Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (31 milliseconds)
English
Persian
direct
اداره کردن هدایت کردن
directed
اداره کردن هدایت کردن
directs
اداره کردن هدایت کردن
preside
اداره کردن هدایت کردن
presided
اداره کردن هدایت کردن
presides
اداره کردن هدایت کردن
presiding
اداره کردن هدایت کردن
Other Matches
fighter direction
هدایت کردن هواپیماهای شکاری هدایت جنگنده ها ازروی ناو
guidance
هدایت کردن وسیله یا هواپیمامنطقه پوشش سیستم هدایت هواپیما منطقه زیر پوشش سیستم هدایت
guidance
هدایت کردن سیستم هدایت هدایت
to register
[with a body]
اسم نویسی کردن
[خود را معرفی کردن]
[در اداره ای]
[اصطلاح رسمی]
totalitarianize
تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintending
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintended
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing
اداره کردن روانه کردن وسایل
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintends
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintend
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
conduct
اجرا کردن هدایت کردن
conducts
اجرا کردن هدایت کردن
steers
هدایت کردن راهنمایی کردن
conducted
اجرا کردن هدایت کردن
steers
راهنمایی کردن هدایت کردن
steer
هدایت کردن راهنمایی کردن
conducting
اجرا کردن هدایت کردن
steered
راهنمایی کردن هدایت کردن
steer
راهنمایی کردن هدایت کردن
steered
هدایت کردن راهنمایی کردن
lead
راهنمایی کردن هدایت کردن
leads
راهنمایی کردن هدایت کردن
moderates
اداره کردن تعدیل کردن
executed
اداره کردن قانونی کردن
manipulated
اداره کردن دستکاری کردن
keeps
اداره کردن محافظت کردن
executes
اداره کردن قانونی کردن
executing
اداره کردن قانونی کردن
moderating
اداره کردن تعدیل کردن
moderated
اداره کردن تعدیل کردن
moderate
اداره کردن تعدیل کردن
manipulate
اداره کردن دستکاری کردن
execute
اداره کردن قانونی کردن
keep
اداره کردن محافظت کردن
chairmen
ریاست کردن اداره کردن
chairman
ریاست کردن اداره کردن
manipulates
اداره کردن دستکاری کردن
conveying
هدایت کردن
convey
هدایت کردن
navigating
هدایت کردن
conducts
هدایت کردن
conveyed
هدایت کردن
convect
هدایت کردن
navigated
هدایت کردن
conducted
هدایت کردن
navigate
هدایت کردن
conveys
هدایت کردن
navigates
هدایت کردن
directed
هدایت کردن
guided
هدایت کردن
guide
هدایت کردن
steering
هدایت کردن
conning
هدایت کردن
con
هدایت کردن
direct
هدایت کردن
conned
هدایت کردن
guides
هدایت کردن
conducting
هدایت کردن
rede
هدایت کردن
cons
هدایت کردن
directing
هدایت کردن
conduct
هدایت کردن
directs
هدایت کردن
conducted
هدایت کردن بردن
fire direction
هدایت کردن اتش
direction
مسیر هدایت کردن
conducting
هدایت کردن بردن
conduct
هدایت کردن بردن
conducts
هدایت کردن بردن
mishandling
بد اداره کردن
wielded
اداره کردن
wielding
اداره کردن
managing
اداره کردن
manages
اداره کردن
managed
اداره کردن
mishandle
بد اداره کردن
wields
اداره کردن
mishandled
بد اداره کردن
mishandles
بد اداره کردن
manage
اداره کردن
conducted
اداره کردن
conducting
اداره کردن
wield
اداره کردن
conduct
اداره کردن
administration
اداره کردن
directed
اداره کردن
manage
اداره کردن
direct
اداره کردن
maintain
اداره کردن
operated
اداره کردن
mismanaging
بد اداره کردن
helms
اداره کردن
mismanages
بد اداره کردن
mismanaged
بد اداره کردن
directs
اداره کردن
rule
اداره کردن
administrations
اداره کردن
officiate
اداره کردن
mans
اداره کردن
officiated
اداره کردن
man
اداره کردن
officiates
اداره کردن
operates
اداره کردن
officiating
اداره کردن
aminister
اداره کردن
mismanage
بد اداره کردن
conducts
اداره کردن
administered
:اداره کردن
maladminister
بد اداره کردن
stage manage
اداره کردن
stage-manage
اداره کردن
stage-managed
اداره کردن
administer
اداره کردن
stage-manages
اداره کردن
stage-managing
اداره کردن
administers
:اداره کردن
run
اداره کردن
runs
اداره کردن
gestion
اداره کردن
operate
اداره کردن
administering
:اداره کردن
helm
اداره کردن
misgovern
بد اداره کردن
debunk
کسی را اگاه و هدایت کردن
leads
هدایت کردن بست اتصال
debunked
کسی را اگاه و هدایت کردن
debunks
کسی را اگاه و هدایت کردن
debunking
کسی را اگاه و هدایت کردن
canalize
هدایت اجباری منشعب کردن
lead
هدایت کردن بست اتصال
to direct traffic through
ترافیک را از طریق...هدایت کردن
turn off guidance
هدایت هواپیماروی باند تاکسی کردن
manhandle
باخشونت اداره کردن
manhandles
باخشونت اداره کردن
policies
اداره یاحکومت کردن
steer
حکومت اداره کردن
steered
حکومت اداره کردن
manhandled
باخشونت اداره کردن
steers
حکومت اداره کردن
manageable
قابل اداره کردن
to give somebody the runaround
<idiom>
کسی را سر به سر کردن
[در اداره ای]
manhandling
باخشونت اداره کردن
personnel management
اداره کردن پرسنلی
policy
اداره یاحکومت کردن
trims
هدایت کردن تخته موج به قسمت هموار
trimmest
هدایت کردن تخته موج به قسمت هموار
trim
هدایت کردن تخته موج به قسمت هموار
hunt
اداره کردن تازیها در شکار
conducted
اداره کردن کشیده شدن
conducts
اداره کردن کشیده شدن
conduct
اداره کردن کشیده شدن
conducting
اداره کردن کشیده شدن
hunted
اداره کردن تازیها در شکار
operates
اداره کردن راه انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
operated
اداره کردن راه انداختن
hunts
اداره کردن تازیها در شکار
maladminister
بطور سوء اداره کردن
police
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
Its no joke running a factory .
اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
policed
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
parochiality
اداره کردن اموریک بخش یابلوک
officiate
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
natarize
دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
polices
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
handle
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
officiated
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiates
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
polices
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
handles
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
to blunder away
بواسطه سوء اداره تلف کردن
police
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
policed
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
officiating
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
leads
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
lead
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
regie
اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
sponsoring
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
to shoot oneself in the foot
<idiom>
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sponsors
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsor
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
To conduct a meeting in an orderly manner.
جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
direct fire
هدایت کردن اتش روانه کردن اتش
to register with the police
نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن
[نقل منزل]
program
نوشتن یا آماده کردن تعدادی دستورالعمل که کامپیوتر برای انجام عمل خاصی هدایت میکند
programs
نوشتن یا آماده کردن تعدادی دستورالعمل که کامپیوتر برای انجام عمل خاصی هدایت میکند
mace
نوعی موشک هدایت شونده که با انرژی جنبشی هدایت میشود
beamrider
موشک هدایت شوندهای که به وسیله اشعه رادار هدایت میشود
maces
نوعی موشک هدایت شونده که با انرژی جنبشی هدایت میشود
homing guidance
هدایت هواپیما یا موشک بااستفاده از امواج رادار هدایت الکترونیکی
terminal guidance
هدایت موشک در مراحل اخرمسیر هدایت هواپیما ازفرودگاه یا به فرودگاه
inertial guidance
سیستم هدایت داخلی موشک هدایت خودکار
stellar guidance
سیستم هدایت نجومی موشکهای هدایت شونده
insulating
مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulates
مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulate
مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com