English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 121 (6 milliseconds)
English Persian
match ازدواج زورازمایی
matches ازدواج زورازمایی
Other Matches
to measure swords با کسی زورازمایی کردن
marriages ازدواج پیمان ازدواج
marriage ازدواج پیمان ازدواج
matrimony ازدواج
spousal ازدواج
marriages ازدواج
marriageable age ازدواج
hymen ازدواج
hymens ازدواج
marriage ازدواج
marriage line گواهینامه ازدواج
temporary marriage ازدواج موقت
marriage bed قباله ازدواج
wedder ازدواج کننده
to take to wife ازدواج کردن با
wive ازدواج کردن
registration of marriage ثبت ازدواج
post nuptial بعد از ازدواج
misogamist بیزار از ازدواج
misogamy بیزاری از ازدواج
misogamy ازدواج ستیزی
nullity of marriage بطلان ازدواج
mesalliance ازدواج با زیردستان
married under a contract unlimited perio ازدواج کردن
mismatch ازدواج ناجور
marriage registry دفتر ازدواج
civil marriage ازدواج محضری
civil marriages ازدواج محضری
wedded ازدواج کرده
wedded وابسته به ازدواج
A marriage of convenience . ازدواج مصلحتی
pop the question <idiom> تقاضای ازدواج
tie the knot <idiom> ازدواج کردن
termination of marriage فسخ ازدواج
join ازدواج کردن
matrimony ازدواج نکاح
sole ازدواج نکرده
soles ازدواج نکرده
affiance پیمان ازدواج
joined ازدواج کردن
joins ازدواج کردن
premarital پیش از ازدواج
marriage of convenience ازدواج مصلحتی
remarriage ازدواج مجدد
marriages of convenience ازدواج مصلحتی
intermarriage ازدواج با خویشاوندان
matrimonial مربوط به ازدواج
single ازدواج نکرده
dissolution of marriage انحلال ازدواج
gamophobia ازدواج هراسی
marries ازدواج کردن
remarriages ازدواج مجدد
marry ازدواج کردن
exogamy ازدواج با افرادخارج از قبیله
nubile قابل ازدواج و همسری
marriage line عقدنامه سند ازدواج
celibacy بی شوهری امتناع از ازدواج
common law marriage ازدواج غیر رسمی
endogamy رسم ازدواج قبیلهای
break up of the a proposed marriage به هم خوردن ازدواج احتمالی
bans اعلان ازدواج در کلیسا
breach of promise شکستن پیمان ازدواج
ban اعلان ازدواج در کلیسا
matchmaker دلال یا دلاله ازدواج
banning اعلان ازدواج در کلیسا
adultery بی دینی ازدواج غیرشرعی
matchmakers دلال یا دلاله ازدواج
newlywed تازه ازدواج کرده
extra-curricular فعالیت جنسی خارج از ازدواج
Nothing is further from my mind than marriage . اصلا" فکر ازدواج نیستم
annul a marriage عقد ازدواج را فسخ کردن
medical fitness for marriage قابلیت صحی برای ازدواج
in law خویشاوند و منسوب بوسیله ازدواج
hetaerism ازدواج اشتراکی درقبایل نخستین
levirate ازدواج مرد با زن برادرمتوفای خود
ask for a lady's hand تقاضای ازدواج با بانویی کردن
physical capacity for marriage قابلیت صحی برای ازدواج
to get somebody paired off with somebody دو نفر را جفت کردن برای ازدواج
to fix somebody up with somebody [American E] دو نفر را جفت کردن برای ازدواج
intermarriage ازدواج افراد ملل یا نژادهای مختلف
sororate رسم ازدواج با زنی که فوت کرده
She married for love ,not for money . بخاطر عشق ازدواج کردنه پول
To marry below ones station. با همسری از طبقه پائین تر ازدواج کردن
cohabit با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
bastard eigne بچهای که پیش از ازدواج متولد شود
morganatic ازدواج کننده باپست تراز خود
cohabits با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabiting با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabited با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
Congratrlation on your marriage . ازدواج شما بسیار مبارک باشد
to marry at a registry office در دفتر ثبت یا محضر رسمی ازدواج کردن
polygeny پیدایش نوع بشراز چند ازدواج جداگانه
miscegenation ازدواج سفید پوست با فردی ازنژاد دیگر
win a lady's hand موافقت زنی را برای ازدواج جلب کردن
young people دخترها و پسرهایی که بسن ازدواج رسیده اند
intermarrying ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarry ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarries ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarried ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
She married a man old eonugh to be her father. با مردی که جای پدرش را داشت ازدواج کرد
shack up with <idiom> هم خانه با جنس مخالف بودن بدون ازدواج
fornication رابطه جنسی [قبل از] بیرون از ازدواج [دین] [حقوق]
polyandry اختیار چندشوهر توسط زن دران واحد تعدد ازدواج
prothalamion ترانه مخصوص جشن ازدواج سرود مبارک باد
prothalamium ترانه مخصوص جشن ازدواج سرود مبارک باد
morgantic marriage ازدواج مرد عالی نسب با زنی از طبقه دانیه
free love عشق ورزی ومجامعت بدون مراعات ایین ازدواج
rob the cradle <idiom> دوست شدن یا ازدواج با کسی که از خودت جوانتر است
in love - engaged - married عاشق . نامزد . متاهل [مرحله هایی که تا ازدواج طی میشوند]
If only she would marry me ! اگر فقط با من ازدواج می کرد ( درمقام آرزو کردن)
Oedipus ادیپوس [افسانه یونانی] [پدرش را کشت و با مادرش ازدواج کرد]
pocket piece سکه ازدواج افتاده یا چیزی مانندان که درجیب نگاه دارندتابرکت جیب باشد
banns اعلان پیشنهاد ازدواج درکلیساتا کسانی که اعتراضی به صلاحیت زوجین دارنداطلاع دهند
restraint of marriage شرط ضمن هبه یا وصیت که به طور مطلق ازدواج متهب یا موصی له را منع کنند
special bastard هر گاه پدر ومادر طفلی که حرامزاده بوده بعدا" ازدواج کنند نسب اوصحیح خواهد بود
judicial separaion در این حالت زن وشوهر از هر جهت مجردمحسوب می شوند ولی حق ازدواج مجدد را ندارند وروابطشان با جنس مخالف زنا تلقی میشود
connexion خویشاوندی سببی معادل affinity به معنی خویشاوندی ناشی از ازدواج
interwed در یمان هم ازدواج کردن دختر دادن و دختر گرفتن
to pair somebody off [up] with somebody کسی را با کسی دیگر زوج کردن [برای ازدواج یا رابطه دوست دختر یا پسر] [همچنین می تواند لحن منفی داشته باشد]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com