English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 237 (29 milliseconds)
English Persian
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
Search result with all words
sense احساس کردن
sensed احساس کردن
senses احساس کردن
miss از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
misses از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
auto توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
appreciate احساس کردن
appreciated احساس کردن
appreciates احساس کردن
appreciating احساس کردن
feel احساس کردن
feels احساس کردن
touch وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touches وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
consternate احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
forefeel ازپیش احساس کردن
scunner احساس نفرت کردن
sensate اماده پذیرش حس احساس کردن
to feel any one's pulse حس کردن احساس کردن دریافتن
wamble احساس تهوع کردن
To feel lonely (lonesme). احساس تنهائی کردن
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
too big for one's breeches/boots <idiom> احساس بزرگی کردن
warm one's blood/heart <idiom> احساس راحتی کردن
to feel a pang of jealousy ناگهانی احساس حسادت کردن
to be touched [hit] by a pang of regret ناگهانی احساس پشیمانی [افسوس] کردن
to feel humbled احساس فروتنی کردن
to be humbled احساس فروتنی کردن
to feel humbled احساس شکسته نفسی کردن
to be humbled احساس شکسته نفسی کردن
to freeze احساس سردی کردن
to feel cold احساس سردی کردن
to feel like something احساس که شبیه به چیزی باشد کردن [مثال پارچه]
feel a bit under the weather <idiom> [یک کم احساس مریضی کردن]
Other Matches
extrasensory ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
synesthesia احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
feelings احساس
sensing احساس
feeling احساس
apathetic بی احساس
sensations احساس
sensation احساس
sense line خط احساس
sentiment احساس
thick skinned بی احساس
aesthesiogenic احساس زا
appriciation احساس
aesthsis احساس
sensed احساس
sensed حس احساس
gusto احساس
apperception احساس
senses حس احساس
senses احساس
impressions احساس
esthesis احساس
impression احساس
sense احساس
sense حس احساس
percipience احساس
stolidly فاقد احساس
stolid فاقد احساس
chilled to the bones <idiom> احساس یخ زدگی
malaise احساس مرض
feelers احساس کننده
esthesiometer احساس سنج
dual sensation احساس دوگانه
perished [British] [colloquial] [feeling extremely cold] <adj.> احساس یخ زدگی
humiliation احساس حقارت
dreaded <adj.> پر از احساس هراس
aesthesia قوه احساس
tail between one's legs <idiom> احساس شرمندگی
carebaria احساس فشار در سر
heavy heart <idiom> احساس ناراحتی
aggro احساس پرخاشگری
pang احساس بد وناگهانی
feeler احساس کننده
sensation of hunger احساس گرسنگی
amenability احساس مسئولیت
limen استانه احساس
sensibilities احساس ودرک هش
feeling of inadequacy احساس بی کفایتی
feeling of inadequacy احساس نابسندگی
sense switch گزینهء احساس
sense organ عامل احساس
really احساس میکنم
sensibility احساس ودرک هش
sense wire سیم احساس
sensorium مرکز احساس
antipathy احساس مخالف
itchiness احساس خارش
nostalgia احساس غربت
supersensory مافوق احساس
impassible فاقد احساس
guilt feeling احساس گناه
subjective sensation احساس غیرعینی
malease احساس مرض
perception دریافت احساس
perceptions دریافت احساس
euthymia احساس سرحالی
handles احساس بادست
handle احساس بادست
anhedonia فقدان احساس لذت
ill at ease <idiom> احساس عصبانیت وناراحتی
palpability قابل احساس و لمس
feel like a million dollars <idiom> احساس خوبی داشتن
give voice to <idiom> احساس ونظرت رابیان کن
hate one's guts <idiom> احساس انزجار از کسی
inapprehensible نامفهوم غیرقابل احساس
apperceptive وابسته به درک و احساس
ahedonia فقدان احساس لذت
impercipient بی احساس ادم بی بصیرت
referred sensation احساس جابه جا شده
traction sensation احساس کشیدگی پوست
unreality feeling احساس ناواقعی بودن
a pang of hunger احساس ناگهانی گرسنگی
sense winding سیم پیچ احساس
hunching فن احساس وقوع امری در اینده
hunch فن احساس وقوع امری در اینده
prenotion احساس قبلی نسبت بچیزی
a pang of love احساس رنج آور عشق
intangibly چنانکه نتوان احساس کرد
hunched فن احساس وقوع امری در اینده
I've got the munchies. یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
abklingen محو شدن تدریجی احساس
I feel faint with hunger. از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
hunches فن احساس وقوع امری در اینده
sensory وابسته به مرکز احساس حساس
impassibly بی نشان دادن احساس درد
dysphoria بیقراری احساس ملالت وکسالت
esthesia فرفیت احساس و ادراک حساسیت
amoral بدون احساس مسئولیت اخلاقی
to t. on any one's corn احساس کسی راجریحه دارکردن
membrane keyboard احساس کننده فشار را فعال میکند
impassively بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
nurse a grudge <idiom> احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
see one's way clear to do something <idiom> احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
valetudinarianism احساس ضعف و سستی وسواس سلامتی
siege mentality احساس مورد حمله و خصومت بودن
pins and needles احساس مورمور در اثر خواب رفتگی
I'm not a bit hungry. یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
prickling احساس سوزن سوزنی یا تیغ تیغی
(the) creeps <idiom> احساس تنفر ویا ترس شدید
sensitive آنچه حتی تغییرات کوچک را هم احساس میکند
he felt a t. on his shoulder احساس دست بخوردگی روی شانه خودکرد
the bird is p of that event مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
to feel a pang of guilt ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
impalpably چنانکه لتوان با لامسه احساس کرد بطور بسیارنرم
telesthesia احساس چیزی از مسافت دوربدون دخالت حواس پنجگانه
subliminal غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
to be on a guilt trip <idiom> احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
subliminally غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
chilled to the bones <idiom> نفوذ سوز سرما تا مغز استخوان [احساس یخ زدگی]
He felt like he'd finally broken the jinx. او [مرد] این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
Her teacher's presence caused her considerable discomfort. بودن دبیر او [زن] احساس ناراحتی زیادی برای او [زن] ایجاد کرد.
She is laying a guilt trip on [is guilt-tripping] me for not breast feeding. او [زن] به من احساس گناه کاربودن میدهد چونکه من [به او] شیر پستان نمی دهم.
textile زیر دست [احساس نرمی یا زبری فرش بدون توجه به طرح و رنگ آن]
He bought them expensive presents, out of guilt. او [مرد] بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
mouses توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mechanical mouse mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
presentiment عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
presentiments عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
Free style [سبک قرن نوزده در احساس سبک کلاسیک و دومستیک]
quadrature encoding سیستمی که جهت حرکت mouse را مشخص میکند. در یک mouse مکانیکی , دو احساس WS و سیگنال حرکت عمودی و افقی آنرا تشخیص می دهند. با این روش این سیگنالها ارسال می شوند
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com