English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English Persian
to be on a guilt trip <idiom> احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
Other Matches
feel like a million dollars <idiom> احساس خوبی داشتن
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
see one's way clear to do something <idiom> احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
nurse a grudge <idiom> احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
romanticized بصورت خیالی دراوردن داستان خیالی نوشتن
romanticize بصورت خیالی دراوردن داستان خیالی نوشتن
romanticising بصورت خیالی دراوردن داستان خیالی نوشتن
romanticizes بصورت خیالی دراوردن داستان خیالی نوشتن
romanticizing بصورت خیالی دراوردن داستان خیالی نوشتن
romanticised بصورت خیالی دراوردن داستان خیالی نوشتن
romanticises بصورت خیالی دراوردن داستان خیالی نوشتن
graustark سر زمین خیالی داستان خیالی
extrasensory ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
synesthesia احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
shorrcomer مقصر
sinners مقصر
tort feasor مقصر
hangdog مقصر
delinquents مقصر
sinner مقصر
delinquent مقصر
non feasor مقصر
nocent مقصر
culpable مقصر
deliquent مقصر
blameful مقصر
guilty مقصر
at fault <idiom> مقصر
blamable مقصر
culprit مقصر
faulty مقصر
shortcomer مقصر
blameworthy مقصر
culprits مقصر
faultful مقصر
in fault مقصر
faults مقصر دانستن
defaulters سرباز مقصر
faulty مقصر نکوهیده
fault مقصر دانستن
blames مقصر دانستن
to get the blame مقصر شدن
faulted مقصر دانستن
blaming مقصر دانستن
defaulter سرباز مقصر
blame مقصر دانستن
blamed مقصر دانستن
convicts مقصر دانسته شدن
convicting مقصر دانسته شدن
convicting شخص مقصر و محکوم
convicts شخص مقصر و محکوم
faultily بطور معیوب یا مقصر
incriminating مقصر قلمداد کردن
self incrimination مقصر شماری خود
convicted شخص مقصر و محکوم
incriminate مقصر قلمداد کردن
incriminated مقصر قلمداد کردن
to blame one another همدیگر را مقصر کردن
to be to blame for something مقصر درکاری بودن
incriminates مقصر قلمداد کردن
convicted مقصر دانسته شدن
convict مقصر دانسته شدن
convict شخص مقصر و محکوم
perpetrates مرتکب کردن مقصر بودن
attaint مقصر دانستن محروم کردن
They held me culpable for the accident. آنها من را مقصر آن پیشامد دانستند.
inculpate تهمت زدن به مقصر دانستن
perpetrated مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrate مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrating مرتکب کردن مقصر بودن
She is more culpable than the others. او [زن] بیشتر از دیگران گناه کار [مقصر] است.
dreamy خیالی
dreamiest خیالی
fantastical خیالی
romantic خیالی
romantically خیالی
romantics خیالی
laputan خیالی
fantastic خیالی
phantasy خیالی
illusional خیالی
viewy خیالی
fantasmal خیالی
chimerical خیالی
visional خیالی
vagariously خیالی
metaphsical خیالی
phantasmal خیالی
phantasmic خیالی
dreamier خیالی
poetic خیالی
insubstantial خیالی
fictitious خیالی
abandons بی خیالی
abandoning بی خیالی
abandon بی خیالی
visionary خیالی
imaginary خیالی
brainchild خیالی
fanciful خیالی
visionaries خیالی
notional income درامد خیالی
fantastically بطور خیالی
spectral خیالی طیفی
fancifully بطور خیالی
imagnarily بطور خیالی
fantasie اهنگ خیالی
phantoms خیالی روح
imaginativeness خیالی بودن
fantasia اهنگ خیالی
delusory وهمی یا خیالی
f.claims دعاوی خیالی
suppositious فرضی خیالی
image تصور خیالی
fancy picture عکس خیالی
abstracts مطلق خیالی
abstracting مطلق خیالی
abstract مطلق خیالی
kinephantom حرکت خیالی
phantom خیالی روح
undreamed of خیالی رویایی
accidencental color رنگ خیالی
eidolon تصویر خیالی
images تصور خیالی
dreamful غیرواقعی خیالی
false stereo تصویر خیالی
ideative خیالی اندیشهای
ideational خیالی اندیشهای
vagarious خیالی وهمی
fantast ادم خیالی
Utopias خیالی و تصوری
phantom limb اندام خیالی
Utopia خیالی و تصوری
shangri بهشت خیالی
bizarre خیالی وهمی
unrealistic خیالی تصوری
unrealistically خیالی تصوری
soubriquet لقب خیالی
soubriquets لقب خیالی
babel طرح خیالی
humoresque تصنیف خیالی
sobriquets لقب خیالی
fine spun دقیق خیالی
sobriquet لقب خیالی
self condemned محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
false stereo تصویربرجسته بین خیالی
fictitious force نیروی خیالی [فیزیک]
A castle in the air. Wishful thinking. آرزوی واهی ( خیالی)
fantasies هوس نقشه خیالی
pipe dreams نقشه خیالی و موهوم
extravaganzas ازیک شخصیت خیالی
extravaganza ازیک شخصیت خیالی
unreal غیر واقعی خیالی
fantasy هوس نقشه خیالی
utopian خیالی و غیر عملی
pruriently از روی هرزه خیالی
visionist ادم خیالی یاغیرعملی
mirages نقش بر اب امر خیالی
mirage نقش بر اب امر خیالی
imaginary friends دوستان خیالی [روانشناسی]
wonderland کشور زیبای خیالی
wonderlands کشور زیبای خیالی
pipe dream نقشه خیالی و موهوم
idealism سبک هنری خیالی
to chuck up the sponge از خیالی دست کشیدن
simulacrum صورت خیالی خیال
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
fantastico ادم خیالی و خنده اور
fantasticality طبیعت خیالی یاوسواسی بوالهوسی
liliputian وابسته به جزیره خیالی لی لی پوت
shadowing بحریف خیالی مشت زدن
shadows بحریف خیالی مشت زدن
shadowed بحریف خیالی مشت زدن
surrealism سبک نگارش خیالی سوررئالیسم
shadow بحریف خیالی مشت زدن
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
phantasmagoria منظره خیالی وعجیب وغریب ومجلل
whim wham شیی ء یا چیز هوس انگیز و خیالی
phantasmagorias منظره خیالی وعجیب وغریب ومجلل
She has a twisted mind . آدم کج خیالی است ( سوء ظن دارد )
To live in a fools paradise . گول خوشیهای خیالی وزود گذر را خوردن
idealize بصورت ایده ال در اوردن صورت خیالی و شاعرانه دادن
idealized بصورت ایده ال در اوردن صورت خیالی و شاعرانه دادن
idealising بصورت ایده ال در اوردن صورت خیالی و شاعرانه دادن
idealizing بصورت ایده ال در اوردن صورت خیالی و شاعرانه دادن
idealises بصورت ایده ال در اوردن صورت خیالی و شاعرانه دادن
idealizes بصورت ایده ال در اوردن صورت خیالی و شاعرانه دادن
idealised بصورت ایده ال در اوردن صورت خیالی و شاعرانه دادن
feelings احساس
aesthsis احساس
apperception احساس
feeling احساس
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com