English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (38 milliseconds)
English Persian
deface ازشکل انداختن محو کردن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
Other Matches
disfashion ازشکل انداختن
botched ازشکل انداختن
botching ازشکل انداختن
botches ازشکل انداختن
marring ازشکل انداختن
marred ازشکل انداختن
mar ازشکل انداختن
deform ازشکل انداختن
deforming ازشکل انداختن
botch ازشکل انداختن
deforms ازشکل انداختن
distort ازشکل طبیعی انداختن
distorts ازشکل طبیعی انداختن
contortion ازشکل اندازی
contortions ازشکل اندازی
disfiguration ازشکل افتادگی
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
to put by دور انداختن رد کردن
hurtling پرت کردن انداختن
to set off انداختن برابر کردن
spit سوراخ کردن تف انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
hurtle پرت کردن انداختن
putting تعویض کردن انداختن
hurtled پرت کردن انداختن
lay aside پس انداز کردن انداختن
hurtles پرت کردن انداختن
launching انداختن پرت کردن
slotting انداختن چفت کردن
put تعویض کردن انداختن
puts تعویض کردن انداختن
launches انداختن پرت کردن
launch انداختن پرت کردن
launched انداختن پرت کردن
tosses پرت کردن انداختن
toss پرت کردن انداختن
slot انداختن چفت کردن
tossing پرت کردن انداختن
slots انداختن چفت کردن
tossed پرت کردن انداختن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
operate اداره کردن راه انداختن
involves گیر انداختن وارد کردن
kidded دست انداختن مسخره کردن
kid دست انداختن مسخره کردن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
operated اداره کردن راه انداختن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
involving گیر انداختن وارد کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
operates اداره کردن راه انداختن
throwin در دنده انداختن تزریق کردن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
back پشتی کردن پشت انداختن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
involve گیر انداختن وارد کردن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
groove خط انداختن شیار دار کردن
backs پشتی کردن پشت انداختن
retards عقب انداختن اهسته کردن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
retard عقب انداختن اهسته کردن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
grooves خط انداختن شیار دار کردن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
steer roping کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
mimicked مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimic مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To becomeinsbordinate . لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
teaze اذیت کردن کسی را دست انداختن
to put on airs باد در خود انداختن خودنمایی کردن
nailed با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nails با میخ الصاق کردن بدام انداختن
tumult اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
run به کار انداختن روشن کردن موتور
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
nail با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimicking مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To tease someone. To pull someonelet. کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
catapulting منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
To fire a shot تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To swallow ones pride and request someone (to do something). نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
catapulted منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapult منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
tease اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased اذیت کردن کسی را دست انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
teases اذیت کردن کسی را دست انداختن
to make sport of any one کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
mimics مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To kint ones eyebrows . To frown . گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
switches روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switch روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down پایین انداختن انداختن
demonetization خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
deleting انداختن
blob لک انداختن
overthrown بر انداختن
overthrows بر انداختن
souse انداختن
spilled or spilt انداختن
flings انداختن
overthrowing بر انداختن
overthrow بر انداختن
overthrew بر انداختن
blobs لک انداختن
spill انداختن
spilled انداختن
bottom ته انداختن
spilling انداختن
flinging انداختن
lines خط انداختن در
fling انداختن
deletes انداختن
deleted انداختن
to pick off تک تک انداختن
thrusts انداختن
thrusting انداختن
thrust انداختن
delete انداختن
slings انداختن
slinging انداختن
line خط انداختن در
sling انداختن
hitch انداختن
hitched انداختن
hitches انداختن
hitching انداختن
ruts خط انداختن
rut خط انداختن
spills انداختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com