Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English
Persian
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
Other Matches
start off
شروع کردن شروع شدن
set up
مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
take up
<idiom>
شروع کردن
set in
شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
embarking
شروع کردن
tee off
شروع کردن
embark upon
شروع کردن
commence
شروع کردن
streek
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
commencing
شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
to strike into
شروع کردن
embarks
شروع کردن
put in hand
شروع کردن
embarked
شروع کردن
commences
شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
embark
شروع کردن
commenced
شروع کردن
warm up
شروع کردن به کار
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
to start
شروع کردن به دویدن
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
to gather way
شروع بحرکت کردن
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
launched
شروع کردن حمله
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
do up
شروع بکار کردن
blast-off
شروع بپرواز کردن
launches
شروع کردن حمله
to break into a run
شروع کردن به دویدن
to open fire
شروع به اتش کردن
tune up
شروع باواز کردن
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
blast off
شروع بپرواز کردن
open fire
شروع به تیراندازی کردن
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
launching
شروع کردن حمله
set-to
با اشتیاق شروع کردن
pipe up
شروع به نی زدن کردن
launch
شروع کردن حمله
set to
با اشتیاق شروع کردن
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
attempts
قصد کردن شروع به جرم
trigger
شروع کردن حمله یاکار
triggers
شروع کردن حمله یاکار
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
triggered
شروع کردن حمله یاکار
attempting
قصد کردن شروع به جرم
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
attempting to commit murder
شروع کردن به قتل عمد
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
begins
اغاز نهادن شروع کردن
begin
اغاز نهادن شروع کردن
attempt
قصد کردن شروع به جرم
attempted
قصد کردن شروع به جرم
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
to get to
شروع کردن دست گرفتن
to come to one's senses
شروع به فکر عاقلانه کردن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to be fever began to a bate
تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
take off
جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to start quarrelling
<idiom>
شروع به دعوی کردن
[اصطلاح روزمره]
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to struck up
بهم زدن شروع بزدن کردن
pick up
<idiom>
ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
load point
شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
indents
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
wake up
تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
indent
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to start a fight with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to start an argument with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
launching area
منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
launched
شروع کردن اقدام کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
initiates
اغاز کردن شروع کردن
initiating
اغاز کردن شروع کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
staging area
فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
initiation
شروع کار شروع
modes
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
run-up
[start-up]
نزدیکی به مکان شروع با دویدن
[برای جهش یا پرتاب کردن]
[ورزش]
reopening
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
clicked
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
To start from scratch.
از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
to fall to
شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
inception
شروع
kick off
شروع
inchoation
شروع
beginning
شروع
onset
شروع
kick-off
<idiom>
شروع
beginnings
شروع
get-go
<idiom>
شروع
openings
شروع
opening
شروع
right of begin
حق شروع
incipience or ency
شروع
Redo it. Do it over again.
از سر شروع کن
open fire
شروع
outbreaks
شروع حادثه
restart
شروع مجدد
hash mark
خط شروع مسابقه
restart
شروع دوباره
starters
شروع کننده
alpha
اغاز شروع
starter
شروع کننده
alphas
اغاز شروع
began
شروع کرده
lis mota
شروع دعوی
start bit
بیت شروع
start element
عنصر شروع
values
نقط ه شروع
starting gate
دروازه شروع
value
نقط ه شروع
initial point
نقطه شروع
starting block
سکوی شروع
start signal
علامت شروع
firing line
خط شروع تیراندازی
valuing
نقط ه شروع
rise and shine
شروع بیداری
get the ball rolling
<idiom>
شروع چیزی
start of taxt
شروع متن
start of heading
شروع عنوان
come to
<idiom>
شروع کاری
starting platform
سکوی شروع
scratch line
خط شروع مسابقه
start key
کلید شروع
burgeons
شروع برشدکردن
terminus a que
نقطه شروع
set out
شروع بکارکردن
outbreak
شروع حادثه
sorties
شروع حرکت
germinated
شروع به رشدکردن
launch an attack
شروع حمله
here goes nothing
<idiom>
آماده شروع
sortie
شروع حرکت
dozier
شروع به فسادکرده
dozy
شروع به فسادکرده
initials
نقط ه شروع
initialling
نقط ه شروع
trig
خط شروع مسابقه
resumption
تجدید شروع
splash line
خط شروع غواصی
initialed
نقط ه شروع
line of departure
خط شروع حمله
burgeon
شروع برشدکردن
burgeoned
شروع برشدکردن
initial
نقط ه شروع
attempted theft
شروع به سرقت
burgeoning
شروع برشدکردن
initialing
نقط ه شروع
initialled
نقط ه شروع
doziest
شروع به فسادکرده
kick off
شروع حمله
take up
<idiom>
شروع یک سرگرمی
warm start
شروع گرم
germinates
شروع به رشدکردن
origin
نقطه شروع
germinating
شروع به رشدکردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com