Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (21 milliseconds)
English
Persian
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
Other Matches
redo
انجام دادن مجدد چیزی
redoes
انجام دادن مجدد چیزی
finishes
انجام دادن چیزی تا انتها
redoing
انجام دادن مجدد چیزی
redid
انجام دادن مجدد چیزی
finish
انجام دادن چیزی تا انتها
redone
انجام دادن مجدد چیزی
implemented
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implements
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implement
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
to work it
<idiom>
چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
implementing
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
rushing
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rushed
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rush
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
reach out with an olive branch
<idiom>
[انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
reach out with an olive branch
[انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
First come first served.
هرکس اول (زودتر ) بیاید زودتر کارش انجام می شود
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
demanded
تقاضا برای انجام چیزی
demand
تقاضا برای انجام چیزی
demands
تقاضا برای انجام چیزی
driven
انجام شده توسط چیزی
objectives
چیزی که کسی سعی به انجام آن دارد
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
objective
چیزی که کسی سعی به انجام آن دارد
forbid
بیان اینکه چیزی نباید انجام شود
to bite the bullet
<idiom>
پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
ways and means
طرق و وسایل انجام چیزی تامین معاش
let it rip
<idiom>
انجام بیش از اندازه چیزی ،گیرافتادن درکاری
forbids
بیان اینکه چیزی نباید انجام شود
put up to
<idiom>
وسوسه کردن کسی برای انجام چیزی
effectuate
انجام دادن صورت دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
rub someone the wrong way
<idiom>
خشمگین کردن با چیزی که شخص میگوید یا انجام می دهد
to get in somebody's way
مانع کردن کسی
[چیزی]
که بتواند کارش را انجام دهد
delay
مدت زمانی که چیزی دیرتر از برنامه ریزی انجام شود
delaying
مدت زمانی که چیزی دیرتر از برنامه ریزی انجام شود
delays
مدت زمانی که چیزی دیرتر از برنامه ریزی انجام شود
to lean something against something
چیزی را به چیزی تکیه دادن
inserting
قرار دادن چیزی در چیزی
inserts
قرار دادن چیزی در چیزی
insert
قرار دادن چیزی در چیزی
let go
<idiom>
به حال خود گذاشتن ،هیچ کاری درمورد چیزی انجام ندادن
full
انجام جستجوی چیزی در یک متن در فایل یا پایگاه داده ها و نه در یک فضایی از ملاب
to suggest it is appropriate to do so
[matter]
پیشنهاد می کند که برای انجام این کار مناسب باشد
[چیزی ]
fullest
انجام جستجوی چیزی در یک متن در فایل یا پایگاه داده ها و نه در یک فضایی از ملاب
put inpractice
انجام دادن
do up
انجام دادن
carry ineffect
انجام دادن
cover
انجام دادن
to follow out
انجام دادن
carry out
انجام دادن
actualize
انجام دادن
actualise
[British]
انجام دادن
implement
انجام دادن
implements
انجام دادن
go through
انجام دادن
to make good
انجام دادن
put ineffect
انجام دادن
carry into effect
انجام دادن
accomplishing
انجام دادن
effected
انجام دادن
effecting
انجام دادن
to carry through
انجام دادن
to carry into execution
انجام دادن
administer
انجام دادن
to bring to effect
انجام دادن
to do a thing the right way
انجام دادن
to bring to an issve
انجام دادن
fulfill
انجام دادن
accomplish
انجام دادن
fulfit
انجام دادن
char
انجام دادن
make something happen
انجام دادن
stand to
انجام دادن
parform
انجام دادن
accomplishes
انجام دادن
effect
انجام دادن
put on
انجام دادن
execute
انجام دادن
furnish
انجام دادن
furnishes
انجام دادن
furnishing
انجام دادن
carry out
انجام دادن
coverings
انجام دادن
bring inbeing
انجام دادن
perform
انجام دادن
pays
انجام دادن
paying
انجام دادن
pay
انجام دادن
bring into being
انجام دادن
to put through
انجام دادن
put into effect
انجام دادن
put into practice
انجام دادن
implemented
انجام دادن
make a reality
انجام دادن
fulfill
[American]
انجام دادن
accomplish
انجام دادن
fulfilling
انجام دادن
fulfills
انجام دادن
performs
انجام دادن
fulfils
انجام دادن
charring
انجام دادن
chare
انجام دادن
covers
انجام دادن
implementing
انجام دادن
fulfilled
انجام دادن
to go through
انجام دادن
make out
<idiom>
انجام دادن
fulfil
انجام دادن
performed
انجام دادن
implement
انجام دادن
chars
انجام دادن
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
cut corners
<idiom>
[زمانی که چیزی برای صرفه جویی در هزینه به طور بد انجام شده است]
dashes
بسرعت انجام دادن
repeat
دوباره انجام دادن
lurking
در خفا انجام دادن
lurks
در خفا انجام دادن
overdo
بیش از حد انجام دادن
perform
انجام دادن خوب یا بد
on the beam
<idiom>
خوب انجام دادن
performed
انجام دادن خوب یا بد
performs
انجام دادن خوب یا بد
dashed
بسرعت انجام دادن
out act
بهتر انجام دادن از
dash
بسرعت انجام دادن
manipulates
بامهارت انجام دادن
misdo
ناصحیح انجام دادن
to carry out a transaction
معامله ای انجام دادن
put across
خوب انجام دادن
lurked
در خفا انجام دادن
repeats
دوباره انجام دادن
go the whole hog
<idiom>
بطورکامل انجام دادن
completion of a contract
انجام دادن قرارداد
manipulate
با دست انجام دادن
redid
دوباره انجام دادن
redo
دوباره انجام دادن
overdid
بیش از حد انجام دادن
alternates
بنوبت انجام دادن
To carry out to the letter . To do something very meticulously .
موبه مو انجام دادن
alternated
بنوبت انجام دادن
redoes
دوباره انجام دادن
top
خوب انجام دادن
alternate
بنوبت انجام دادن
redoing
دوباره انجام دادن
lurk
در خفا انجام دادن
redone
دوباره انجام دادن
to a one's object
مقصودخودرا انجام دادن
solemnize
باتشریفات انجام دادن
overdoes
بیش از حد انجام دادن
overdoing
بیش از حد انجام دادن
reworking
دوباره انجام دادن
to toss off
زود انجام دادن
to bring through
خوب انجام دادن
serve
خدمت انجام دادن
to do by halves
ناقص انجام دادن
rework
دوباره انجام دادن
reworks
دوباره انجام دادن
manipulated
بامهارت انجام دادن
reworked
دوباره انجام دادن
serves
خدمت انجام دادن
served
خدمت انجام دادن
manipulate
بامهارت انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
single stepping
در یک مرحله انجام دادن یا شدن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com