Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 109 (6 milliseconds)
English
Persian
i was not satisfied with him
از او خوشنود یا راضی نبودم
Other Matches
contenting
خوشنود راضی
content
خوشنود راضی
he was too much for me
من حریف او نبودم
if i had thought of that
هیچ درفکرش نبودم
i was not my self
از خود بیخود شده بودم بهوش نبودم
i had half a mind to go
چندان مایل برفتن نبودم انقدر ها میل نداشتم بروم
I wasnt drunk , but just tight.
مست نبودم فقط کله ام قدری گرم شده بود
glad
خوشنود
chuffed
خوشنود
agrees
خوشنود کردن
agreeing
خوشنود کردن
agree
خوشنود کردن
welcome
<adj.>
خوشنود کننده
complacent
خود خوشنود
gladdened
خوشنود کردن
gladdens
خوشنود کردن
gladdening
خوشنود کردن
gladden
خوشنود کردن
willing
راضی
he is not willing to go
راضی
consentient
راضی
nothing loath
راضی
content
راضی
contenting
راضی
contented
راضی
happiest
راضی
favourable
راضی
pliant
راضی شو
happier
راضی
satisfied
راضی
happy
راضی
acquiescent
راضی
self pleased
از خود راضی
self-satisfied
از خود راضی
bumptious
از خود راضی
self satisfied
از خود راضی
bate
راضی کردن
acquiescent
راضی شونده
finicky
سخت راضی
acquiesce
راضی شدن
superiority complex
از خود راضی
chuffed
راضی و خوشحال
to be pleased with
راضی شدن از
self content
از خود راضی
satisfiable
راضی کردنی
satisfiable
راضی شدنی
instansigent
راضی نشو
admit
راضی شدن
smugness
از خود راضی
complacent
از خود راضی
satisfy
راضی کردن
supple
راضی شدن
overbearing
از خود راضی
reconciling
راضی ساختن
reconciles
راضی ساختن
reconcile
راضی ساختن
satisfying
راضی کردن
satisfies
راضی کردن
content
راضی کردن
contenting
راضی کردن
humoured
راضی نگاهداشتن
humouring
راضی نگاهداشتن
smug
از خود راضی
humour
راضی نگاهداشتن
humors
راضی نگاهداشتن
humoring
راضی نگاهداشتن
smugly
از خود راضی
humored
راضی نگاهداشتن
assuming
از خود راضی
humours
راضی نگاهداشتن
to buy over
بارشوه راضی کردن
acquiescing
تن در دادن راضی شدن
acquiesces
تن در دادن راضی شدن
roadhog
رانندهی از خود راضی
selfjustification
از خود راضی گری
roadhogs
رانندهی از خود راضی
In his heart of hearts he is pleasted.
ته دلش راضی است
acquiesced
تن در دادن راضی شدن
self satisfaction
از خود راضی گری
self-satisfaction
از خود راضی گری
self confidence
از خود راضی گری
self complacency
از خود راضی گری
buy over
با رشوه راضی کردن
i am satisfied with his servic
از خدمات او راضی یا خوشنودهستم
i am unwilling to go
راضی نیستم بروم
gratify
خشنود و راضی کردن
gratifies
خشنود و راضی کردن
gratified
خشنود و راضی کردن
sate
راضی کردن فرونشاندن
consents
راضی شدن رضایت دادن
hard to please
نازک نارنجی سخت راضی شو
consent
راضی شدن رضایت دادن
as ptoud as punch
بسیار متکبر و از خود راضی
consented
راضی شدن رضایت دادن
consenting
راضی شدن رضایت دادن
admitting
بار دادن راضی شدن
admits
بار دادن راضی شدن
his action pleased me
ازکارش خوشنودیا راضی شدم
humor
خوشی دادن راضی نگاهداشتن
he would die before he lie
راضی بود بمیرد دورغ نگوید
stand pat
<idiom>
ازموقعیت راضی بودن وخواستار تغییرات نبودن
placebo
دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
She is far too conceited. She is full of herself .
گوئی از دماغ فیل افتاده ( پر افاده وازخود راضی )
placebos
دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
satisfies
راضی کردن خشنود کردن
unappeasable
اقناع نشدنی راضی نشدنی
satisfying
راضی کردن خشنود کردن
satisfy
راضی کردن خشنود کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com