English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English Persian
to make an a of احمق یانادان کردن
Other Matches
gowk ادم خل یانادان ابله
sot احمق کردن
infatute احمق کردن
stultifying احمق کردن خرف کردن
stultifies احمق کردن خرف کردن
stultify احمق کردن خرف کردن
stultified احمق کردن خرف کردن
bughouse احمق
dulte احمق
sucker احمق
harebrained احمق
simpletons احمق
gormless احمق
cockscombs احمق
goofy احمق
ninny احمق
ninnies احمق
fat headed احمق
goofier احمق
fools احمق
dult احمق
goofiest احمق
cockeyed احمق
booby احمق
sot احمق
looney احمق
infatuated احمق
cox احمق
spooney احمق
naturals احمق
natural احمق
fatuous احمق
schnook احمق
tomfool احمق
half-baked <idiom> احمق
daffy احمق
suckers احمق
insipient احمق
gid احمق
gawkish احمق
thickheaded احمق
gawky احمق
dotty خل احمق
muppets [colloquial] احمق ها
wiseacre احمق
gosling احمق
asinine احمق
mooncalf احمق
moon calf احمق
barmy احمق
barmiest احمق
barmier احمق
simpleton احمق
inane احمق
fool احمق
luny احمق
loony احمق
loonies احمق
nincompoops احمق
dopey احمق
daftest احمق
cock eyed احمق
goslings احمق
nidget احمق
dafter احمق
nincompoop احمق
fooling احمق
fatheads احمق
cockscomb احمق
loggerhead احمق
daft احمق
fathead احمق
fooled احمق
goosey احمق ترسو
densest انبوه احمق
battier دیوانه احمق
mutts آدم احمق
dromedary ادم احمق
drool ادم احمق
mutt آدم احمق
noodle ماکارونی احمق
drooling ادم احمق
goosy احمق ترسو
tawpie زن احمق وشلخته
senseless احمق احمقانه
dromedaries ادم احمق
drooled ادم احمق
softhead ادم احمق
stupid احمق خنگ
stupider احمق خنگ
poop ادم احمق
stupidest احمق خنگ
frivolous سبکسر احمق
plumbeous گیج احمق
poops ادم احمق
foolish ابله احمق
galoot ادم احمق
battiest دیوانه احمق
dotterel ادم احمق
feebleminded احمق کودن
featherhead ادم احمق
denser انبوه احمق
unmeaning احمق کم عمق
dense انبوه احمق
have rocks in one's head <idiom> احمق بودن
have a screw loose <idiom> احمق بودن
birdbrain ادم احمق
drools ادم احمق
featherbrain ادم احمق
batty دیوانه احمق
snip ادم احمق ته سیگار
idiot ادم سفیه و احمق
duffer ادم احمق وکودن
hicks دهاتی جاهل احمق
idiots ادم سفیه و احمق
jerked ادم احمق و نادان
jerking ادم احمق و نادان
jerks ادم احمق و نادان
bufflehead ادم احمق کله خر
bonehead ادم احمق وکودن
sawney احمق ساده لوح
moron ادم احمق وابله
seely بیگناه احمق Seeding
hick دهاتی جاهل احمق
duffers ادم احمق وکودن
morons ادم احمق وابله
goofed شخص احمق و کودن
clucks ادم احمق و رذل
thick <idiom> احمق ،غیر منطقی
poops ادم بی معنی و احمق
poop ادم بی معنی و احمق
jerk ادم احمق و نادان
bigmouth شخص پزبده و احمق
goof شخص احمق و کودن
cluck ادم احمق و رذل
dimwit ادم کودن و احمق
jays شخص پر حرف و احمق
clucking ادم احمق و رذل
goofing شخص احمق و کودن
snipping ادم احمق ته سیگار
clucked ادم احمق و رذل
jay شخص پر حرف و احمق
snipped ادم احمق ته سیگار
goofs شخص احمق و کودن
nitwits ادم کله خشک و احمق
Even a fool knows this . یک احمق هم این رامی داند
stultification تعلیق بمحال احمق ساختن
zombies انسان زنده شد ادم احمق
zombi انسان زنده شد ادم احمق
half wit ادم احمق ونادان ابله
zombie انسان زنده شد ادم احمق
half-wit ادم احمق ونادان ابله
spoony احمق اهل بوس وکنار
half-wits ادم احمق ونادان ابله
nitwit ادم کله خشک و احمق
He is not such a fool as you assuoed . آنطور که فرض کردی احمق نیست
have the last laugh <idiom> باعث احمق بنظر رسیدن شخص
motherfuckers آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
dipshits آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
assholes آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
twats آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
fuckers آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
arseholes آدمهای احمق و پست [اصطلاح رکیک]
duffre ادم احمق وکودن جنس بنجل
sad sack ادم خوش نیت ولی احمق وبی عرضه
The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, and wiser people so full of doubts. مشکل اصلی در دنیا این است که احمق ها و متعصب ها همیشه از خودشان مطمئن و انسان های عاقل پر از تردید هستند.
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com