Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English
Persian
to put off the scent
ازجاده منحرف کردن
Other Matches
deviating
منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviated
منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviates
منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviate
منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
perverting
منحرف کردن
divert
منحرف کردن
swerve
منحرف کردن
wrings
منحرف کردن
intervert
منحرف کردن
diverts
منحرف کردن
pervert
منحرف کردن
call off
منحرف کردن
draw off
منحرف کردن
bend
منحرف کردن
deflect
منحرف کردن
deflects
منحرف کردن
deflected
منحرف کردن
deflecting
منحرف کردن
diverted
منحرف کردن
avert
منحرف کردن
perverts
منحرف کردن
averted
منحرف کردن
averting
منحرف کردن
swerving
منحرف کردن
averts
منحرف کردن
wring
منحرف کردن
swerved
منحرف کردن
swerves
منحرف کردن
wringing
منحرف کردن
detour
خط سیر را منحرف کردن
detours
خط سیر را منحرف کردن
skew
منحرف کج نگاه کردن
antevert
به جلو منحرف کردن
to divert
[British E]
/ detour
[American E]
[the]
traffic
منحرف کردن ترافیک
distracts
منحرف کردن توجه
distract
منحرف کردن توجه
skews
منحرف کج نگاه کردن
to call off
منحرف یامنصرف کردن
skewing
منحرف کج نگاه کردن
to fly off
شورش کردن طغیان کردن منحرف شدن
warps
منحرف کردن تاب برداشتن
warped
منحرف کردن تاب برداشتن
warp
منحرف کردن تاب برداشتن
warped
تاب دار کردن منحرف کردن
warp
تاب دار کردن منحرف کردن
warps
تاب دار کردن منحرف کردن
shunts
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
angle block
سد راه شدن از کنار برای منحرف کردن حریف
alienating
بیگانه کردن منحرف کردن
alienate
بیگانه کردن منحرف کردن
alienates
بیگانه کردن منحرف کردن
deflects
منحرف کردن منکسر کردن
deflected
منحرف کردن منکسر کردن
deflecting
منحرف کردن منکسر کردن
deflect
منحرف کردن منکسر کردن
deflector
صفحه تیغه یا وسیله دیگری برای منحرف کردن یک جریان یا حرکت
to p off an awkward situation
حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
swerving
عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerve
عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerves
عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerved
عدول کردن منحرف کردن کج کردن
deviated
منحرف
perverse
منحرف
perverts
منحرف
deviates
منحرف
awry
منحرف
deviating
منحرف
perverted
منحرف
perverting
منحرف
pervert
منحرف
hell bent
منحرف
amiss
منحرف
lost
منحرف
deviator
منحرف
deviants
منحرف
deviant
منحرف
deviate
منحرف
hell-bent
منحرف
aberrant
منحرف
digressional
منحرف
astray
منحرف
diverted
منحرف شدن
diverts
منحرف شدن
deflecting
منحرف شدن
swerve
منحرف شدن
digressively
بطور منحرف
digresses
منحرف شدن
divert
منحرف شدن
to step aside
منحرف شدن
swerves
منحرف شدن
divertive
منحرف کننده
diversionary
منحرف کننده
swerving
منحرف شدن
pay off
منحرف شدن
swerved
منحرف شدن
digressing
منحرف شدن
deviator
منحرف شونده
deflects
منحرف شدن
deviating
منحرف شدن
astray
منحرف بیراه
digress
منحرف شدن
deviates
منحرف شدن
curve
کم کم منحرف شدن
step aside
منحرف شدن
excurse
منحرف شدن
deviated
منحرف شدن
fall off
منحرف شدن
deviate
منحرف شدن
digressed
منحرف شدن
errant
منحرف بدنام
curving
کم کم منحرف شدن
deflected
منحرف شدن
curves
کم کم منحرف شدن
perversity
منحرف بودن
hell-bent
منحرف شده
deflect
منحرف شدن
hell bent
منحرف شده
back slide
منحرف شدن از مسیر
deflecting electrode
الکترد منحرف کننده
deflecting electrode
صفحه منحرف کننده
deflecting voltage
ولتاژ منحرف کننده
divertor switch
کلید منحرف کننده
oblique
غیر مستقیم منحرف
devious
غیر مستقیم منحرف
deflector plates
صفحههای منحرف کننده
twisty
پیچ دار منحرف
baffles
منحرف کننده جریان سیال
baffling
منحرف کننده جریان سیال
jump
تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
slipped
سرخوردن منحرف شدن از مسیر
baffle
منحرف کننده جریان سیال
diversionary attack
تک منحرف کننده توجه دشمن
slip
سرخوردن منحرف شدن از مسیر
jumped
تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
baffled
منحرف کننده جریان سیال
sidetrack
از امر اصلی منحرف شدن
slips
سرخوردن منحرف شدن از مسیر
falloff
متوجه بودن منحرف شدن
indivertible
انحراف نا پذیر منحرف نکردنی
wanders
اواره بودن منحرف شدن
magnetic deflection field
میدان منحرف کننده مغناطیسی
wandered
اواره بودن منحرف شدن
yawed
ازمسیر خود منحرف شدن
wander
اواره بودن منحرف شدن
sidetracked
از امر اصلی منحرف شدن
jumps
تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
incorruptible
فساد نا پذیر منحرف نشدنی
yaw
ازمسیر خود منحرف شدن
perversive
گمراه کننده منحرف سازنده
bolting
فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolts
فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
sympodium
منحرف شونده یا ممتد درجهت محوری
bolt
فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolted
فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
extravagate
ازحداعتدال بیرون رفتن منحرف شدن
to veer off the street
از جاده منحرف شدن
[ترا فیک]
borrowed
مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrows
مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrow
مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
spoiler
تیم بدون شانس دستگاه منحرف کننده هوا در اتومبیل
adverse yaw
شرایط پروازی که در ان دماغه هواپیما در خلاف جهت مطلوب منحرف میشود
tabbed flap
فلپی که لبه فرار ان لولا شده و تا زاویهای بزرگتراز زاویه اصلی بطرف پایین منحرف میشود
covered
گرفتن شمشیر به وضعی که شمشیر خودبخود در حمله حریف منحرف نشود
diversionary landing
فرود انحرافی برای اغفال دشمن فرود منحرف کننده
inflexed
منحنی یا کج شده بطرف داخل یا خارج و یابطرف پایین ویابطرف قطب و محور منحرف شده
straying
سرگردان شدن منحرف شدن
stray
سرگردان شدن منحرف شدن
corruptor
فاسد کننده منحرف کننده
corrupter
فاسد کننده منحرف کننده
diverting
سرگرم کننده منحرف کننده
strays
سرگردان شدن منحرف شدن
anti balance tab
بالچهای که روی سطوح کنترل که در جهت انحراف سطح اصلی منحرف شده وگشتاور لازم برای انحراف سطح را افزایش میدهد وحرکت انرا در مقابل جریان هوا مشکل میسازد
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com