English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (9 milliseconds)
English Persian
rallied اجتماع مجدد
rallies اجتماع مجدد
rally اجتماع مجدد
Search result with all words
redezvous وعده ملاقات اجتماع مجدد
Other Matches
charges ایجاد مجدد بار در یک باتری که امکان شارژ مجدد دارد
charge ایجاد مجدد بار در یک باتری که امکان شارژ مجدد دارد
re endorsement پشت نویسی مجدد فهرنویسی مجدد
regenerate 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerating 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerates 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerated 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
commonweal اجتماع
unions اجتماع
union اجتماع
societies اجتماع
society اجتماع
hurricanes اجتماع
community اجتماع
assemblage اجتماع
assemblages اجتماع
socio- اجتماع
mustering اجتماع
mustered اجتماع
musters اجتماع
muster اجتماع
communities اجتماع
conjunction اجتماع
milieux اجتماع
milieus اجتماع
milieu اجتماع
public meeting اجتماع
consensus اجتماع
association اجتماع
associations اجتماع
reunions اجتماع
gathering اجتماع
gatherings اجتماع
reunion اجتماع
meeting اجتماع
procession اجتماع
processions اجتماع
meetings اجتماع
conjunctions اجتماع
hurricane اجتماع
overloaded اجتماع مهاجمان
congregates اجتماع کردن
overloads اجتماع مهاجمان
turn out اجتماع ازدحام
overload اجتماع مهاجمان
concourse محل اجتماع
concourses محل اجتماع
assembly اجتماع انجمن
communing اجتماع تعاونی
commune اجتماع تعاونی
communed اجتماع تعاونی
congregated اجتماع کردن
congregate اجتماع کردن
parading اجتماع مردم
therapeutic community اجتماع درمانی
societal وابسته به اجتماع
meetings ملاقات اجتماع
societies جامعه اجتماع
meeting ملاقات اجتماع
society جامعه اجتماع
congregating اجتماع کردن
flocculate اجتماع کردن
parade اجتماع مردم
paraded اجتماع مردم
parades اجتماع مردم
communes اجتماع تعاونی
collections اجتماع مجموعه
official meeting اجتماع رسمی
aggregation اجتماع توده
klatsch اجتماع خودمانی
crowds شلوغی اجتماع
klatch اجتماع خودمانی
collection اجتماع مجموعه
crowd شلوغی اجتماع
the rabble طبقات پایین اجتماع
lower class طبقه سوم [اجتماع]
subclass طبقه سوم [اجتماع]
underclass طبقه سوم [اجتماع]
rioted اجتماع و بلوا کردن
ratag طبقات پایین اجتماع
riot اجتماع و بلوا کردن
pentapolis اجتماع پنج شهر
grass roots اجتماع محلی منشاء
scurf شوره سر وازده اجتماع
trigon اجتماع سه ستاره باهم
subclass سطح پایین [اجتماع]
The various strata of society. طبقات مختلف اجتماع
franklin طبقه متوسط اجتماع
union [set theory] اجتماع [مجموعه] [ریاضی]
scum طبقه وازده اجتماع
guildhall محل اجتماع اصناف
guildhalls محل اجتماع اصناف
accru اجتماع فراهم شدگی
community psychology روانشناسی اجتماع نگر
lower class سطح پایین [اجتماع]
underclass سطح پایین [اجتماع]
rioting اجتماع و بلوا کردن
riots اجتماع و بلوا کردن
riotous assembly اجتماع و مواضعه اشوبگرانه
upperclassman عضو صنوف ممتازه اجتماع
huddling ازدحام اجتماع افراد یک تیم
haunts محل اجتماع تبه کاران
haunt محل اجتماع تبه کاران
huddles ازدحام اجتماع افراد یک تیم
guild اتحادیه محل اجتماع اصناف
guilds اتحادیه محل اجتماع اصناف
upper classes وابسته به طبقات بالای اجتماع
upper class وابسته به طبقات بالای اجتماع
underclass طبقه پست وپایین اجتماع
subclass طبقه پست وپایین اجتماع
lower class طبقه پست وپایین اجتماع
foyers مرکز اجتماع راهرو بزرگ
foyer مرکز اجتماع راهرو بزرگ
forgather گرد امدن اجتماع کردن
huddle ازدحام اجتماع افراد یک تیم
huddled ازدحام اجتماع افراد یک تیم
vespiary اجتماع زنبوران دستهای زنبور
unsociable گریزان از اجتماع غیر اجتماعی
antisocial مخل اجتماع دشمن جامعه
forums بازار محل اجتماع عموم
communitarian عضو انجمن یا اجتماع کمونیستی
forum بازار محل اجتماع عموم
rout اجتماع برای اشوب یا کارخلاف قانون
routed اجتماع برای اشوب یا کارخلاف قانون
integration یکپارچگی اتحاد عناصر مختلف اجتماع
routs اجتماع برای اشوب یا کارخلاف قانون
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
outside art [هنری که خارج از چهارچوب رسمی و فرهنگی اجتماع باشد]
assembly بستن و سوار کردن قطعات اسلحه اجتماع یکانها
camporee اجتماع پسران ودختران پیش اهنگ از ناحیه معینی
casework مطالعه بسیط اجتماع و محیط فرد یا خانواده برای تشخیص مرض ودرمان
further on مجدد
second مجدد
reflorescence مجدد
furthered مجدد
renewed مجدد
seconded مجدد
furthering مجدد
seconds مجدد
furthermore مجدد
further مجدد
seconding مجدد
furthers مجدد
reproductions تولید مجدد
reexport صادرات مجدد
re establishment تاسیس مجدد
reentrance دخول مجدد
reebtry ورود مجدد
reenlistment سربازگیری مجدد
reeducation تربیت مجدد
re attachment توقیف مجدد
reebtry تملک مجدد
remanding بازداشت مجدد
reproduction تولید مجدد
reinforcement وضع مجدد
reintegration استقرار مجدد
reinsurance بیمه مجدد
reinfection عفونت مجدد
regeneracy تولید مجدد
regelation انجماد مجدد
reformat فرمت مجدد
re claim تقاضای مجدد
remand بازداشت مجدد
remanded بازداشت مجدد
remands بازداشت مجدد
subdivision تقسیم مجدد
subdivisions تقسیم مجدد
reassurance اطمینان مجدد
recreations خلق مجدد
rededication تقدیم مجدد
rededication اهدا مجدد
recrystallization تبلور مجدد
recreation خلق مجدد
recoupment کسب مجدد
reconviction محکومیت مجدد
reconveyance اعاده مجدد
reconditioning تعمیر مجدد
recaption توقیف مجدد
restatements بیان مجدد
reconversion گرایش مجدد
crossecheck مقابله مجدد
reassurances اطمینان مجدد
after shrinkage انقباض مجدد
restatement بیان مجدد
reactivation فعالیت مجدد
reallocation تخصیص مجدد
replenish پرکردن مجدد
replenish تدارک مجدد
replenished پرکردن مجدد
replenished تدارک مجدد
replenishes پرکردن مجدد
replenishes تدارک مجدد
redirection راهنمایی مجدد
replenishing پرکردن مجدد
replenishing تدارک مجدد
reapparition فهور مجدد
recurrences رویدادن مجدد
recurrence رویدادن مجدد
recompile کامپایل مجدد
remarriages ازدواج مجدد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com