Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (15 milliseconds)
English
Persian
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
Other Matches
authority
توانایی انجام کاری
capable
توانایی انجام کاری
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizing
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorises
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authority
توانایی اجازه
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
feasibility
توانایی انجام
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
(have) what it takes
<idiom>
توانایی انجام کار
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
Stress reduces an employee's working capacity'
استرس توانایی کاری کارمندان را کاهش می دهد.
arithmetic
توانایی یک وسیله برای انجام توابع ریاضی
computing
میزان سرعت یا توانایی کامپیوتر برای انجام یک محاسبات
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
electronic
توانایی کلمه پرداز برای انجام توابع پردازش داده مشخص
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
action
انجام کاری
actions
انجام کاری
achieves
موفقیت در انجام کاری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
achieving
موفقیت در انجام کاری
achieved
موفقیت در انجام کاری
sleeping
پیش از انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
sleeps
پیش از انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
load
کاری که باید انجام شود
undertaken
توافق برای انجام کاری
having
باعث انجام کاری شدن
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
have
باعث انجام کاری شدن
loads
کاری که باید انجام شود
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
undertakes
توافق برای انجام کاری
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
undertake
توافق برای انجام کاری
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
chip
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
slur
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
capability
قادر به انجام کاری بودن
backlogs
کاری که باید انجام شود
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
backlog
کاری که باید انجام شود
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
intelligence
1-توانایی پاسخ دادن . 2-توانایی وسیله برای اجرای و پردازش برنامه
get away with something
<idiom>
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
help
روش آسانتر برای انجام کاری
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
helped
روش آسانتر برای انجام کاری
to undertake to do something
رسما متعهد به انجام کاری شدن
helps
روش آسانتر برای انجام کاری
operation
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
invoked
تقاضا از کسی برای انجام کاری
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
techniques
روش با مهارت برای انجام کاری
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
technique
روش با مهارت برای انجام کاری
turn out
<idiom>
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
bar
توقف کسی برای انجام کاری
get around to
<idiom>
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
bars
توقف کسی برای انجام کاری
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
facility
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to invite somebody to do something
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
invoking
تقاضا از کسی برای انجام کاری
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
alternative
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
invokes
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoke
تقاضا از کسی برای انجام کاری
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
alternatives
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
see to it
<idiom>
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
shove down one's throat
<idiom>
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
null
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
brushwork
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to have to bite the bullet
<idiom>
باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
to key up any to do s.th.
<idiom>
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
To do something waveringly.
کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
to bite the bullet
<idiom>
پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
slapdash
کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
blank
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
blankest
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
to set one's mind on anything
ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
go off half-cocked
<idiom>
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
covenantor
اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
get one's own way
<idiom>
اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
applications
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
There is no reason to do something
دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
perfunctoriness
چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
overslaugh
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to be about to do something
<idiom>
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to be about to do something
<idiom>
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
no operation instruction
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
no op
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
facility
وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to act in concert
<idiom>
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
To do something(act)from force of habit
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
to enjoin somebody from doing something
[American E]
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
by the skin of one's teeth
<idiom>
بزور
[با زحمت]
کاری را با موفقیت انجام دادن
application
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
keep after
<idiom>
یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
freedoms
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری سیخک زدن
[اصطلاح مجازی]
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری سیخک زدن
[اصطلاح مجازی]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com