English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English Persian
jurisdiction اختیار قانونی
jurisdication اختیار قانونی
Search result with all words
ultra vires بیش از حد مجاز قانونی متجاوز از حدود اختیار
Other Matches
weapons free جنگ افزار اتش به اختیار فرمان اتش به اختیار درپدافند هوایی
to lay down a rule قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
automatic release date تاریخ انقضای عمر قانونی وسایل سررسید عمر قانونی
legitimates عذر قانونی قانونی
legitimated عذر قانونی قانونی
legitimating عذر قانونی قانونی
legitimate عذر قانونی قانونی
authorized stoppage برداشت قانونی از حقوق افرادکسورات قانونی از حقوق
authority اختیار
option اختیار
options اختیار
mandates اختیار
voluntariness اختیار
credential اختیار
controlling اختیار
controls اختیار
mandate اختیار
mandated اختیار
mandating اختیار
unconscious بی اختیار
unconsciously بی اختیار
spontaneous بی اختیار
attribution اختیار
free will اختیار
vetoed حق و اختیار
vetoes حق و اختیار
vetoing حق و اختیار
at the d. of به اختیار
veto حق و اختیار
control اختیار
authorization اختیار
warranted اختیار
warrants اختیار
clearance اختیار
freedom of the will اختیار
wills اختیار
tests اختیار
tested اختیار
test اختیار
willed اختیار
liberties اختیار
liberty اختیار
involuntarily بی اختیار
will اختیار
warranting اختیار
involuntary بی اختیار
warrant اختیار
incoercible بی اختیار
authorisations اختیار
spontaneous generation بی اختیار
authorizations اختیار اجازه
the optio to accept or reject اختیار قبول یا رد
seller's option اختیار فروشنده
to be a master of در اختیار خودداشتن
to follow a profession پیشهای را اختیار
empowering اختیار دادن
commander's call در اختیار فرماندهی
options اختیار معامله
to make one's option اختیار کردن
empower اختیار دادن
will adjust اتش به اختیار
absolute authortity اختیار مطلق
fix on اختیار کردن
empowered اختیار دادن
adopted اختیار شده
as you wish به اختیار شماست
option اختیار معامله
empowers اختیار دادن
adoption اختیار اتخاذ
in the saddle صاحب اختیار
fire at will اتش به اختیار
invested with power دارای اختیار
adopter اختیار کننده
powered اقتدار و اختیار
body english چرخش بی اختیار
enables اختیار دادن
enabling اختیار دادن
cart blanche اختیار نامحدود
cartle blanche اختیار نامحدود
warrant of attorney اختیار نامه
power of procuration اختیار نامه
Delegation of Authority تفویض اختیار
power of authority اختیار نامه
power of attorney اختیار نامه
powers اقتدار و اختیار
powering اقتدار و اختیار
power اقتدار و اختیار
letter of attorney اختیار نامه
carte blanche اختیار تام
carte blanche اختیار نامحدود
enable اختیار دادن
full power of attorney اختیار نامه
authorise اختیار دادن
government عقل اختیار
at the mercy of در اختیار دستخوش
enabled اختیار دادن
certificate of authority اختیار نامه
governments عقل اختیار
options اختیار خریدیا فروش
to rule the roast اختیار داری کردن
ship will adjust ناو اتش به اختیار
option اختیار خریدیا فروش
tutelar authority اختیار ناشی از قیومت
take over in charge تحت اختیار دراوردن
plenipotentiary دارای اختیار تام
run the show اختیار داری کردن
plenipotentiaries دارای اختیار تام
catching در اختیار گرفتن توپ
discretionally مطابق میل و اختیار
fire at will اتش به اختیار خود
he wept involuntarily بی اختیار گریه کرد
commander's call ساعات در اختیار فرماندهی
spontaneously به طیب خاطر بی اختیار
To authorize someone. به کسی اختیار دادن
lock option اختیار کاربرد قفل
invested with power اختیار داده شده
plenipotent دارای اختیار مطلق
magisterial مطلق دارای اختیار
to have the run of a house اختیار خانهای را داشتن
to run the show در کاری اختیار داری کردن
authorises اختیار دادن تصویب کردن
authorising اختیار دادن تصویب کردن
accrediting معتبر ساختن اختیار دادن
It is beyond my authority(control). اینکار از اختیار من خارج است
authorize اختیار دادن تصویب کردن
authorizes اختیار دادن تصویب کردن
Dont mention it . You are welcome. اختیار دارید (درمقام تعارف )
authorizing اختیار دادن تصویب کردن
accredits معتبر ساختن اختیار دادن
accredit معتبر ساختن اختیار دادن
delegation of authority دادن اختیار انجام عمل
vicarious authority اختیار از طرف دیگری نمایندگی
local option اختیار تعیین چیزی درمحل
bureau ادارهای که اطلاعات در اختیار میدهد
bureaus ادارهای که اطلاعات در اختیار میدهد
local option اختیار تعیین محل معینی
hold at disposal در اختیار دیگری نگهداری کردن
visitatorial وابسته به یادارای اختیار بازرسی
suzerain اختیار دار کشور حکومت مطلقه
to empower somebody to do something اختیار دادن به کسی برای کاری
I'll be happy to help [assist] you. من با کمال میل در اختیار شما هستم.
to delegate one's authority to somebody به کسی اختیار تام دادن [حقوق]
to put something at somebody's disposal چیزی را در دسترس [اختیار] کسی گذاشتن
plenipotentiaries تام الاختیار دارای اختیار مطلق
plenipotentiary تام الاختیار دارای اختیار مطلق
as your please هر طور میل شما است اختیار با شماست
fiefdoms هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
fiefdom هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
unprompted ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal. مانند هر کودک، او [زن] وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد.
When drink enters, wisdom departs. <proverb> آنگه که شراب از در درآمد ,هوش و عقل و اختیار از کف برفت .
polyandry اختیار چندشوهر توسط زن دران واحد تعدد ازدواج
investor کسی که پولش را در اختیار موسسات می گذارد و سهام انها را می خرد
to delegate one's powers to somebody اقتدار و اختیار خود را به کسی محول کردن [اصطلاح رسمی]
seller's market بازاری که در ان اختیار معامله وتصمیم گیری در دست فروشنده است
investors کسی که پولش را در اختیار موسسات می گذارد و سهام انها را می خرد
adjunct register ثبات بیت که در آن بیتهای ابتدایی اطلاعات کنترلی و سایر بیتها در اختیار برنامه است
DD/D نرم افزاری که لیستی از نوع و حالت دادههای پایگاه داده در اختیار قرار میدهد
statutory قانونی
official قانونی
canonical قانونی
anarchy بی قانونی
normative قانونی
regular قانونی
constitutional قانونی
standard قانونی
illegality بی قانونی
regulars قانونی
legiskative قانونی
standards قانونی
lawlessness بی قانونی
legit قانونی
copyright حق قانونی
copyrights حق قانونی
lawful قانونی
de jur حق قانونی
dejure حق قانونی
statutory law قانونی
of age <idiom> سن قانونی
de jure قانونی
forensic medicine طب قانونی
medical jurisprudence طب قانونی
legal medicine طب قانونی
legal قانونی
licit قانونی
formal قانونی
wife's equity حق قانونی زن
lawless بی قانونی
totaliarian state دولتی که دران یک نفر یا یک هیات حاکمه اختیار و تصدی همه امور رادر دست دارند
constructive notice ابلاغ قانونی
cognizance اخطار قانونی
juridical قانونی شرعی
forced sale فروش قانونی
judicial arbitrator داور قانونی
de jure recognition شناسایی قانونی
debt of record دین قانونی
fishing expedition بازپرسی قانونی
forensic medicine پزشکی قانونی
warranting اجازه قانونی
covenant in low شرط قانونی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com