English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 227 (11 milliseconds)
English Persian
application اجرا
applications اجرا
administration اجرا
administrations اجرا
fulfilment اجرا
execution اجرا
accomplishment اجرا
performance اجرا
performances اجرا
effect اجرا
effected اجرا
effecting اجرا
execute اجرا
executed اجرا
executes اجرا
executing اجرا
implementation اجرا
run اجرا
runs اجرا
completion اجرا
exercize اجرا
feasance اجرا
ministration اجرا
execution اجرا [حکم دادگاه]
enforcement اجرا [حکم دادگاه]
carrying out [of a death sentence] اجرا [حکم اعدام]
implementation اجرا
Other Matches
standards تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
standard تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
asynchronous تابعی که جداگانه از برنامه اصلی اجرا میشود و وقتی اجرا میشود که یک موقعیتهای خاصی به وجود آمده باشند
simple وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simpler وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simplest وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
runs دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
run دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
operation ثباتی که حاوی در حین اجرا حاوی که اجرا باشد
client side داده یا برنامهای روی کامپیوتر مشتری ونه روی سرور اجرا میشود مثلاگ یک برنامه java script روی جستجوگر و کاربر اجرا میشود و برنامه کربردی مشتری است یا داده ذخیره شده ریو دیسک سخت کابر است
operation به اجرا
usefulness قابلیت اجرا
enforcement order دستور اجرا
execution time زمان اجرا
enforcible قابل اجرا
execution cycle چرخه اجرا
execute phase مرحله اجرا
execute cycle چرخه اجرا
executable قابل اجرا
executable اجرا پذیر
run book دفتر اجرا
run manual راهنمای اجرا
execution time مدت اجرا
load and go بارکنش و اجرا
lictor مامور اجرا
non execution عدم اجرا
executory قابل اجرا
inexecution عدم اجرا
inexecutable اجرا نشدنی
run time زمان اجرا
fulfit اجرا کردن
fieri facias حکم اجرا
put in practice اجرا کردن
executive officen گماشته اجرا
non performance عدم اجرا
execution time هنگام اجرا
execution time حین اجرا
executive bailiff مامور اجرا
mode of execution طرز اجرا
endorcement procedure شیوه اجرا
assemble and go همگذاری و اجرا
enforce اجرا کردن
enforce به اجرا دراوردن
enforced اجرا کردن
enforced به اجرا دراوردن
enforces اجرا کردن
enforces به اجرا دراوردن
enforcing اجرا کردن
enforcing به اجرا دراوردن
practising اجرا کردن
practises اجرا کردن
practise اجرا کردن
feasibility امکان اجرا
conduct اجرا کردن
conducted اجرا کردن
conducting اجرا کردن
conducts اجرا کردن
sergeant مامور اجرا
sergeants مامور اجرا
deliver اجرا کردن
delivers اجرا کردن
practicing اجرا کردن
perform اجرا کردن
performed اجرا کردن
practicable قابل اجرا
unfulfilled اجرا نشده
accomplishable قابل اجرا
accomplisher اجرا کننده
implemented اجرا کردن
bumbailiff مامور اجرا
carry into effect اجرا کردن
carry into execution اجرا کردن
carry out اجرا کردن
compile and go همگردانی و اجرا
sanctions ضمانت اجرا
sanctioning ضمانت اجرا
sanctioned ضمانت اجرا
performs اجرا کردن
enforceable قابل اجرا
inapplicable اجرا نشدنی
implement اجرا کردن
implementing اجرا کردن
implements اجرا کردن
executor مامور اجرا
executors مامور اجرا
sanction ضمانت اجرا
effective date تاریخ اجرا
sergeant at arms مامور اجرا
manageable <adj.> اجرا پذیر
applicable <adj.> قابل اجرا
suitable <adj.> قابل اجرا
usable <adj.> قابل اجرا
useful <adj.> قابل اجرا
utilisable [British] <adj.> قابل اجرا
utilizable <adj.> قابل اجرا
makable <adj.> اجرا پذیر
achievable <adj.> اجرا شدنی
contrivable <adj.> اجرا شدنی
doable <adj.> اجرا شدنی
feasible <adj.> اجرا شدنی
makable [spv. makeable] <adj.> اجرا شدنی
makeable <adj.> اجرا شدنی
manageable <adj.> اجرا شدنی
possible [doable, feasible] <adj.> اجرا شدنی
practicable <adj.> اجرا شدنی
makable <adj.> قابل اجرا
functional <adj.> اجرا شدنی
practical <adj.> اجرا شدنی
proper <adj.> اجرا شدنی
purpose-built <adj.> اجرا شدنی
purposeful <adj.> اجرا شدنی
purposive <adj.> اجرا شدنی
suitable <adj.> اجرا شدنی
useful <adj.> اجرا شدنی
utilitarian [useful] <adj.> اجرا شدنی
applicability قابلیت اجرا
application [applicability] قابلیت اجرا
availability قابلیت اجرا
convenient <adj.> اجرا شدنی
appropriate [for an occasion] <adj.> اجرا شدنی
appropriate [for an occasion] <adj.> قابل اجرا
convenient <adj.> قابل اجرا
functional <adj.> قابل اجرا
practical <adj.> قابل اجرا
proper <adj.> قابل اجرا
purpose-built <adj.> قابل اجرا
purposeful <adj.> قابل اجرا
purposive <adj.> قابل اجرا
utilitarian [useful] <adj.> قابل اجرا
usability قابلیت اجرا
makable [spv. makeable] <adj.> اجرا پذیر
to put in practice اجرا کردن
put into effect اجرا کردن
bring into being اجرا کردن
actualise [British] اجرا کردن
actualize اجرا کردن
carry ineffect اجرا کردن
implement اجرا کردن
put ineffect اجرا کردن
put inpractice اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
actualise [British] به اجرا در آوردن
actualize به اجرا در آوردن
put into practice اجرا کردن
make a reality اجرا کردن
make something happen اجرا کردن
accomplish اجرا کردن
bring inbeing اجرا کردن
carry out اجرا کردن
execute اجرا کردن
fulfill [American] اجرا کردن
carry ineffect به اجرا در آوردن
carry out به اجرا در آوردن
executable <adj.> قابل اجرا
workable <adj.> قابل اجرا
achievable <adj.> اجرا پذیر
doable <adj.> اجرا پذیر
executable <adj.> اجرا پذیر
feasible <adj.> اجرا پذیر
practicable <adj.> اجرا پذیر
workable <adj.> اجرا پذیر
possible [doable, feasible] <adj.> اجرا پذیر
makeable <adj.> اجرا پذیر
contrivable <adj.> اجرا پذیر
practicable <adj.> قابل اجرا
possible [doable, feasible] <adj.> قابل اجرا
implement به اجرا در آوردن
put ineffect به اجرا در آوردن
put into effect به اجرا در آوردن
carry into effect به اجرا در آوردن
make something happen به اجرا در آوردن
achievable <adj.> قابل اجرا
contrivable <adj.> قابل اجرا
doable <adj.> قابل اجرا
feasible <adj.> قابل اجرا
makable [spv. makeable] <adj.> قابل اجرا
makeable <adj.> قابل اجرا
manageable <adj.> قابل اجرا
executes حلقه اجرا
execute اجرا کردن
effect اجرا کردن
effected اجرا کردن
administrations اجرا کردن
executing اجرا کردن
language در زمان اجرا
executing حلقه اجرا
languages در زمان اجرا
execute حلقه اجرا
executes زمان اجرا
executes اجرا کردن
execute زمان اجرا
executed زمان اجرا
executed حلقه اجرا
executed اجرا کردن
executing زمان اجرا
effecting اجرا کردن
exercised اجرا کردن
upping اجرا یا کارکردن
upped اجرا یا کارکردن
up اجرا یا کارکردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com