent
بسیار اتفاق میافتد
it is bound to nappen
مقدراست اتفاق بیافتد
allopatric
جداگانه اتفاق افتاده
fortuitously
برحسب اتفاق اتفاقا
by chance
برحسب اتفاق یاتصادف
consentaneous
دارای اتفاق اراء
fortunes
اتفاق افتادن مقدرکردن
fortune
اتفاق افتادن مقدرکردن
unanimity
اتفاق ارا هم اوازی
occurred
رخ دادن یا اتفاق افتادن
occur
رخ دادن یا اتفاق افتادن
previously
زودتر اتفاق افتادن
coinciding
دریک زمان اتفاق افتادن
gives
اتفاق افتادن فدا کردن
common
آنچه اغلب اتفاق میافتد
bay
چه قبل اتفاق افتاده است
immediate
آنچه یکباره اتفاق افتد
commonest
آنچه اغلب اتفاق میافتد
commoners
آنچه اغلب اتفاق میافتد
coincide
دریک زمان اتفاق افتادن
coincided
دریک زمان اتفاق افتادن
coincides
دریک زمان اتفاق افتادن
giving
اتفاق افتادن فدا کردن
give
اتفاق افتادن فدا کردن
Accidents wI'll happen .
جلوی اتفاق رانتوان گرفت
hazard
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazarded
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazarding
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
leaguer
عضو مجمع اتفاق ملل
hazards
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
It's Lombard Street to a China orange.
<idiom>
بطور قطع
[حتما]
اتفاق می افتد.
It took place under my very eyes.
درست جلوی چشمم اتفاق افتاد
combinatorial explosion
موقعیتی که به هنگام حل مسئله اتفاق میافتد
Should anything happen to me, ...
<idiom>
اگر اتفاق بدی افتاد برای من ...
incidents
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
accidental
آنچه تصادفی اتفاق افتاده است
incident
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
interrupting
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupt
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupts
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
There's no danger of that happening again.
خطری وجود ندارد که آن دوباره اتفاق بیافته.
cry over spilt milk
<idiom>
شکایت وناله از چیزی که بتازگی اتفاق افتاده
contingent annuity
پرداخت مقرری به علت اتفاق غیر مترقبه
concert of europe
اتفاق دولت بزرگ اروپا نسبت به مسائل سیاسی
data logging
ضبط دادههای مربوط به حوادثی که در زمانهای متوالی اتفاق می افتند
flukes
یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
Can count on the fingers of one hand
<idiom>
رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست
[اتفاق نادر و به دفعات محدود]
fluke
یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
cyclic
دستیابی به اطلاع ذخیره شده که فقط در یک نقط ه مشخص در حلقه اتفاق میافتد
protocol
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
protocols
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
russian revolution
وقایعی که در فاصله سالهای 5091 تا 7191 درروسیه اتفاق افتاد و بالاخره به تشکیل دولت سوسیالیستی در ان کشور منجر شد
latest event time
دیرترین زمانیکه تا ان زمان یک واقعه میتواند اتفاق بیافتد بدون انکه مدت اجرای پروژه طولانی تر گردد
french revolution
انقلابی که درسال 9871 در فرانسه اتفاق افتاد و باعث امحاء سیستم فئودالی و انتقال قدرت حاکمه به طبقه بورژوا شد
coincidence circuit
مدار الکترونیکی که یک سیگنال خروجی تولید میکند وقتی که دو ورودی همزمان اتفاق میافتد یا دو کلمه دودویی معادل باشند
coincidence element
مدار الکترونیکی که یک سیگنال خروجی تولید میکند وقتی که دو ورودی همزمان اتفاق میافتد یا دو کلمه دودویی معادل باشند
coalition
مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
coalitions
مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
it occurs twice a day
روزی دوبار رخ میدهد روزی دوبار اتفاق میافتد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com