English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
sound off ازادانه بیان کردن
Other Matches
to run riot ازادانه ودیوانه وارحرکت کردن
descants اواز زیر خواندن ازادانه انتقاد کردن
descant اواز زیر خواندن ازادانه انتقاد کردن
to speak [things indicating something] بیان کردن [رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
large n ازادانه
in a family way ازادانه
independently ازادانه
without restraint ازادانه بدون جلوگیری
warned بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warn بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warns بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
cold test ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال
cold thrust ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال
statements بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
statement بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
imparted بیان کردن
imparting بیان کردن
imparts بیان کردن
to set forth بیان کردن
utter بیان کردن
voice بیان کردن
frame بیان کردن
impart بیان کردن
set out بیان کردن
set forth بیان کردن
say بیان کردن
tell بیان کردن
telling-off بیان کردن
tells بیان کردن
says بیان کردن
come out with <idiom> بیان کردن ،گفتن
riddles تفسیریا بیان کردن
run on بتفصیل بیان کردن
detailing یات را بیان کردن
restate مجددا بیان کردن
bubble بیان کردن حباب
bubbled بیان کردن حباب
expressing بیان کردن اداکردن
bubbles بیان کردن حباب
bubbling بیان کردن حباب
riddle تفسیریا بیان کردن
restates مجددا بیان کردن
restating مجددا بیان کردن
detail یات را بیان کردن
sound off <idiom> عقاید را بیان کردن
expressed بیان کردن اداکردن
word بالغات بیان کردن
worded بالغات بیان کردن
quantify چندی بیان کردن
express بیان کردن اداکردن
quantifies چندی بیان کردن
expresses بیان کردن اداکردن
restated مجددا بیان کردن
quantifying چندی بیان کردن
quantified چندی بیان کردن
pronounces رسما بیان کردن ادا کردن
pronounce رسما بیان کردن ادا کردن
verbalises بصورت شفاهی بیان کردن
verbalizes بصورت شفاهی بیان کردن
verbalize بصورت شفاهی بیان کردن
rephrased به طرز دیگری بیان کردن
enouce بیان کردن بصراحت گفتن
represents بیان کردن نشان دادن
represented بیان کردن نشان دادن
verbalizing بصورت شفاهی بیان کردن
verbalising بصورت شفاهی بیان کردن
rephrases به طرز دیگری بیان کردن
verbalised بصورت شفاهی بیان کردن
reword باواژههای دیگری بیان کردن
synopsize بصورت مجمل بیان کردن
to set out بیان کردن شرح دادن
give نسبت دادن به بیان کردن
gives نسبت دادن به بیان کردن
giving نسبت دادن به بیان کردن
language بصورت لسانی بیان کردن
languages بصورت لسانی بیان کردن
rephrase به طرز دیگری بیان کردن
represent بیان کردن نشان دادن
rephrasing به طرز دیگری بیان کردن
verbalized بصورت شفاهی بیان کردن
paraphrase نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
paraphrased نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
sneer پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
paraphrases نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
sneered پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
paraphrasing نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
sneering پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
sneers پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
To speake in great detail. مطلبی رابا طول وتفصیل بیان کردن
to speak volumes [for] کاملأ واضح بیان کردن [اصطلاح مجازی]
caveatemptor اصطلاحی است که متضمن بیان حق مشتری درامتحان کردن و بررسی مبیع میباشد
macro کلمهای که برای بیان تعدادی دستور یا ساده کردن نوشتن برنامه به کار می رود
negative true logic سیستمی منطقی که در ان یک ولتاژ بالا بیان کننده بیت صفرو یک ولتاژ پایین بیان کننده بیت یک میباشد
SGML استاندارد مستقل از سخت افزار که نحوه علامتگذاری متن ها برای مشخص کردن bold,italic وحاشیه ها و غیره را بیان میکند
alphabetize به ترتیب الفبا نوشتن باحروف الفبا بیان کردن
rhetoric علم معانی بیان معانی بیان
authentication استفاده از کدهای خاص برای بیان کردن به فرستنده پیام که پیام درست و قابل تشخیص است
quoted نقل بیان کردن نشان نقل قول
quote نقل بیان کردن نشان نقل قول
quotes نقل بیان کردن نشان نقل قول
scanned شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scans شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scan شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
cross examination به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
quotations بیان
quotation بیان
interpretations بیان
interpretation بیان
declaration بیان
declarations بیان
verbiage [American English] بیان
diction بیان
explanations بیان
wording بیان
word choice بیان
choice of words بیان
explanation بیان
expression بیان
experssion بیان
explication بیان
dit بیان
statements بیان
diction بیان
say so حق بیان
say so بیان
recitations بیان
recitation بیان
expressions بیان
dite بیان
statement بیان
pronunciation بیان
pronunciations بیان
say-so حق بیان
expositions بیان
say-so بیان
locution بیان
wording بیان
exposition بیان
rhetorically بیان
averment بیان
locutions بیان
mouth مدخل بیان
declaratory متضمن بیان
number بیان کیفیت
numbers بیان کیفیت
formulation بیان ریاضی
fluidity روانی بیان
verbalization بیان کلامی
verbalization بیان شفاهی
sweet root شیرین بیان
named <adj.> <past-p.> بیان شده
apposition عطف بیان
mentioned <adj.> <past-p.> بیان شده
fluidity سلاست بیان
licorice شیرین بیان
statement بیان وضعیت
mouths مدخل بیان
presentment بیان حضور
statements بیان وضعیت
lip سخن بیان
stater بیان کننده
said بیان شده
expressed بیان یا شرح
expressing بیان یا شرح
mouthed مدخل بیان
mouthing مدخل بیان
appositive عطف بیان
paradox بیان مغایر
paradoxes بیان مغایر
simply stated به بیان کوتاه
express بیان یا شرح
remarks افهار بیان
fair spoken خوش بیان
diction طرز بیان
self-expression بیان حال
restatements بیان مجدد
restatement بیان مجدد
expressible به بیان درامدنی
expounder بیان کننده
anticlimaxes بیان قهقرایی
anticlimax بیان قهقرایی
inexpressibility بیان ناپذیری
remarking افهار بیان
remarked افهار بیان
remark افهار بیان
eloquence علم بیان
freedom of experssion ازادی بیان
shibboleth بیان رایج
expresses بیان یا شرح
shibboleths بیان رایج
expessible قابل بیان
liquorice شیرین بیان
intonation بیان با الحان
intonations بیان با الحان
account بیان علت
enunciative بیان کننده
dictograph بیان نگار
termed <adj.> <past-p.> بیان شده
stated <adj.> <past-p.> بیان شده
aforementioned <adj.> بیان شده در بالا
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com