Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (37 milliseconds)
English
Persian
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
Other Matches
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
boot out
<idiom>
اخراج کردن ،کسی را مجبوربه ترک یا رفتن کردن
overhaul
پیاده کردن پیاده کردن و دوباره سوارکردن
overhauling
پیاده کردن پیاده کردن و دوباره سوارکردن
overhauls
پیاده کردن پیاده کردن و دوباره سوارکردن
overhauled
پیاده کردن پیاده کردن و دوباره سوارکردن
To dismiss (discharge) someone.
کسی رابیرون کردن ( اخراج کردن )
run out
<idiom>
به زور بیرون کردن ،اخراج کردن
banish
اخراج بلد کردن دور کردن
banished
اخراج بلد کردن دور کردن
throw out
<idiom>
اخراج کردن،مجبور به ترک کردن
banishes
اخراج بلد کردن دور کردن
banishing
اخراج بلد کردن دور کردن
transit area
منطقه ترانزیت یا پیاده وسوار کردن بار یا سوار کردن پرسنل
roll up
پیاده کردن و یا جمع کردن تاسیسات یا وسایل در حال کار
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
overhauls
برای تعمیر پیاده کردن ومجددا" سوار کردن
overhauls
سراسر بازدید کردن پیاده سوار کردن و بازدیدموتور
overhauling
برای تعمیر پیاده کردن ومجددا" سوار کردن
overhauled
برای تعمیر پیاده کردن ومجددا" سوار کردن
disassembly order
دستور باز کردن و پیاده کردن قطعات یک وسیله
overhaul
سراسر بازدید کردن پیاده سوار کردن و بازدیدموتور
overhaul
برای تعمیر پیاده کردن ومجددا" سوار کردن
overhauled
سراسر بازدید کردن پیاده سوار کردن و بازدیدموتور
overhauling
سراسر بازدید کردن پیاده سوار کردن و بازدیدموتور
shake down
جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
deflate
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflates
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflating
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflated
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
tipping
خالی کردن سرازیر کردن نوک
tip
خالی کردن سرازیر کردن نوک
let off
<idiom>
خالی کردن (تفنگ)،منبسط کردن
interim overhaul
پیاده کردن قطعات به طورموقتی پیاده کردن قطعات جزئی
tripped
ازاد کردن یاشکل کردن طناب
trip
ازاد کردن یاشکل کردن طناب
trips
ازاد کردن یاشکل کردن طناب
counter shed
پودکشی
[عمل رد کردن پود بین تارها که در آن با ضربی کردن تارها، فضای خالی ایجاد می شود.]
disbar
سلب صلاحیت از وکیل کردن ممنوع الوکاله کردن وکیل اخراج وکیل از کانون وکلاء
lade
بارگیری کردن خالی کردن
out
اخراج کردن اخراج شدن
out-
اخراج کردن اخراج شدن
outed
اخراج کردن اخراج شدن
disembarkation
به ساحل پیاده کردن پیاده شدن از هواپیمایا ناو
asserting
حمایت کردن ازاد کردن
assert
حمایت کردن ازاد کردن
asserts
حمایت کردن ازاد کردن
asserted
حمایت کردن ازاد کردن
unbrace
رها یا ازاد کردن شل کردن
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
detrain
از قطار پیاده شدن یا پیاده کردن
swops
اخراج کردن
swopping
اخراج کردن
swopped
اخراج کردن
swaps
اخراج کردن
canning
اخراج کردن
oust
اخراج کردن
exorcise
اخراج کردن
send down
اخراج کردن
can
اخراج کردن
to expel
[from]
اخراج کردن
[از]
dis-
اخراج کردن
expelling
اخراج کردن
swap
اخراج کردن
ousted
اخراج کردن
expels
اخراج کردن
evictions
اخراج کردن
expelled
اخراج کردن
ousting
اخراج کردن
expel
اخراج کردن
ousts
اخراج کردن
eviction
اخراج کردن
cast out
اخراج کردن
out with
اخراج کردن
cans
اخراج کردن
swapped
اخراج کردن
sacked
اخراج کردن یاشدن
sacks
اخراج کردن یاشدن
sack
اخراج کردن یاشدن
rusticate
با اخراج تنبیه کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
evacuates
اخراج خارج کردن یا شدن
evacuate
اخراج خارج کردن یا شدن
evacuating
اخراج خارج کردن یا شدن
evacuated
اخراج خارج کردن یا شدن
extracted
گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
extracting
گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
discharges
اخراج کردن ازخدمت رهایی از خدمت
pay off
با دادن مزد کامل اخراج کردن
extract
گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
extracts
گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
discharge
اخراج کردن ازخدمت رهایی از خدمت
dismounting
پیاده کردن
dismount
پیاده کردن
dismantles
پیاده کردن
dismantled
پیاده کردن
dismantle
پیاده کردن
dismounts
پیاده کردن
set down
پیاده کردن
take down
پیاده کردن
disembarking
پیاده کردن
dismantling
پیاده کردن
disembarks
پیاده کردن
disembarked
پیاده کردن
disembark
پیاده کردن
dismantlement
پیاده کردن
demodulation
پیاده کردن
unset
پیاده کردن
disassemble
پیاده کردن
to discharge someone without honor
[from the army]
اخراج کردن کسی به علت عدم صلاحیت خدمتی
unload
خالی کردن
to load off
خالی کردن
clear-out
خالی کردن
to clear out
خالی کردن
purged
خالی کردن
evacuates
خالی کردن
to offload
خالی کردن
purges
خالی کردن
turn out
<idiom>
خالی کردن
evacuating
خالی کردن
clear out
خالی کردن
knock out
خالی کردن
to work off
خالی کردن
draining
خالی کردن اب
drain
خالی کردن اب
drains
خالی کردن اب
assoil
خالی کردن
purge
خالی کردن
to give vent to one's wrath
دق دل را خالی کردن
discharges
خالی کردن
drained
خالی کردن اب
depleting
خالی کردن
depleted
خالی کردن
give way
جا خالی کردن
deplete
خالی کردن
to cleanovt
خالی کردن
discharge
خالی کردن
vacate
خالی کردن
vent
خالی کردن
evacuated
خالی کردن
depletes
خالی کردن
vents
خالی کردن
let off
خالی کردن
let out
خالی کردن
to play a gun on
خالی کردن
evacuate
خالی کردن
venting
خالی کردن
vented
خالی کردن
unloads
خالی کردن
unloaded
خالی کردن
vacates
خالی کردن
vacating
خالی کردن
vacated
خالی کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
dismounting
پیاده کردن یا شدن
dismount
پیاده کردن یا شدن
dismantle
پیاده کردن موتور
dosmount command
فرمان پیاده کردن
dismantled
پیاده کردن موتور
dismantles
پیاده کردن موتور
staking
پیاده کردن مسیر
dismounts
پیاده کردن یا شدن
dismantling
پیاده کردن موتور
disassembly
پیاده کردن موتور
setting out
پیاده کردن مسیر
To implement a project.
طرحی را پیاده کردن
pads
پیاده سفر کردن
pad
پیاده سفر کردن
setting out
پیاده کردن نقشه
pedestrianizing
پیاده روی کردن
pedestrianized
پیاده روی کردن
pedestrianizes
پیاده روی کردن
pedestrianises
پیاده روی کردن
pedestrianised
پیاده روی کردن
pedestrianising
پیاده روی کردن
pedestrianize
پیاده روی کردن
let slip
ازاد کردن
set free
ازاد کردن
emancipates
ازاد کردن
emancipating
ازاد کردن
let go
ازاد کردن
emancipated
ازاد کردن
liberate
ازاد کردن
enfranchised
ازاد کردن
enfranchise
ازاد کردن
unloose
ازاد کردن
cast loose
ازاد کردن
liberating
ازاد کردن
uncage
ازاد کردن
unfix
ازاد کردن
unstring
ازاد کردن
set at large
ازاد کردن
to let loose
ازاد کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com