English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 184 (9 milliseconds)
English Persian
humiliation احساس حقارت
Other Matches
extrasensory ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
paltriness حقارت
demission حقارت
scorned بی اعتنایی حقارت
scorning بی اعتنایی حقارت
scorns بی اعتنایی حقارت
organ inferiority حقارت اندامی
humility تواضع حقارت
askance با چشم حقارت
scorn بی اعتنایی حقارت
inferiority complexes عقده حقارت
inferiority complex عقده حقارت
look down on <idiom> با نظر حقارت نگریستن
synesthesia احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
To look down on someone. کسی را به چشم حقارت نگریستن
aesthesiogenic احساس زا
aesthsis احساس
apperception احساس
appriciation احساس
feeling احساس
percipience احساس
sense line خط احساس
esthesis احساس
sensing احساس
sentiment احساس
impressions احساس
thick skinned بی احساس
impression احساس
feelings احساس
senses احساس
apathetic بی احساس
sense احساس
senses حس احساس
sensed حس احساس
sensations احساس
gusto احساس
sense حس احساس
sensation احساس
sensed احساس
sense organ عامل احساس
malease احساس مرض
sense wire سیم احساس
euthymia احساس سرحالی
feeling of inadequacy احساس نابسندگی
feeling of inadequacy احساس بی کفایتی
guilt feeling احساس گناه
impassible فاقد احساس
itchiness احساس خارش
limen استانه احساس
sense switch گزینهء احساس
dreaded <adj.> پر از احساس هراس
sensation of hunger احساس گرسنگی
pang احساس بد وناگهانی
really احساس میکنم
sensorium مرکز احساس
subjective sensation احساس غیرعینی
supersensory مافوق احساس
chilled to the bones <idiom> احساس یخ زدگی
aggro احساس پرخاشگری
heavy heart <idiom> احساس ناراحتی
perished [British] [colloquial] [feeling extremely cold] <adj.> احساس یخ زدگی
tail between one's legs <idiom> احساس شرمندگی
appreciate احساس کردن
sensibilities احساس ودرک هش
sensibility احساس ودرک هش
appreciating احساس کردن
appreciates احساس کردن
aesthesia قوه احساس
stolid فاقد احساس
stolidly فاقد احساس
feeler احساس کننده
feelers احساس کننده
perception دریافت احساس
feel احساس کردن
appreciated احساس کردن
perceptions دریافت احساس
antipathy احساس مخالف
amenability احساس مسئولیت
nostalgia احساس غربت
dual sensation احساس دوگانه
handles احساس بادست
esthesiometer احساس سنج
sense احساس کردن
sensed احساس کردن
carebaria احساس فشار در سر
malaise احساس مرض
handle احساس بادست
feels احساس کردن
senses احساس کردن
To feel lonely (lonesme). احساس تنهائی کردن
wamble احساس تهوع کردن
feel like a million dollars <idiom> احساس خوبی داشتن
a pang of hunger احساس ناگهانی گرسنگی
give voice to <idiom> احساس ونظرت رابیان کن
hate one's guts <idiom> احساس انزجار از کسی
too big for one's breeches/boots <idiom> احساس بزرگی کردن
warm one's blood/heart <idiom> احساس راحتی کردن
ill at ease <idiom> احساس عصبانیت وناراحتی
unreality feeling احساس ناواقعی بودن
traction sensation احساس کشیدگی پوست
to feel humbled احساس فروتنی کردن
to feel cold احساس سردی کردن
scunner احساس نفرت کردن
referred sensation احساس جابه جا شده
palpability قابل احساس و لمس
ahedonia فقدان احساس لذت
anhedonia فقدان احساس لذت
apperceptive وابسته به درک و احساس
inapprehensible نامفهوم غیرقابل احساس
impercipient بی احساس ادم بی بصیرت
feel a bit under the weather <idiom> [یک کم احساس مریضی کردن]
forefeel ازپیش احساس کردن
to freeze احساس سردی کردن
sense winding سیم پیچ احساس
to be humbled احساس فروتنی کردن
to feel humbled احساس شکسته نفسی کردن
a pang of love احساس رنج آور عشق
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
I've got the munchies. یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
I feel faint with hunger. از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
to be humbled احساس شکسته نفسی کردن
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
sensory وابسته به مرکز احساس حساس
hunching فن احساس وقوع امری در اینده
hunches فن احساس وقوع امری در اینده
hunch فن احساس وقوع امری در اینده
amoral بدون احساس مسئولیت اخلاقی
to feel a pang of jealousy ناگهانی احساس حسادت کردن
to t. on any one's corn احساس کسی راجریحه دارکردن
hunched فن احساس وقوع امری در اینده
sensate اماده پذیرش حس احساس کردن
esthesia فرفیت احساس و ادراک حساسیت
dysphoria بیقراری احساس ملالت وکسالت
impassibly بی نشان دادن احساس درد
intangibly چنانکه نتوان احساس کرد
abklingen محو شدن تدریجی احساس
prenotion احساس قبلی نسبت بچیزی
membrane keyboard احساس کننده فشار را فعال میکند
to be touched [hit] by a pang of regret ناگهانی احساس پشیمانی [افسوس] کردن
siege mentality احساس مورد حمله و خصومت بودن
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
prickling احساس سوزن سوزنی یا تیغ تیغی
pins and needles احساس مورمور در اثر خواب رفتگی
valetudinarianism احساس ضعف و سستی وسواس سلامتی
nurse a grudge <idiom> احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
I'm not a bit hungry. یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
see one's way clear to do something <idiom> احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
(the) creeps <idiom> احساس تنفر ویا ترس شدید
impassively بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
the bird is p of that event مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
sensitive آنچه حتی تغییرات کوچک را هم احساس میکند
consternate احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
he felt a t. on his shoulder احساس دست بخوردگی روی شانه خودکرد
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
to feel a pang of guilt ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
to feel like something احساس که شبیه به چیزی باشد کردن [مثال پارچه]
misses از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
subliminally غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
impalpably چنانکه لتوان با لامسه احساس کرد بطور بسیارنرم
chilled to the bones <idiom> نفوذ سوز سرما تا مغز استخوان [احساس یخ زدگی]
subliminal غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
to be on a guilt trip <idiom> احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
telesthesia احساس چیزی از مسافت دوربدون دخالت حواس پنجگانه
miss از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
Her teacher's presence caused her considerable discomfort. بودن دبیر او [زن] احساس ناراحتی زیادی برای او [زن] ایجاد کرد.
He felt like he'd finally broken the jinx. او [مرد] این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
She is laying a guilt trip on [is guilt-tripping] me for not breast feeding. او [زن] به من احساس گناه کاربودن میدهد چونکه من [به او] شیر پستان نمی دهم.
He bought them expensive presents, out of guilt. او [مرد] بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
textile زیر دست [احساس نرمی یا زبری فرش بدون توجه به طرح و رنگ آن]
mouses توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mechanical mouse mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
auto توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
presentiment عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
presentiments عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
Free style [سبک قرن نوزده در احساس سبک کلاسیک و دومستیک]
to feel any one's pulse حس کردن احساس کردن دریافتن
touch وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touches وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
quadrature encoding سیستمی که جهت حرکت mouse را مشخص میکند. در یک mouse مکانیکی , دو احساس WS و سیگنال حرکت عمودی و افقی آنرا تشخیص می دهند. با این روش این سیگنالها ارسال می شوند
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com