Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English
Persian
personnel management
اداره کردن پرسنلی
Other Matches
service rating
تقدم پرسنلی رتبه بندی پرسنلی
average strength
استعداد پرسنلی متوسط میانگین استعداد پرسنلی
yamen
اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
personnel management
مدیریت پرسنلی
personnel services
خدمات پرسنلی
assistant chief of staff, g
معاونت پرسنلی
personnel section
قسمت پرسنلی
personnel status
وضعیت پرسنلی
soundex code
کد حقوقی پرسنلی
personnel monitoring
بازدید پرسنلی
personnel authorization
جدول پرسنلی مجاز
service rating
طبقه بندی پرسنلی
personnel authorization
سطح پرسنلی مجاز
personnel ceiling
سقف استعداد مجاز پرسنلی
army personnel system
سیستم عملیات پرسنلی نیروی زمینی
profiles
سیستم پرسنلی ذخیره انبوه کامپیوتر
profile
سیستم پرسنلی ذخیره انبوه کامپیوتر
profiled
سیستم پرسنلی ذخیره انبوه کامپیوتر
company grade
پرسنلی که در رده گروهان کار می کنند
profiling
سیستم پرسنلی ذخیره انبوه کامپیوتر
army personnel center
مرکز عملیات پرسنلی نیروی زمینی
to register
[with a body]
اسم نویسی کردن
[خود را معرفی کردن]
[در اداره ای]
[اصطلاح رسمی]
authorized strength of theater
استعداد مجاز صحنه عملیات از نظر پرسنلی
totalitarianize
تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
mans
اداره کردن
manage
اداره کردن
managed
اداره کردن
directed
اداره کردن
administration
اداره کردن
helms
اداره کردن
man
اداره کردن
officiates
اداره کردن
directs
اداره کردن
gestion
اداره کردن
officiating
اداره کردن
mismanage
بد اداره کردن
mishandled
بد اداره کردن
direct
اداره کردن
conducts
اداره کردن
conducting
اداره کردن
officiated
اداره کردن
conducted
اداره کردن
conduct
اداره کردن
mismanaged
بد اداره کردن
mismanages
بد اداره کردن
administrations
اداره کردن
runs
اداره کردن
manages
اداره کردن
managing
اداره کردن
manage
اداره کردن
maintain
اداره کردن
mismanaging
بد اداره کردن
mishandles
بد اداره کردن
run
اداره کردن
rule
اداره کردن
wielded
اداره کردن
wielding
اداره کردن
operated
اداره کردن
administer
اداره کردن
maladminister
بد اداره کردن
stage-managing
اداره کردن
misgovern
بد اداره کردن
stage-manage
اداره کردن
stage-managed
اداره کردن
aminister
اداره کردن
operates
اداره کردن
mishandle
بد اداره کردن
officiate
اداره کردن
administering
:اداره کردن
administers
:اداره کردن
helm
اداره کردن
stage-manages
اداره کردن
mishandling
بد اداره کردن
wields
اداره کردن
administered
:اداره کردن
stage manage
اداره کردن
wield
اداره کردن
operate
اداره کردن
manning level
درصد پرسنل موجود ناو سطح استعداد پرسنلی وسیله
manageable
قابل اداره کردن
steered
حکومت اداره کردن
manhandles
باخشونت اداره کردن
steers
حکومت اداره کردن
manhandling
باخشونت اداره کردن
steer
حکومت اداره کردن
manhandle
باخشونت اداره کردن
manhandled
باخشونت اداره کردن
to give somebody the runaround
<idiom>
کسی را سر به سر کردن
[در اداره ای]
policies
اداره یاحکومت کردن
policy
اداره یاحکومت کردن
scotland yard
اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
short timer
پرسنلی که عمر خدمتی کوتاهی از انها مانده و به سن بازنشستگی نزدیک هستند
superintends
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing
اداره کردن روانه کردن وسایل
superintend
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintended
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintending
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
conducting
اداره کردن کشیده شدن
hunts
اداره کردن تازیها در شکار
operates
اداره کردن راه انداختن
operated
اداره کردن راه انداختن
conducts
اداره کردن کشیده شدن
hunted
اداره کردن تازیها در شکار
maladminister
بطور سوء اداره کردن
operate
اداره کردن راه انداختن
conducted
اداره کردن کشیده شدن
conduct
اداره کردن کشیده شدن
hunt
اداره کردن تازیها در شکار
officiating
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
to blunder away
بواسطه سوء اداره تلف کردن
natarize
دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
officiated
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
parochiality
اداره کردن اموریک بخش یابلوک
police
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
officiates
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
policed
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
handles
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
officiate
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
policed
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
handle
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
Its no joke running a factory .
اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
police
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
polices
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
polices
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
transients
پرسنلی که در حال نقل و انتقال می باشند درحال توقف یا لنگر موقت درفرودگاه یا بندر
transient
پرسنلی که در حال نقل و انتقال می باشند درحال توقف یا لنگر موقت درفرودگاه یا بندر
regie
اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
to shoot oneself in the foot
<idiom>
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sponsor
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsoring
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsors
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
To conduct a meeting in an orderly manner.
جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
execute
اداره کردن قانونی کردن
moderating
اداره کردن تعدیل کردن
manipulate
اداره کردن دستکاری کردن
chairmen
ریاست کردن اداره کردن
chairman
ریاست کردن اداره کردن
moderates
اداره کردن تعدیل کردن
directed
اداره کردن هدایت کردن
executing
اداره کردن قانونی کردن
executes
اداره کردن قانونی کردن
keep
اداره کردن محافظت کردن
preside
اداره کردن هدایت کردن
moderate
اداره کردن تعدیل کردن
manipulated
اداره کردن دستکاری کردن
presided
اداره کردن هدایت کردن
presides
اداره کردن هدایت کردن
keeps
اداره کردن محافظت کردن
manipulates
اداره کردن دستکاری کردن
presiding
اداره کردن هدایت کردن
executed
اداره کردن قانونی کردن
moderated
اداره کردن تعدیل کردن
direct
اداره کردن هدایت کردن
directs
اداره کردن هدایت کردن
headquarters
اداره کل اداره مرکزی
to register with the police
نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن
[نقل منزل]
federal privacy act
قانون فدرال که از اشکار شدن پرونده پرسنلی افراد توسط عوامل دولتی یا طرفهای قرارداد ان جلوگیری میکند
personnel
کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
army classification battery test
ازمون کارایی پرسنلی ازمون قابلیت انفرادی
managements
اداره
management
اداره
serviced
اداره
cutchery
اداره
cutcherry
اداره
maladmidistration
سو اداره
operation
اداره
service
اداره
departments
اداره
helm
اداره
bureau
اداره
bureaus
اداره
department
اداره
directorate
اداره
gestion
اداره
prefecture
اداره
workplaces
اداره
workplace
اداره
directorates
اداره
handling
اداره
offices
اداره
office
اداره
helms
اداره
battery of tests
گروه ازمونهای کارایی افراد گروه ازمونهای خصوصیات پرسنلی افراد
security force
اداره امنیت
administrant
اداره کننده
maladministration
سوء اداره
security service
اداره امنیت
registry office
اداره ثبت
customs
اداره گمرک
dipartment of publications
اداره مطبوعات
administration of estate
اداره ترکه
headquarters
اداره کل شهربانی
security
اداره امنیت
departments
بخش اداره
the relevant office
اداره مسیول
department
بخش اداره
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com