English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (38 milliseconds)
English Persian
immobilised ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilises ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilising ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilize ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizes ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizing ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
Other Matches
immobilizing از حرکت انداختن ثابت نگه داشتن
immobilises از حرکت انداختن ثابت نگه داشتن
immobilizes از حرکت انداختن ثابت نگه داشتن
immobilised از حرکت انداختن ثابت نگه داشتن
immobilising از حرکت انداختن ثابت نگه داشتن
immobilized از حرکت انداختن ثابت نگه داشتن
immobilize از حرکت انداختن ثابت نگه داشتن
freeze ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
freezes ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
played بازی کردن حرکت ازاد داشتن
plays بازی کردن حرکت ازاد داشتن
playing بازی کردن حرکت ازاد داشتن
constant of motion ثابت حرکت
freeze ثابت نگاه داشتن
freezes ثابت نگاه داشتن
peg ثابت نگه داشتن قیمت
pegs ثابت نگه داشتن قیمت
plotters با حرکت داده قلم به دو جهت و کاغذ ثابت
plotter با حرکت داده قلم به دو جهت و کاغذ ثابت
to leave everything as it is [not to change anything] رسوم قدیمی را ثابت [دست نخورده] نگه داشتن
rate joystick سکان هدایتی با سرعت ثابت حرکت مکان نما
kinesalgia دردی که ازجنبش ماهیچه پیداشود
control surface angle زاویه بین مبداء سنجش حرکت سطوح کنترل و وتر سطح ثابت یا محور طولی هواپیما
fixes ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fix ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
exchangeable درایو دیسک با پوش قابل حرکت . در مقابل دیسک ثابت
rebounding دوباره بجای اول برگشتن حرکت ارتجاعی داشتن منعکس شدن
rebounds دوباره بجای اول برگشتن حرکت ارتجاعی داشتن منعکس شدن
rebound دوباره بجای اول برگشتن حرکت ارتجاعی داشتن منعکس شدن
rebounded دوباره بجای اول برگشتن حرکت ارتجاعی داشتن منعکس شدن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
constant speed drive چرخدندهای با ضریبهای متغیر که برای ثابت نگه داشتن دور قسمت گردنده بین دو سیستم گرداننده و گردنده قرار میگیرد
variable ratio گیربکسهایی که در ان به منظور ثابت نگاه داشتن سرعت برونگذاشت نسبت تبدیل صرف نظر از سرعت درون گذاشت تغییر میکند
cruising سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
cruised سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
cruise سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
cruises سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
fixed capital سپرده ثابت اموال ثابت یکان
differential ailerons ارتباط شهپرها به قسمتی که زاویه حرکت شهپری که به طرف بالا حرکت میکند اززاویه شهپر دیگر که بطرف پایین حرکت میکند بیشتر است
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
standing order دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing orders دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
fixation ثابت کردن
truer ثابت کردن
truest ثابت کردن
stabilising ثابت کردن
stabilised ثابت کردن
fixations ثابت کردن
stabilises ثابت کردن
demonstrates ثابت کردن
evidence ثابت کردن
to make out ثابت کردن
prove ثابت کردن
proved ثابت کردن
proves ثابت کردن
demonstrating ثابت کردن
stabilizes ثابت کردن
stabilized ثابت کردن
stabilize ثابت کردن
true ثابت کردن
pinning ثابت کردن
pinned ثابت کردن
clinch ثابت کردن
pin ثابت کردن
to let the saw dust out of را ثابت کردن
fixes ثابت کردن
prover ثابت کردن
fix ثابت کردن
clinched ثابت کردن
to bring home ثابت کردن
demonstrated ثابت کردن
clinches ثابت کردن
clinching ثابت کردن
demonstrate ثابت کردن
stable ثابت کردن استوارشدن
stables ثابت کردن استوارشدن
evidence ثابت کردن سند
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
to make a point نکتهای را ثابت کردن
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
reason با دلیل ثابت کردن
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
reasons با دلیل ثابت کردن
destabilize غیر ثابت کردن
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
stabilised استوار کردن ثابت شدن
stabilize استوار کردن ثابت شدن
stabilizes استوار کردن ثابت شدن
stabilized استوار کردن ثابت شدن
stabilises استوار کردن ثابت شدن
stabilising استوار کردن ثابت شدن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
sheet down ثابت کردن بادبان در مقابل باد
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
sampled مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sample مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
attaching مونتاژ کردن ثابت کردن
attach مونتاژ کردن ثابت کردن
posit ثابت کردن فرض کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
attaches مونتاژ کردن ثابت کردن
raster سیستم اسکن کردن تمام صفحه نمایش CRT تمام صفحه , پیش نمایش CRT با یک اشعه تصویر با حرکت افقی روی آن و حرکت به پایین در انتهای هر خط
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
lattices خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattice خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
sailed باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن
sailings باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن
sail باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن
cut down to size <idiom> ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing ثابت دستورالعمل ثابت
waving حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
waves حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
wave حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
waved حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
feinted فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feinting فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feints فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feint فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
mouses نرخ حرکت نشانه گر در صفحه نمایش در مقایسه با مسافتی که شما mouse رد حرکت می دهید
mouse نرخ حرکت نشانه گر در صفحه نمایش در مقایسه با مسافتی که شما mouse رد حرکت می دهید
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
route order ترتیب حرکت در روی جاده حرکت به ستون راه
lumbers چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumbered چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumber چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
braids ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
braided ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
lumbering چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
braid ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
move on ازجای خود حرکت دادن ازجای خود حرکت کردن
trackball وسیلهای برای حرکت نشانه گر روی صفحه که با حرکت دادن توپ موجود در محفظه کنترل می شوند
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
fish tailing حرکت نوسانی یا تاب [تریلر در حال حرکت]
stroke حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
tape وسیله تبدیل حرکت دورانی به حرکت خطی
strokes حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
stroking حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
stroked حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
tapes وسیله تبدیل حرکت دورانی به حرکت خطی
taped وسیله تبدیل حرکت دورانی به حرکت خطی
move off the ball حرکت سریع از نقطه معین پس از حرکت توپ
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
ager نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
steadying مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadies مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadied مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steady مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
loitering معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loiters معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loitered معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loiter معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
departures حرکت کردن
whir حرکت کردن
get under way حرکت کردن
sail حرکت کردن
move حرکت کردن
sailed حرکت کردن
moved حرکت کردن
sailings حرکت کردن
have way on حرکت کردن
departure حرکت کردن
to bear oneself حرکت کردن
skew کج حرکت کردن
to weigh anchor حرکت کردن
waggles حرکت کردن
skews کج حرکت کردن
skewing کج حرکت کردن
inch حرکت کردن
waggling حرکت کردن
waggle حرکت کردن
waggled حرکت کردن
moves حرکت کردن
transfers حرکت سمتی لوله حرکت درسمت
transferring حرکت سمتی لوله حرکت درسمت
transfer حرکت سمتی لوله حرکت درسمت
counter clockwise حرکت عکس حرکت عقربههای ساعت
compound motion حرکت صلیبی حرکت عرضی و طولی
vacillating دل دل کردن تردید داشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com