English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
admonishment اخطار تنبیه
Other Matches
to incur a punishment تنبیه بر خود وارد اوردن سزاوار تنبیه شدن
punitive تنبیه گر
castigation تنبیه
penalties تنبیه
punishment تنبیه
chastiesement تنبیه
wite تنبیه
penalty تنبیه
talking-to تنبیه
talking to تنبیه
come-uppance تنبیه
repeimand تنبیه
grueling تنبیه کننده
castigate تنبیه کردن
to have it تنبیه شدن
expiatory punishment تنبیه کفارهای
poinephobia تنبیه هراسی
scourage وسیله تنبیه
disciplinary action تنبیه انضباطی
communication of punishment ابلاغ تنبیه
gruelling تنبیه کننده
scourge وسیله تنبیه
scourge تنبیه کردن
fixes تنبیه کردن
fix تنبیه کردن
chastising تنبیه کردن
chastises تنبیه کردن
chastised تنبیه کردن
chastise تنبیه کردن
flogs تنبیه کردن
flogged تنبیه کردن
flog تنبیه کردن
scourage تنبیه کردن
gruel تنبیه شدن
punishable <adj.> سزاوار تنبیه
penal <adj.> سزاوار تنبیه
culpable <adj.> سزاوار تنبیه
corporal punishment تنبیه بدنی
chargeable <adj.> سزاوار تنبیه
castigating تنبیه کردن
punishment تنبیه کردن
actionable <adj.> سزاوار تنبیه
indictable <adj.> سزاوار تنبیه
to have ones gruel تنبیه شدن
basting تنبیه باشلاق
to kiss the rod به تنبیه تن دردادن
nunjudicial punishment تنبیه انضباطی
castigated تنبیه کردن
disciplinary تنبیه انضباطی
castigates تنبیه کردن
keelhaul سخت تنبیه کردن
have it coming <idiom> سزاوار تنبیه بودن
gruel تنبیه فرسوده کردن
impunible غیر قابل تنبیه
rusticate با اخراج تنبیه کردن
ferule گرز تنبیه باچوب
penalizes تاوان دادن تنبیه کردن
penalises تاوان دادن تنبیه کردن
penalised تاوان دادن تنبیه کردن
penalized تاوان دادن تنبیه کردن
penalize تاوان دادن تنبیه کردن
penalising تاوان دادن تنبیه کردن
punishes تنبیه کردن گوشمال دادن
punished تنبیه کردن گوشمال دادن
punish تنبیه کردن گوشمال دادن
short term حداقل مدت تنبیه و زندانی
rattan باعصای خیزران تنبیه کردن
horsewhips شلاق زدن تنبیه کردن
to pay out تنبیه کردن تلافی دراوردن
horsewhipping شلاق زدن تنبیه کردن
cartwhip شلاق زدن تنبیه کردن
horsewhipped شلاق زدن تنبیه کردن
horsewhip شلاق زدن تنبیه کردن
penalizing تاوان دادن تنبیه کردن
I pulled him by the ears. گوشش را کشیدم ( بعنوان تنبیه )
trounced سخت زدن بسختی تنبیه کردن
serve someone right <idiom> تنبیه یا نتیجهای که شخص سزاوارش است
trounce سخت زدن بسختی تنبیه کردن
trounces سخت زدن بسختی تنبیه کردن
trouncing سخت زدن بسختی تنبیه کردن
I didnt have the heart to punish the kid. دلم نیامد بچه را تنبیه کنم
put someone in his or her place <idiom> تنبیه شخص به علت حرف یا رفتار بد
impo کاریکه بدانش اموزان ازراه تنبیه میدهند
I went scot - free . خیلی مفت دررفتم ( بدون جریمه یا تنبیه)
get away with murder <idiom> انجام کاری خیلی بد بدون انتظار تنبیه را داشتن
tip-off اخطار
notice اخطار
tip off اخطار
tip-offs اخطار
caveat اخطار
caveats اخطار
premonition اخطار
premonitions اخطار
noticing اخطار
notices اخطار
bidding اخطار
prenotion اخطار
warning line خط اخطار
yello card اخطار
noticed اخطار
penalties اخطار
penalty اخطار
signal اخطار
monition اخطار
signalled اخطار
notification اخطار
warning اخطار
signaled اخطار
talking-to اخطار
talking to اخطار
warnings اخطار
caveat venditor اخطار به فروشنده
denunciations اخطار تهدیدامیز
previse اخطار کردن
misfeasance اخطار کردن
caveat emptor اخطار به خریدار
caveat subscriptor اخطار به عضو
caveat subscriptor اخطار به مشترک
cognizance اخطار رسمی
cognizance اخطار قانونی
signaller اخطار کننده
till further notice تا اخطار ثانوی
penalties پنالتی اخطار
penalty پنالتی اخطار
warn اخطار کردن به
points of order اخطار نظامنامهای
point of order اخطار نظامنامهای
warned اخطار کردن به
warns اخطار کردن به
cited اخطار کردن
warner اخطار کننده
warning sign علامت اخطار
denunciation اخطار تهدیدامیز
until further notice تا اخطار ثانوی
cite اخطار کردن
notify اخطار کردن به
premonition اخطار قبلی
cautions اخطار کردن به
premonitions اخطار قبلی
cautioning اخطار توجه
cautioning اخطار کردن به
cautioned اخطار توجه
cautioned اخطار کردن به
notifiable اخطار کردنی
caution اخطار توجه
caution اخطار کردن به
notifying اخطار کردن به
cautions اخطار توجه
citing اخطار کردن
cites اخطار کردن
premonitory اخطار کننده
notifies اخطار کردن به
forewarning اخطار قبلی
notified اخطار کردن به
serve notice on اخطار کتبی دادن به
at ten minutes notice با ده دقیقه اخطار قبلی
bleep ایجاد صدای اخطار
premonitory متضمن اخطار قبلی
forewarns ازپیش اخطار کردن
short notice اخطار کوتاه مدت
alarms اعلان خطر اخطار
alarm اعلان خطر اخطار
forewarned ازپیش اخطار کردن
forewarn ازپیش اخطار کردن
bleeped ایجاد صدای اخطار
at his call بر حسب اخطار یا احضار او
issue a warning اخطار صادر کردن
alarmingly اعلان خطر اخطار
bleeps ایجاد صدای اخطار
monitorial مبصر اخطار امیز
alarum اخطار شیپور حاضرباش
notify someone به کسی اخطار کردن
He took no heed of my warning. به اخطار من توجهی نکرد
alarmed اعلان خطر اخطار
bleeping ایجاد صدای اخطار
premonitor از پیش اخطار کننده
beep صدای اخطار قابل شنیدن
beeped صدای اخطار قابل شنیدن
to serve notice on a person رسما بکسی اخطار کردن
beeps صدای اخطار قابل شنیدن
bleep صدای اخطار قابل شنیدن
beeping صدای اخطار قابل شنیدن
bleeps صدای اخطار قابل شنیدن
give two months notice دو ماه پیشتر اخطار دادن
bleeped صدای اخطار قابل شنیدن
monitory وابسته به اخطار یا اگاهی یاانگیزه
serve a notice on someone برای کسی اخطار فرستادن
bleeping صدای اخطار قابل شنیدن
alert وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
alerted وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
stuck beacon ایستگاه مرتباگ فریمهای اخطار می فرستد
alerts وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
alarms زنگ یا صدای دیگری که اعلام اخطار میکند
alarmed زنگ یا صدای دیگری که اعلام اخطار میکند
to serve a notice on some one اخطار یا یاد داشت برای کسی فرستادن
alarmingly زنگ یا صدای دیگری که اعلام اخطار میکند
alarm زنگ یا صدای دیگری که اعلام اخطار میکند
false اخطار خطا وقتی که هیچ خطایی رخ نداده باشد
disorderly close down آسیبی در سیستم که اخطار لازم برای قط ع طبیعی نداده است
alerted تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com