English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (41 milliseconds)
English Persian
frisk ازخوشی جست وخیز کردن تفتیش وجستجو کردن بانشاط
frisked ازخوشی جست وخیز کردن تفتیش وجستجو کردن بانشاط
frisking ازخوشی جست وخیز کردن تفتیش وجستجو کردن بانشاط
frisks ازخوشی جست وخیز کردن تفتیش وجستجو کردن بانشاط
Other Matches
frisked تفتیش وجستجو
frisk تفتیش وجستجو
frisking تفتیش وجستجو
frisks تفتیش وجستجو
inspects تفتیش کردن
inspect تفتیش کردن
inspecting تفتیش کردن
seach تفتیش کردن
inspected تفتیش کردن
inspected بازرسی کردن تفتیش کردن
inspecting بازرسی کردن تفتیش کردن
inspects بازرسی کردن تفتیش کردن
inspect بازرسی کردن تفتیش کردن
cavorts جست وخیز کردن
cavort جست وخیز کردن
cavorted جست وخیز کردن
cavorting جست وخیز کردن
lope جست وخیز کردن
lopes جست وخیز کردن
loping جست وخیز کردن
loped جست وخیز کردن
sikt باجست وخیز رقص کردن
leapfrogged باجست وخیز حرکت کردن
skipped جست وخیز کردن تپیدن
leapfrogging باجست وخیز حرکت کردن
leapfrogs باجست وخیز حرکت کردن
skip جست وخیز کردن تپیدن
leapfrog باجست وخیز حرکت کردن
skylarks تفریح وجست وخیز کردن
skylark تفریح وجست وخیز کردن
hops جست وخیز کوچک کردن
hopping جست وخیز کوچک کردن
hopped جست وخیز کوچک کردن
hop جست وخیز کوچک کردن
tumble جست وخیز کردن پریدن
tumbles جست وخیز کردن پریدن
skips جست وخیز کردن تپیدن
tumbled جست وخیز کردن پریدن
galumph جست وخیز نشاط انگیز کردن
search تجسس تفتیش کردن وارسی کردن وارسی
searched تجسس تفتیش کردن وارسی کردن وارسی
searchingly تجسس تفتیش کردن وارسی کردن وارسی
searches تجسس تفتیش کردن وارسی کردن وارسی
to exclaim with joy or anger ازخوشی یا خشم فریادزدن
radiant look نگاهی که حاکی ازخوشی یاامیدواری باشد
vivaceous بانشاط
freshest بانشاط
fresh- بانشاط
alacritous بانشاط
fresh بانشاط
lighthearted بانشاط
sprightly بانشاط
grig شخص مسرورو بانشاط
unwearied بانشاط خسته نشده
forage تلاش وجستجو برای علیق
forages تلاش وجستجو برای علیق
foraging تلاش وجستجو برای علیق
foraged تلاش وجستجو برای علیق
searchingly تفتیش
inspection تفتیش
searches تفتیش
search تفتیش
searched تفتیش
inquisition تفتیش
detection تفتیش
inquisitions تفتیش
censorship تفتیش
search warrant اجازه تفتیش
search warrants اجازه تفتیش
boarding parties تیم تفتیش
boarding party تیم تفتیش
search warrants حکم تفتیش
visit بررسی تفتیش
visited بررسی تفتیش
court of inquiry دادگاه تفتیش
visits بررسی تفتیش
right of visit حق بازرسی و تفتیش
search warrant حکم تفتیش
courts of inquiry دادگاه تفتیش
searcher warrant اجازه تفتیش
search warrants حکم تفتیش منزل
inspective وابسته به تفتیش و بازرسی
search warrant حکم تفتیش منزل
water bailiffs مامور تفتیش کشتیها در بندر
checkroom اطاق تفتیش اثاث وبارمسافرین
expertism تفتیش و رسیدگی خبره کارشناسی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
inquisition تفتیش عقاید مذهبی از طرف کلیسا
inquisitions تفتیش عقاید مذهبی از طرف کلیسا
capriole جست وخیز
gambols جست وخیز
springs جست وخیز
frisks جست وخیز
frisked جست وخیز
frisk جست وخیز
spring جست وخیز
frisking جست وخیز
gambol جست وخیز
gamboled جست وخیز
gamboling جست وخیز
gambolled جست وخیز
gambolling جست وخیز
capers جست وخیز
capered جست وخیز
caper جست وخیز
skitter جست وخیز
gambade جست وخیز
frolic جست وخیز
bound جست وخیز
exultance جست وخیز
saltation جست وخیز
frolicked جست وخیز
frolics جست وخیز
tittup جست وخیز
frolicking جست وخیز
jumpingly جست وخیز کنان
coltish جست وخیز کننده
friskiest جست وخیز کنان
friskier جست وخیز کنان
curvet شوخی جست وخیز
frisky جست وخیز کنان
skippering جست وخیز کننده
skippers جست وخیز کننده
skipper جست وخیز کننده
skippered جست وخیز کننده
loped بجست وخیز دراوردن
saleint درحال جست وخیز
salience چابکی درجست وخیز
loping بجست وخیز دراوردن
saleintiant درحال جست وخیز
lope بجست وخیز دراوردن
lopes بجست وخیز دراوردن
saliency چابکی درجست وخیز
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
loping جست وخیز وشلنگ تخته
lope جست وخیز وشلنگ تخته
lopes جست وخیز وشلنگ تخته
sink or swim <idiom> افت وخیز درکاری داشتن
loped جست وخیز وشلنگ تخته
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com