English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (51 milliseconds)
English Persian
infatute احمق کردن
sot احمق کردن
Search result with all words
stultified احمق کردن خرف کردن
stultifies احمق کردن خرف کردن
stultify احمق کردن خرف کردن
stultifying احمق کردن خرف کردن
to make an a of احمق یانادان کردن
Other Matches
nincompoops احمق
inane احمق
barmier احمق
barmiest احمق
barmy احمق
gosling احمق
goslings احمق
daft احمق
dafter احمق
daftest احمق
asinine احمق
dotty خل احمق
gawkish احمق
dopey احمق
gid احمق
fooling احمق
cockeyed احمق
fooled احمق
fool احمق
luny احمق
loony احمق
loonies احمق
looney احمق
dulte احمق
dult احمق
nidget احمق
cock eyed احمق
cockscomb احمق
cockscombs احمق
spooney احمق
bughouse احمق
booby احمق
schnook احمق
infatuated احمق
sot احمق
harebrained احمق
gormless احمق
goofy احمق
nincompoop احمق
tomfool احمق
daffy احمق
half-baked <idiom> احمق
cox احمق
thickheaded احمق
simpletons احمق
fathead احمق
fatheads احمق
goofier احمق
goofiest احمق
fatuous احمق
natural احمق
ninny احمق
ninnies احمق
insipient احمق
suckers احمق
wiseacre احمق
sucker احمق
loggerhead احمق
naturals احمق
fat headed احمق
fools احمق
moon calf احمق
mooncalf احمق
simpleton احمق
muppets [colloquial] احمق ها
gawky احمق
drooled ادم احمق
drool ادم احمق
dromedary ادم احمق
dromedaries ادم احمق
batty دیوانه احمق
frivolous سبکسر احمق
denser انبوه احمق
foolish ابله احمق
birdbrain ادم احمق
featherbrain ادم احمق
drooling ادم احمق
drools ادم احمق
senseless احمق احمقانه
have rocks in one's head <idiom> احمق بودن
poop ادم احمق
poops ادم احمق
mutt آدم احمق
battier دیوانه احمق
have a screw loose <idiom> احمق بودن
plumbeous گیج احمق
mutts آدم احمق
battiest دیوانه احمق
tawpie زن احمق وشلخته
dotterel ادم احمق
featherhead ادم احمق
noodle ماکارونی احمق
galoot ادم احمق
dense انبوه احمق
goosey احمق ترسو
goosy احمق ترسو
stupid احمق خنگ
stupider احمق خنگ
stupidest احمق خنگ
feebleminded احمق کودن
densest انبوه احمق
unmeaning احمق کم عمق
softhead ادم احمق
duffers ادم احمق وکودن
hick دهاتی جاهل احمق
jerking ادم احمق و نادان
idiot ادم سفیه و احمق
snipped ادم احمق ته سیگار
hicks دهاتی جاهل احمق
snip ادم احمق ته سیگار
bigmouth شخص پزبده و احمق
duffer ادم احمق وکودن
goof شخص احمق و کودن
snipping ادم احمق ته سیگار
goofing شخص احمق و کودن
goofs شخص احمق و کودن
dimwit ادم کودن و احمق
moron ادم احمق وابله
jays شخص پر حرف و احمق
jay شخص پر حرف و احمق
poops ادم بی معنی و احمق
morons ادم احمق وابله
poop ادم بی معنی و احمق
jerks ادم احمق و نادان
idiots ادم سفیه و احمق
jerked ادم احمق و نادان
cluck ادم احمق و رذل
clucked ادم احمق و رذل
clucking ادم احمق و رذل
clucks ادم احمق و رذل
goofed شخص احمق و کودن
bufflehead ادم احمق کله خر
bonehead ادم احمق وکودن
sawney احمق ساده لوح
seely بیگناه احمق Seeding
thick <idiom> احمق ،غیر منطقی
jerk ادم احمق و نادان
spoony احمق اهل بوس وکنار
stultification تعلیق بمحال احمق ساختن
half wit ادم احمق ونادان ابله
zombie انسان زنده شد ادم احمق
Even a fool knows this . یک احمق هم این رامی داند
half-wits ادم احمق ونادان ابله
zombies انسان زنده شد ادم احمق
zombi انسان زنده شد ادم احمق
nitwits ادم کله خشک و احمق
nitwit ادم کله خشک و احمق
half-wit ادم احمق ونادان ابله
motherfuckers آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
assholes آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
fuckers آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
dipshits آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
twats آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
arseholes آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
He is not such a fool as you assuoed . آنطور که فرض کردی احمق نیست
duffre ادم احمق وکودن جنس بنجل
have the last laugh <idiom> باعث احمق بنظر رسیدن شخص
sad sack ادم خوش نیت ولی احمق وبی عرضه
The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, and wiser people so full of doubts. مشکل اصلی در دنیا این است که احمق ها و متعصب ها همیشه از خودشان مطمئن و انسان های عاقل پر از تردید هستند.
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com