English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 124 (7 milliseconds)
English Persian
denunciation اتهام شکایت
denunciations اتهام شکایت
Other Matches
imputation اتهام
indictments اتهام
indictment اتهام
impeachment اتهام
plaints اتهام
information اتهام
plaint اتهام
inculpation اتهام
charge اتهام
delation اتهام
charges اتهام
accusation اتهام
accusations اتهام
arraignment اتهام
on charge of به اتهام
crimination اتهام جنایت
crimination اتهام بجنایت
accusingly بطریق اتهام
chargeable اتهام پذیر
self accusation اتهام به خود
quietus رفع اتهام
charges حمله اتهام
discharges رفع اتهام
charge حمله اتهام
recriminations اتهام متقابل
denunciation اتهام نقض
impeachable قابل اتهام
denunciations اتهام نقض
recrimination اتهام متقابل
discharge رفع اتهام
punishable <adj.> اتهام پذیر [حقوقی]
penal <adj.> اتهام پذیر [حقوقی]
indictable <adj.> اتهام پذیر [حقوقی]
culpable <adj.> اتهام پذیر [حقوقی]
chargeable <adj.> اتهام پذیر [حقوقی]
actionable <adj.> اتهام پذیر [حقوقی]
accusable قابل اتهام متهم
imputatively از راه اسناد یا اتهام
denunciatory وابسته به بدگویی و اتهام
indicement اتهام بموجب ادعانامه
criminate در معرض اتهام قرار دادن
allegation [against somebody] تهمت [اتهام] [در برابر کسی] [ قانون]
to leave yourself open to the charge of lacking seriousness خود را در معرض اتهام فاقد جدیت بودن گذاشتن
protest شکایت
protested شکایت
groans شکایت
groaning شکایت
protesting شکایت
gripe شکایت
grievance شکایت
i heard him شکایت
protests شکایت
groaned شکایت
groan شکایت
plaints شکایت
plaint شکایت
moaning شکایت
complaint شکایت
moan شکایت
moaned شکایت
moans شکایت
to lodge a complaint شکایت کردن
bitched شکایت کردن
lodge a complaint شکایت کردن
lodge an a appeal شکایت کردن
grumblingly شکایت کنان
suing شکایت کردن
sue شکایت کردن
bitch شکایت کردن
complaining شکایت کردن
bitches شکایت کردن
discontent گله شکایت
complains شکایت کردن
sues شکایت کردن
sued شکایت کردن
grievance موضوع شکایت
complained شکایت کردن
complain شکایت کردن
murmur شکایت شایعات
gravamen اصل شکایت
murmured شکایت شایعات
murmuring شکایت شایعات
murmurs شکایت شایعات
complaining against injustice شکایت کردن
bitching شکایت کردن
cross bill شکایت متقابل
grounded (his complaint was not grounded شکایت او بی اساس بود
sued به دادگاه شکایت کردن
suing به دادگاه شکایت کردن
Stop complaining. [اینقدر] شکایت نکن.
gravamen شکایت رسمی شکوائیه
sues به دادگاه شکایت کردن
i hear him complain میشنوم که شکایت می کنند
he complained with reason بیخود شکایت نمیکرد
squawk about <idiom> شکایت درموردچیزی داشتن
repine شکایت کردن شکوه
To lodge a complaint . درمقام شکایت بر آمدن
petitioning شکایت کردن دادخواست
petitions شکایت کردن دادخواست
petitioned شکایت کردن دادخواست
petition شکایت کردن دادخواست
sue به دادگاه شکایت کردن
there is no ground for his complaint شکایت او بیمورد است
griper کسیکه مرتب شکایت میکند
rumbles چیز پرسر و صدا شکایت
to inform against someone شکایت پیش کسی بردن
rumble چیز پرسر و صدا شکایت
look a gift horse in the mouth <idiom> شکایت از هدیهای که کامل نیست
inform against someone از دست کسی شکایت کردن
rumbled چیز پرسر و صدا شکایت
take one's own medicine <idiom> پذیرش محاکمه بدون شکایت
to rumble on [British E] ادامه دادن به شکایت پر سرو صدا
have a bone to pick بهانه برای دعوا یا شکایت پیداکردن
fin de non recevoir رد کردن شکایت یا اعتراض طرف مقابل
to redress any one's grievance شکایت ونگرانی کسی رارفع کردن
cry over spilt milk <idiom> شکایت وناله از چیزی که بتازگی اتفاق افتاده
to sue somebody for libel [slander] از کسی برای افترا [تهمت] شکایت کردن [حقوق]
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
recriminate اتهام متقابل وارد کردن دعوای متقابل طرح کردن دوباره متهم ساختن
incriminatory تهمت امیز اتهام امیز
to make a complaint [about] شکایت کردن [درباره] [مثال: ناراضی بودن درباره کالا یا سرویس]
to press charges against someone ازکسی قانونی شکایت کردن [کسی را متهم کردن]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com