English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (41 milliseconds)
English Persian
benefit احسان کردن مفید بودن
benefited احسان کردن مفید بودن
benefiting احسان کردن مفید بودن
Other Matches
advantage مفید بودن
utility مفید بودن
stead مفید بودن
salubrity مفید بودن
vail بکارخوردن مفید بودن
come in handy <idiom> اثبات مفید بودن
do good احسان کردن
benefaction احسان
beneficence احسان
alms deed احسان
an act of charity احسان
abbreviating مختصر یا مفید کردن
abbreviates مختصر یا مفید کردن
abbreviate مختصر یا مفید کردن
boon لطف احسان
benefit احسان اعانه
benefited احسان اعانه
boons لطف احسان
benefiting احسان اعانه
service برنامه مفید برای فعایتخای روزمره مثل جستجو فایل , کپی کردن , مرتب کردن , رفع خطا و..
serviced برنامه مفید برای فعایتخای روزمره مثل جستجو فایل , کپی کردن , مرتب کردن , رفع خطا و..
benignity احسان خوش خیمی
utility برنامه مفید که همراه با توابعی از قبیل جستجوی فایل , کپی کردن , دایرکتوری فایل , مرتب کردن و رفع اشکال و توابع ریاضی مختلف میباشد
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
dp پردازش روی داده برای تولید اطلاعات مفید یا مرتب کردن و سازماندهی فایلهای داده
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
proper <adj.> مفید
practical <adj.> مفید
practicable <adj.> مفید
functional <adj.> مفید
convenient <adj.> مفید
appropriate [for an occasion] <adj.> مفید
precise مفید
purposeful <adj.> مفید
fruitful مفید
purposive <adj.> مفید
advantageous <adj.> مفید
suitable <adj.> مفید
significance مفید
handy <adj.> مفید
applicatory <adj.> مفید
purpose-built <adj.> مفید
beneficial <adj.> مفید
benefactress مفید
useful <adj.> مفید
effective مفید
well off مفید
helpful <adj.> مفید
remedial مفید
profitable مفید
gainful مفید
effecting مفید
effected مفید
handy [useful] <adj.> مفید
valuable <adj.> مفید
utilitarian [useful] <adj.> مفید
expedient <adj.> مفید
utile [archaic] [useful] <adj.> مفید
serviceable <adj.> مفید
effect مفید
uses مقدار مفید
useful power توان مفید
poniter توصیه مفید
helpfully بطور مفید
serviceably <adv.> بطور مفید
beneficially <adv.> بطور مفید
use مقدار مفید
payload بار مفید
service load بار مفید
advantageously بطور مفید
usefully بطور مفید
effective capacity گنجایش مفید
constructive مفید ساختمانی
active capacity گنجایش مفید
active storage گنجایش مفید
effective storage گنجایش مفید
effective depth ارتفاع مفید
advantageaus مفید باصرفه
payloads بار مفید
useful load بار مفید
good سودمند مفید
useful capacity فرفیت مفید
available magnification بزرگنمایی مفید
brake horsepower توان مفید
useable storage ذخیره مفید
useful life عمر مفید
lacanic مختصر و مفید
syllabuses خلاصه مفید
utilizable discharge بده مفید
utility function تابع مفید
profitably <adv.> بطور مفید
utility program برنامه مفید
useful work کار مفید
syllabus خلاصه مفید
useful power قدرت مفید
useful load فرفیت مفید
useable reservoir storage گنجایش مفید مخزن
asset چیز با ارزش و مفید
availability شخص مفید دسترسی
rated pay load بار مفید نامی
instrumental مفید قابل استفاده
payload space فضای بار مفید
man friday مستخدم یا یارخیلی مفید
average available discharge بده متوسط مفید
available storage capacity گنجایش مفید مخزن
availability چیز مفید وسودمند
briefly <adv.> بصورت مختصر و مفید
compendiously <adv.> بصورت مختصر و مفید
informative حاوی اطلاعات مفید
curtly <adv.> بصورت مختصر و مفید
efficiency فعالیت مفید بازده
application years عمر مفید یک دستگاه
pay load فرفیت مفید وسیله نقلیه
multocular مختصر و مفید کوتاه و سودمند
loom time مدت زمان بافت [از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
resource گرافیکی که مفید هستند یا توسط چیزی استفاده می شوند
paralleled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
graphic زبان برنامه نویس کامپیوتر با دستورات توکار و مفید حین نمایش گرافیک
controlled thermonuclear reaction جوش هستهای کنترل شده تحت شرایط ازمایشگاهی برای تولید توان مفید
libraries تعدا دتوابع مفید و مستقل که وارد هر برنامهای میشود تا مانع نوشتن برنامه شود
languages زبان برنامه نویسی کامپیوتر با دستورات تو کار که برای نمایش گرافیک مفید هستند
language زبان برنامه نویسی کامپیوتر با دستورات تو کار که برای نمایش گرافیک مفید هستند
library تعدا دتوابع مفید و مستقل که وارد هر برنامهای میشود تا مانع نوشتن برنامه شود
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
to keep guard بودن احتیاط کردن
to be on guard بودن احتیاط کردن
jollify کردن سرخوش بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
ambulate حرکت کردن درحرکت بودن
maintain حمایت کردن از مدعی بودن
hold متصرف بودن جلوگیری کردن از
wavered فتور پیدا کردن دو دل بودن
concern دلواپس کردن نگران بودن
wavering فتور پیدا کردن دو دل بودن
perpetrating مرتکب کردن مقصر بودن
concerns دلواپس کردن نگران بودن
maintained حمایت کردن از مدعی بودن
contains شامل بودن خودداری کردن
to take notice اعتنا کردن بهوش بودن
adhering طرفدار بودن وفا کردن
having مجبور بودن وادار کردن
agreeing موافقت کردن موافق بودن
vacillate مردد بودن نوسان کردن
tally تطبیق کردن مطابق بودن
allude افهار کردن مربوط بودن به
contained شامل بودن خودداری کردن
govern حاکم بودن فرمانداری کردن
behove فرض بودن اقتضاء کردن
tallied تطبیق کردن مطابق بودن
adequateness طرفدار بودن وفا کردن
agrees موافقت کردن موافق بودن
contain شامل بودن خودداری کردن
gift of the gab <idiom> درصحبت کردن ماهر بودن
perpetrates مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrated مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrate مرتکب کردن مقصر بودن
to wear two faces دورویی کردن دوروودورنگ بودن
governed حاکم بودن فرمانداری کردن
alluding افهار کردن مربوط بودن به
comport جور بودن تحمل کردن
tallies تطبیق کردن مطابق بودن
comports جور بودن تحمل کردن
to take notice ملتفت بودن توجه کردن
necessitates ایجاب کردن مستلزم بودن
wavers فتور پیدا کردن دو دل بودن
necessitating ایجاب کردن مستلزم بودن
governs حاکم بودن فرمانداری کردن
alluded افهار کردن مربوط بودن به
have مجبور بودن وادار کردن
comported جور بودن تحمل کردن
mind موافبت کردن ملتفت بودن
adhered طرفدار بودن وفا کردن
maintains حمایت کردن از مدعی بودن
necessitate ایجاب کردن مستلزم بودن
exceeds تجاوز کردن متجاوز بودن
look out نگهبانی کردن موافب بودن
agree موافقت کردن موافق بودن
alludes افهار کردن مربوط بودن به
holds متصرف بودن جلوگیری کردن از
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com